X
تبلیغات
رایتل

swc

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389
توسط: Mr.Hawkman

چهل حدیث - حدیث چهلم

الحدیث الموفّى للاربعین‏

بالسّند المتّصل إلى الشّیخ الأقدم و الرّکن الأعظم، محمّد بن یعقوب الکلینیّ. رضى اللّه عنه، عن محمّد بن یحیى، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن النّضر بن سوید، عن عاصم بن حمید قال قال: سئل علىّ بن الحسین، علیهما السّلام، عن التّوحید. فقال: إنّ اللّه عزّ و جلّ علم أنّه سیکون فی آخر الزّمان أقوام متعمّقون، فأنزل اللّه تعالى: «قُلْ هُوَ اللّه أَحدٌ.» و الآیات من سورة «الحدید» إلى قوله: «و هو علیم بذات الصّدور.» فمن رام وراء ذلک فقد هلک. «1»

ترجمه «عاصم گوید گفت: سؤال شد [از] على بن الحسین، علیهما السلام، از توحید. فرمود: «همانا خداى عزّ و جلّ مى‏دانست که در آخر الزمان مى‏باشند اقوامى دقیق النظر، پس فرو فرستاد خداى تعالى: قُلْ هُوَ اللّه أَحَدٌ. و آیات از اوّل سوره «حدید» را تا قول او: وَ هُوَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ. پس کسى که طلب کند غیر آن را بتحقیق هلاک شود.»

شرح حضرت صدر المتألهین، قدّس سرّه، فرماید: «عاصم بن حمید زمانش متصل به زمان حضرت سجّاد نبوده، پس حدیث مرفوع است.»- انتهى «2».

تکریر لفظ «قال» شاید به واسطه تقطیع حدیث باشد. و شاید از اشتباه نسّاخ است. و یا آنکه فاعل مذکور بوده و از قلم افتاده. و یا آنکه فاعل محذوف است، بنابر جواز حذف. و یا آنکه فاعل اوّل ضمیر راجع به «نضر بن سوید» است. و این‏ احتمال بسیار بعید است.

قوله: التوحید «توحید» تفعیل است. و آن یا از براى تکثیر در فعل است، به معنى قرار دادن در غایت وحدت و نهایت بساطت. یا به معناى انتساب مفعول است به اصل فعل [مثل‏] تکفیر و تفسیق. بعضى از اهل فضل را رأى این بود که باب «تفعیل» به معناى انتساب مفعول نیامده، و تفسیق و تکفیر به این معنا نیز غلط است، بلکه آنها به معناى دعوت به فسق و کفر است، و «اکفار» بجاى تکفیر باید استعمال شود، چنانچه در قاموس نیز در ماده «کفر» تکفیر به معناى انتساب به کفر نیامده. نویسنده گوید گر چه در قاموس ندیدم که «تکفیر» به معناى انتساب به کفر باشد، بلکه جوهرى، علامه لغویّین، نیز تکفیر را به این معنا ذکر نکرده و «اکفار» را به این معنا دانسته- مطابق آنچه که این فاضل مى‏گفت- ولى در کتب ادب یکى از معانى باب «تفعیل» را انتساب مفعول به اصل فعل شمرده‏اند، و از آن جمله «تفسیق» را مثال زده‏اند. بالجمله، معنى توحید نسبت به وحدانیّت است.

قوله: متعمّقون «عمق» و «عمق»، به فتح عین و ضمّ آن، به معناى ته چاه و گودال است. و به همین اعتبار ریاضیین عمق را به بعد سوم جسم، که از سطح فوقانى شروع و به سطح تحتانى ختم شود، اطلاق کنند، چنانچه طول را به بعد اوّل و عرض را به بعد دوم اطلاق کنند. و نیز به همین اعتبار شخص صاحب نظر دقیق را متعمّق، و نظر دقیق را نظر عمیق گویند، و نظر غیر عمیق را نظر سطحى گویند.

گویى براى مطالب علمیه نیز عمقى و تهى است که شخص متعمق به عمق آن فرو مى‏رود و حقایق را از تک آن خارج مى‏کند، و شخص جلیل النظر در همان سطح باقى مانده و به عمق فرو نرفته است.

قوله: فمن رام «رام، یروم» به معناى طلب است. و «مرام» به معناى مطلب است.

قوله: وراء ذلک «وراء» به معناى خلف است. و گاهى استعمال شده است در قدّام. پس آن از اضداد است. و استعمال آن در این موارد به مناسبت معنى اوّل است.

فصل در اشاره اجمالیه به تفسیر سوره مبارکه «توحید»

بدان که تفسیر این سوره مبارکه و آیات اوّل سوره «حدید» از حوصله امثال ما خارج و فی الحقیقه دخول در آن خروج از وظیفه است. چگونه براى مثل من در شریعت انصاف جایز است ورود در تفسیر چیزى که حق تعالى فرو فرستاده براى اشخاص متعمق و علماى محقق. و حضرت باقر العلوم، علیه السلام، (در تفسیر برهان است) پس از آنکه شمه‏اى از اسرار حروف کلمه مبارکه الصّمد را بیان فرمودند، گفتند: «اگر حمله‏اى براى علمى که خداوند به من عطا فرموده مى‏یافتم، نشر مى‏کردم توحید و اسلام و ایمان و دین و شرایع را در الصّمد. [1]»

و جناب فیلسوف کبیر، صدر المتألهین، در خصوص آیات سوره «حدید» فرماید: «بدان که این شش آیه که در حدیث اشاره به آنها شده هر یک متضمن باب عظیمى است از علم توحید و الهیت، و مشتمل امر محکمى است از احکام صمدیت و ربوبیت، که اگر زمان مهلت دهد و دهر مساعدت کند با عارفى ربّانى یا حکیمى الهى که علمش را اخذ کرده باشد از مشکاة نبوت محمدیه، على الصّادع بها و آله أفضل السلام و التحیّة [2]، و اقتباس کرده باشد حکمتش را از احادیث اصحاب عصمت و طهارت، سلام اللّه علیهم، هر آینه حقّ او و حقّ آن آیات آن است که براى تفسیر هر یک جلد کبیرى، بلکه مجلدات کثیره‏اى، مشحون گرداند.»- انتهى. «1» بالجمله، امثال نویسنده فارس این میدان نیست، ولى از آنجا که میسور، در سنّت عقل، به معسور ساقط نگردد، شمّه‏اى از آنچه تلقى نمودیم از مشایخ عظام و کتب ارباب معرفت و مشکاة انوار هدایت اهل بیت عصمت مذکور مى‏داریم به طریق اجمال و اشاره، و من اللّه الهدایة.

در اشاره به «بسم اللّه» است‏

باید دانست که بسم اللّه در هر سوره به حسب مسلک اهل معرفت متعلق است به خود آن سوره، نه به «أستعین» یا امثال آن. زیرا که «اسم اللّه» تمام مشیت است به حسب مقام ظهورى، و مقام فیض اقدس است به حسب تجلى احدى، و مقام جمع احدى اسماء است به حسب مقام واحدیت، و جمیع عالم است به اعتبار احدیّت جمع، که کون جامع است و مراتب وجود است در سلسله طولیه صعودیه و نزولیه، و هر یک از هویّات عینیه است در سلسله عرضیه. و به حسب هر اعتبارى در اسم معناى «اللّه» فرق مى‏کند، زیرا که آن مسماى آن اسماء است، و به حسب هر سوره‏اى از سور قرآن شریف، که متعلّق «بسم اللّه» در لفظ و مظهر آن در معناست،

__________________________________________________

 [1] ... ثمّ قال (ع): لو وجدت لعلمی الّذی آتانی اللّه عزّ و جلّ حملة، لنشرت التوحید و الإسلام و الإیمان و الدّین و الشّرائع من «الصّمد» ... البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 526.

 [2] «بهترین سلام و درود نثار آشکار کننده به آن و خاندان او باد.»

معناى «بسم اللّه» مختلف شود. بلکه به حسب هر فعلى از افعال که مبدوّ به «بسم اللّه» است معانى آن مختلف شود، و آن متعلق به همان فعل است. و عارف به مظاهر و ظهورات اسماء الهیه شهود کند که جمیع افعال و اعمال و اعیان و اعراض به اسم شریف اعظم و مقام مشیت مطلقه ظاهر و متحقق است، پس در مقام اتیان آن عمل و ایجاد آن متذکر این معنى شود در قلب، و سریان دهد آن را تا مرتبه طبیعت و ملک خود و گوید: بسم اللّه. یعنى به مقام مشیت مطلقه صاحب مقام رحمانیت، که بسط وجود است، و مقام رحیمیت، که بسط مقام کمال وجود است، یا صاحب مقام رحمانیت، که مقام تجلى به ظهور و بسط وجود است، و مقام رحیمیت، که مقام تجلى به باطنیت و قبض وجود است. آکل و أشرب و أکتب و أفعل کذا و کذا.

پس، سالک إلى اللّه و عارف باللّه در نظرى جمیع افعال و موجودات را ظهور مشیت مطلقه و فانى در آن بیند، و در این نظر سلطان وحدت غلبه کند و «بسم اللّه» را در جمیع سور قرآنیه و در جمیع افعال و اعمال به یک معنا داند. و در نظرى که متوجه عالم فرق و فرق الفرق شود، براى هر بسم اللّه در اوّل هر سوره و در بدو شروع هر عملى معنایى ببیند و مشاهده کند غیر دیگرى.

و در این مقام که اکنون هستیم، که مقام تفسیر سوره شریفه «توحید» است، «بسم اللّه» آن را مى‏توانیم متعلّق به کلمه شریفه قل بگیریم. و در این صورت، مقصود از «بسم اللّه» در کسوه تجرید و غلبه توحید مقام مشیت مطلقه است، و در کسوه تکثیر و مقام توجه به کثرات تعینات آن است، و در مقام جمع بین مقامین، که مقام برزخیت کبرى است، «مشیت» به مقام وحدت و کثرت و ظهور و بطون، و «رحمانیت» و «رحیمیت» به معناى دومى است. و در آیه شریفه قُلْ هُوَ اللّه أَحَدٌ چون جمیع بین احدیت غیبیه و الوهیت اسمائیه است، از این جهت اسم اللّه به حسب مقام سوم، یعنى مقام برزخیت، مقصود است، پس، از مقام غیب احدى به قلب تقىّ نقىّ احدى احمدى محمدى خطاب آید که: قل به حسب این نشئه برزخیه کبرى به ظهور اسم اللّه، که آن مقام مشیت مطلقه و صاحب تعین و ظهور رحمانیت در عین رحیمیت و بسط در عین قبض است.

هو و این کلمه شریفه اشاره به مقام «هویت مطلقه» است من حیث هی هی، بدون آنکه متعین به تعین صفاتى یا متجلى به تجلیات اسمائى باشد، حتى اسماء ذاتیه که در مقام احدیّت اعتبار شود. و این اشاره از غیر صاحب این قلب و داراى این مقام ممکن نیست، و اگر مأمور نبود به اینکه نسبت حق را ظاهر کند، متفوه به این‏

کلمه شریفه ازلا و ابدا نمى‏شد، ولى در قضاى الهى حتم است که نبى ختمى، صلّى اللّه علیه و آله، اظهار این اشاره فرماید.

و چون در جذبه مطلقه باقى نبود و مقام برزخیت را دارا بود، فرمود: اللَّه أحد.

و اللَّه اسم جامع اعظم و رب مطلق خاتم است، و با عین برزخى کثرت اسمائى به ظهور واحدیت، عین همان تجلى غیبى خفایى به مقام احدیت است، نه جنبه احدیت در قلب چنین سالک بر واحدیت غلبه دارد، و نه واحدیت بر احدیت. و تقدیم اللّه بر أحد، با آنکه اسماء ذاتیه در اعتبار مقدم است، شاید اشاره به مقام تجلى به قلب سالک باشد، زیرا که در تجلیات ذاتیه براى قلوب اولیا اوّل تجلى به اسماء صفاتیه، که در حضرت واحدیت است، واقع شود، پس از آن، به اسماء ذاتیه احدیّه.

و ذکر «اللّه» و اختصاص آن از بین اسماء- با آنکه به حسب کیفیت سلوک و نقشه تجلى اوّل به مظاهر اسم اللّه، که سایر اسماء است، به مناسبت قلب سالک تجلى مى‏شود، پس از آن در آخر تمامیت سلوک در اسماء صفاتیه تجلى به اسم اللّه مى‏شود- تواند که به یکى از دو نکته باشد: یا اینکه اشاره به آن باشد که تجلى به هر اسمى تجلى به اسم اللّه است، از باب اتحاد ظاهر و مظهر خصوصا در حضرت الهیت. یا آنکه اشاره به غایت سلوک «واحد» ى باشد که تا آن محقق نشود سالک شروع به سلوک «احد» ى نکند.

بالجمله، بنابراین بیان، هو اشاره به مقامى است که منقطع است از آن اشاره و آمال عارفین و مبرا از اسم و رسم و منزه از تجلى و ظهور است. و أحد اشاره به تجلى به اسماء باطنه غیبیه است. و اللّه اشاره به تجلى به اسماء ظاهریه است. و به این سه جمع اعتبارات اولیه حضرت ربوبیت متحقق گردد. و چهار اسم دیگر، که «صمدیت» جامع آنهاست، به حسب بعض روایات [1] از اسماء سلبیه تنزیهیه است که به تبع اسماء ثبوتیه جمالیه اعتبار شود، چنانچه در ذیل یکى از احادیث اشاره به آن شده. [2]

تا اینجا که ذکر شد، در صورتى است که بسم اللّه متعلق به کلمه شریفه قُلْ باشد. و تواند متعلق به هر یک از اجزاى این سوره شریفه باشد. و بنا بر هر یک، تفسیر سوره و بسم اللّه آن فرق مى‏کند. و ذکر آن چون موجب تطویل است، از آن صرف نظر کردیم.

و شیخ ما، عارف کامل، شاه آبادى، روحى فداه، مى‏فرمود که «هو برهان بر

__________________________________________________

 [1] امام باقر (ع) مى‏فرماید: فقال: اللّه أحد، اللّه الصّمد ثمّ فسّره فقال: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفَواً احدٌ. توحید صدوق، ص 91، «باب 4»، حدیث 3. تفسیر برهان، ج 4، ص 525.

 [2] قال الباقر (ع): أنّ الصّمد هو السیّد المصمود إلیه هو معنى صحیح موافق لقول اللّه عزّ و جلّ: «لیس کمثله شی‏ء» اصول کافى، ج 1، ص 124، «کتاب التوحید»، «باب تأویل الصمد»، حدیث 2.

شش اسم و کمال دیگرى است که در سوره مبارکه «توحید» پس از این کلمه مبارکه ذکر شده، زیرا که ذات مقدس چون «هو» مطلق است، که اشاره به صرف وجود است، مستجمع جمیع کمالات اسمائیه است، پس اللّه است. و چون صرف وجود به حقیقت بسیطه داراى جمیع اوصاف و اسماء است و این کثرت اسمائى وحدت ذات مقدس را منثلم نکند، أحد است. و چون صرف را ماهیت نیست، صمد است. و چون صرف را نقص حاصل نشود و از غیر حاصل نشود و تکرر بر آن ممتنع باشد، «والد» و «مولود» نیست و «کفو» ى ندارد.»- انتهى.

باید دانست که از براى «صمد» در اخبار شریفه معانى و اسرار کثیره ذکر فرمودند که اشتغال به بیان آن از طور این اوراق خارج است و محتاج به رساله جداگانه. و در این مقام به یک نکته اشاره نماییم. و آن این است که اگر صمد اشاره به نفس ماهیت باشد، به حسب بعض اعتبارات، و معانى «اللّه» در اللّه الصّمد، از اعتبارات مقام واحدیت و مقام احدیت جمع اسماء است. و اگر اشاره به صفت اضافى باشد، چنانچه از بعض روایات استفاده شود، اشاره به احدیّت جمع اسماء در حضرت تجلى به فیض مقدس و معنى آن موافق با اللّه نور السّموات است.

فصل در اشاره اجمالیه به تفسیر آیات شریفه سوره «حدید» تا «علیم بذات الصدور» است.

اما آیه شریفه اوّل [1] دلالت کند بر تسبیح جمیع موجودات، حتى نباتات و جمادات. و تخصیص آن را به ذوى العقول از احتجاب عقول ارباب عقول است. و این آیه شریفه فرضا قابل تأویل باشد، آیات شریفه دیگر قابل این تأویل نیست، مثل قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّه یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِی الأرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوابُّ وَ کَثیرٌ مِنَ النّاسِ. [2] چنانچه تأویل «تسبیح» را به تسبیح تکوینى یا فطرى از تأویلات بعیده بارده‏اى است که اخبار و آیات شریفه از آن ابا دارد، با آنکه خلاف برهان متین دقیق حکمى و مشرب احلاى عرفانى است. و عجب از حکیم بزرگ و دانشمند کبیر صدر المتألهین، قدّس سرّه،

__________________________________________________

 [1] سبّح للّه ما فی السّموات و الارض و هو العزیز الحکیم. (آنچه در آسمان‏ها و زمین است خداوند را تسبیح گو است و اوست تواناى دانا.)

 [2] «آیا نمى‏بینى هر که در آسمان‏ها و هر که در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جانوران و بسیارى از مردمان خدا را سجده مى‏کنند.» (حج- 18).

است که تسبیح را در این موجودات تسبیح نطقى نمى‏دانند، و نطق بعض جمادات، مثل سنگریزه را از قبیل انشاء نفس مقدس ولىّ اصوات و الفاظ را بر طبق احوال آنها مى‏داند، و قول بعض اهل معرفت را، که همه موجودات را داراى حیات نطقى دانسته، مخالف با برهان و ملازم با تعطیل و دوام قسر شمرده‏اند، «1» با آنکه اینکه فرمودند مخالف با اصول خود آن بزرگوار است. و ابدا این قول، که صریح حق و لبّ لباب عرفان است، مستلزم مفسده‏اى نیست. و اگر مخافت تطویل نبود، به شرح آن با رسم مقدمات مى‏پرداختیم، ولى اکنون به اشاره اجمالیه قناعت کنیم.

در سابق نیز اشاره به این معنا نمودیم که حقیقت وجود عین شعور و علم و اراده و قدرت و حیات و سایر شئون حیاتیه است، به طورى که اگر شیئى از اشیاء را علم و حیات مطلقا نباشد، وجود نباشد. و هر کس حقیقت اصالت وجود و اشتراک معنوى آن را با ذوق عرفانى ادراک کند، مى‏تواند ذوقا یا علما تصدیق کند حیات ساریه در همه موجودات را با جمیع شئون حیاتیه، از قبیل علم و اراده و تکلم و غیر آن. و اگر به ریاضات معنوى داراى مقام مشاهده و عیان شد، آن گاه غلغله تسبیح و تقدیس موجودات را عیانا مشاهده مى‏کند. و اکنون این سکر طبیعت، که چشم و گوش و سایر مدارک ما را تخدیر کرده، نمى‏گذارد ما از حقایق وجودیه و هویات عینیه اطلاعى حاصل کنیم، و چنانچه ما بین ما و حق حجبى ظلمانى و نورانى فاصله است، ما بین ما و دیگر موجودات، حتى نفس خود، حجبى فاصله است که ما را از حیات و علم و سایر شئون آنها محجوب نموده. ولى از تمام حجابها سخت‏تر حجاب انکار از روى افکار محجوبه است که انسان را از همه چیز باز مى‏دارد. و بهتر وسایل براى امثال ما محجوبین تسلیم و تصدیق آیات و اخبار اولیاى خداست و بستن باب تفسیر به آرا و تطبیق با عقول ضعیفه است.

فرضا ممکن شد تأویل نمودن آیات «تسبیح» را به تسبیح تکوینى بارد یا شعورى فطرى، با آیه شریفه قالَتْ نَمْلَةٌ یا أَیُّهَا النَّمْلَ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرون [1] چه کنیم؟ یا قضیه طیر را، که از شهر سبا براى حضرت سلیمان خبر آورد. باید چه کرد؟ و اخبارى که در ابواب متفرقه از اهل بیت عصمت و طهارت شده که به هیچ وجه قابل این تأویلات نیست، باید چه کرد؟

بالجمله، سریان حیات و تسبیح شعورى علمى اشیاء را باید از ضروریات فلسفه عالیه و مسلمات ارباب شرایع و عرفان محسوب داشت، ولى کیفیت تسبیح هر موجودى و اذکار خاصه‏اى که به هر یک اختصاص دارد، و اینکه صاحب ذکر

__________________________________________________

 [1] «مورچه‏اى گفت: اى مورچگان به خانه‏هاى خویش درآیید تا سلیمان و سپاهیان او ندانسته پایمالتان نسازند.»

 (نمل- 18).

 جامع انسان است و سایر موجودات به مناسبت نشئه خود ذکرى دارند، اجمال آن میزان علمى و عرفانى دارد که مربوط به علم اسماء است، و تفصیل آن از علوم کشفى عیانى است که از خصایص اولیاى کمّل است.

و به طورى که در فصل سابق ذکر نمودیم که «بسم اللّه» هر سوره متعلق به خود آن سوره است، در اینجا نیز متعلق به سبّح للّه است. و از آن استفاده مسلک اهل حق شود در مسئله جبر و تفویض، زیرا که هر دو نسبت، یعنى نسبت به اسم اللّه که مقام مشیت فعلیه است، و به اشیاى موجود در سماوات و ارض، [را] داده است، به طور لطیفى که غایت کشف ارباب شهود و معرفت است. و تقدیم انتساب به مشیت اللّه براى افهام قیّومیت حق و تقدیم جنبه یلى اللّه بر جنبه یلى الخلق است. و اگر مخافت تطویل نبود، بیان حقیقت تسبیح و استلزام آن تحمید را، و اینکه هر تسبیح و تحمیدى از هر مسبّح و حامدى براى حق واقع مى‏شود، و بیان تسبیح و تحمید براى اسم اللّه و به اسم اللّه، و بیان اختصاص دو اسم مبارک «العزیز الحکیم» و بیان نسبت آنها با «اللّه»، و فرق بین اللّه مذکور در «تسمیه» و «اللّه» مذکور در آیه شریفه سبّح للّه، و بیان «سماوات» و «ارض» و آنچه در سماوات و ارض است، به حسب اختلاف مسالک اهل معرفت و فلسفه، و بیان هو در این آیه شریفه و فرق آن با هو در آیه شریفه قُلْ هُوَ اللَّه أَحَدٌ، را مى‏نمودیم به مشرب احلاى عرفانى، ولى در این اوراق ملتزم هستیم که به اجمال و اشاره قناعت کنیم.

و اما آیه شریفه دوم [1] اشاره است به مالکیت حقّ جلّ جلاله ملکوت سماوات و ارض [را]، که [به‏] تبع این مالکیت و احاطه سلطنت و نفوذ قدرت و تصرف احیا و اماته و ظهور و رجوع و بسط و قبض واقع مى‏شود. و این نظر استهلاک و اضمحلال جمیع تصرفات و تدبیرات است در تصرف و تدبیر حق که منتهاى توحید فعلى است، و از این جهت احیا و اماته را- که یا یکى از مظاهر بزرگ تصرفات ملکوتى است، و یا جمیع قبض و بسط است- به خود مالکیت ذات مقدس نسبت داده است.

و با آنکه احیا از شئون رحمانیت است و اماته از شئون مالکیت، نسبت هر دو را به مالکیت منسوب فرموده، ممکن است براى یک نکته بزرگ عرفانى باشد، که آن استجماع هر اسمى است جمیع اسماء را به وجه احدى و وجهه غیبیه، که اکنون مجال بیان آن نیست. و صدر و ذیل آیه ممکن است اشاره به وحدت در کثرت و کثرت در وحدت در مقام تجلى فعلى به فیض مقدس باشد، چنانچه پیش اهلش واضح است.

__________________________________________________

 [1] له ملک السَمواتِ و الأرْضِ یُحیى و یُمیتُ و هو على‏ کلّ شَىْ‏ءٍ قَدیر (او راست پادشاهى آسمان‏ها و زمین. زنده مى‏کند و مى‏میراند، و او بر هر کارى تواناست.)

و ضمیر له ظاهر آن است که به «اللّه» برگردد. و ممکن است به «عزیز» و «حکیم» برگردد. [که در این صورت‏] معناى آیه شریفه فرق کند، که با تأمل براى اهلش روشن شود.

و بیان کیفیت «مالکیت» حق و اتیان یحیى و یمیت به صیغه مضارعه دال بر تجدد و استمرار، و مرجع ضمیر هو و فرق معانى در اختلاف مراجع، و بیان آنکه «محیى» و «ممیت» و «قادر» از اسماء ذات یا اوصاف یا افعال است، موکول به محل خود است، مثل بیان کیفیت احیا و اماته، و حقیقت صور اسرافیل، و دو نفخ احیا و اماته، و شئون حضرت اسرافیل و عزرائیل و مکانت آنها، و کیفیت احیا و اماته آنها.

که هر یک را بیانات عرفانیه و براهین حکمیه‏اى است بس طولانى.

و اما آیه شریفه سوم. و آن این است: هُوَ الأوَّلُ وَ اْلآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلیمٌ. [1] عارف به معارف حقّه ارباب معرفت و یقین و سالک طریق اصحاب قلوب و سالکین مى‏داند که منتهاى سلوک سالکان و غایت آمال عارفان فهم همین یک آیه شریفه محکمه است. و به جان دوست قسم که تعبیرى براى حقیقت توحید ذاتى و اسمائى بهتر از این تعبیر نیست، و سزاوار آن است که جمیع اصحاب معارف براى این عرفان تام محمدى، صلّى اللّه علیه و آله، و کشف جامع احمدى و آیه محکمه الهى سجده کنند و در خاک افتند. و به حقیقت عرفان و عشق قسم که عارف مجذوب و عاشق جمال مجبوب از شنیدن این آیه شریفه اهتزازى ملکوتى و انبساطى الهى براى او دست دهد که لباس بیان به قامت آن کوتاه و هیچ موجودى تحمّل آن ندارد. فسبحان اللّه ما أعظم شأنه و أجلّ سلطانه و أکرم قدره و أمنع عزّه و أعزّ جنابه. [2]

آنها که به کلمات عرفاى شامخ و علماى باللّه و اولیاى رحمان خرده‏گیرى مى‏کنند خوب است ببینند کدام عارف ربّانى یا سالک مجذوبى بیشتر از آنچه این آیه شریفه تامّه و نامه قدس الهى متضمن است بیانى کرده یا تازه‏اى به بازار معارف آورده؟ اینک این کریمه الهیه و آن کتب مشحونه از عرفان عرفا. گرچه این سوره مبارکه «حدید»، خصوصا این آیات شریفه اوّل آن، مشتمل بر معارفى است که دست آمال از آن کوتاه است، ولى به عقیده نویسنده این آیه شریفه خصوصیت دیگرى دارد که دیگر آیات را نباشد. و بیان اوّلیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت حق چیزى نیست که به بیان آید یا قلم را جرئت جسارت باشد، پس بگذریم و ادراک آن را به قلوب محبین و اولیا واگذار کنیم.

__________________________________________________

 [1] «اوست آغاز و پایان و آشکار و پنهان، و او به همه چیز داناست.» حدید- 3.

 [2] «پاک و منزه خداوند است چه بلند است مرتبه‏اش، چه جلیل است قدرتش، چه بزرگ است قدرش، چه دست نایافتنى است شوکتش، و چه بلند است درگاهش.»

و امّا آیه شریفه چهارم [1] اشاره به خلق سماوات و ارض است در شش روز، و استواى بر عرش است. و عقول ارباب عقل در تفسیر این آیه شریفه متحیر است، و هر کس به حسب مسلک خود در علم و عرفان طورى تفسیر نموده. چنانچه علماى ظاهر گویند مقصود از خلق در شش روز آن است که اگر تقدیر شود در زمان، با شش روز مطابق شود. و جناب فیلسوف عظیم الشأن، صدر المتألهین، قدس سرّه، آن را تطبیق نموده به ایام ربوبیت، که هزار سال است، و منطبق فرموده از زمان نزول آدم تا زمان طلوع شمس محمدى، صلّى اللّه علیه و آله، را، که شش هزار سال است، بر ایام ستّه، و ابتداى طلوع یوم الجمعة و یوم الجمع، که یوم سابع و اوّل روز قیامت و ابتداى استواى رحمان بر عرش است، دانسته. و اجمال آن را در شرح اصول کافى و تفصیل آن را در کتاب تفسیر خود بیان نمودند. «1» و بعضى از اهل معرفت ایام ستّه را عبارت از مراتب سیر نور شمس وجود در مرائى نزول و صعود دانسته.

و به حسب مسلک عرفانى، مراتب نزول وجود تا اخیره نزول [که‏] مرتبه احتجاب شمس وجود است در حجب تعیّنات، و آن حقیقت «لیلة القدر» است. و ابتداى یوم قیامت از اولین مرتبه رجوع ملک به ملکوت و خرق حجب تعینات تا اخیره مراتب ظهور و رجوع، که ظهور تامّ قیامت کبرى است. این شش یوم که خلق سماوات و ارض در آن تمام شده و منتهى به عرش اللّه و عرش الرحمن، که غایة الغایات استواء و استیلاء و قهّاریت حق است، مى‏شود، در عالم کبیر مراتب ششگانه صعودى است، و عرش استواى حق، که ظهور به قهّاریت تامّه و مالکیت است، مرتبه مشیت و فیض مقدس رحمانى است که ظهور تامّ او پس از رفع تعینات و فراغ از خلق سماوات و ارضین است. و تا وجود سماوات و ارض متحقق است، خلق آنها پیش اهل معرفت تمام نشده به مقتضاى کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأن [2]، و به مقتضاى عدم تکرر در تجلى. و در انسان کبیر و عالم اکبر مراتب ستّه و لطیفه سابعه آن عرش الرحمن است که مرتبه قلب حقیقى باشد. و اگر مخافت تطویل نبود، بیان انسبیت این وجه را از سایر وجوه به وجه مستفیض بیان مى‏کردم. گرچه علم کتاب الهى پیش حق تعالى و مخصوصین به خطاب است، ولى ما به حسب احتمال و مناسبات سخن مى‏گوییم، بعد از تعذر حمل بر ظاهر آن.

و در این مقام احتمال دیگرى است که مضادت با این بیان عرفانى ندارد. و آن به حسب هیئت عصر حاضر است که ابطال هیئت بطلمیوسیه را کرده است. و آن این است که غیر از این منظومه شمسى که ما داریم، منظومات شمسیه کثیره دیگرى‏

__________________________________________________

 [1] هُوَ الذی خَلَقَ السمواتِ و الأرضَ فی سِتَّةِ أَیّام ثُمَّ اسْتَوى‏ على العَرْشِ یَعْلَمُ ما یَلِجُ فی الأرْضِ وَ ما یَخَرجُ منها و ما یَنزلُ مِنَ السَّماءِ و ما یَعْرُجُ فیها و هُو مَعَکُمْ أیْنَ ما کُنْتُم و اللَّه بِما تَعمَلونَ بَصِیر. (اوست کسى که آسمان‏ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش قرار گرفت. هر چه به زمین فرو رود و از آن بیرون شود و هر چه از آسمان فرود آید و در آن بالا رود، بداند. و هر جا باشید او با شماست او به آنچه مى‏کنید بیناست.) (حدید- 4).

 [2] «او هر روز به کارى است.» (الرحمن- 29).

است که عدد آنها را کسى نتواند احصا کند- چنانچه تفصیل آن در کتب هیئت جدیده است: مراد از سماوات و ارض همین منظومه شمسى و مدارات کواکب و خود آنها باشد، و تحدید آن به شش روز حسب منظومه شمسى دیگرى باشد. و این احتمال از تمام احتمالات اقرب به ظاهر است ولى مصادم با احتمالات عرفانیه نیست، زیرا آن به حسب بطنى از بطون قرآن است.

و اشاره فرموده در ذیل آیه شریفه بقوله: یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِى الأرْضِ. إلى آخره، به علم حق تعالى به جزئیات مراتب وجود در سلسله غیب و شهود و نزول و صعود، و بقوله: هو معکم به معیّت قیّومیه حق و کیفیت علم حق تعالى به جزئیات که به طریقه احاطه وجودیه و سعه قیّومیه است. و ادراک حقیقت این قیّومیت حق را کسى جز خواص اولیاء اللّه نتواند کرد.

و امّا آیه شریفه پنجم [1] اشاره است به مالکیت حق و رجوع تمام دایره وجود به سوى حق. و اشاره به آن است که این به اسم «مالک» مربوط است، چنانچه در سوره مبارکه «حمد» فرموده: مالِکَ یَوْمِ الدَّین. و تفسیر و تفصیل هر یک از این امور مجال دیگرى خواهد.

و اما آیه شریفه ششم [2] اشاره است به اختلاف شب و روز و اینکه هر یک از آنها که کم شود به دیگرى افزوده گردد، و به عکس. و در این اختلاف منافع کثیره‏اى است که ذکر آن خارج از وظیفه ماست. و از براى آیه شریفه معنى عرفانى دیگرى است که ما از ذکر آن خوددارى نمودیم.

خاتمه‏

آنچه در ذیل حدیث شریف فرماید که من رام وراء ذلک فقد هلک اشاره به آن است که این قدر که در این آیات شریفه و سوره مبارکه «توحید» از معارف مذکور است حد علوم بشرى و غایة القصواى معارف است، که اگر کسى گمان کند که بالاتر از این معارف پیش کسى است به خطا رفته. و چنانچه این آیات حدّ اعلاى معارف را به سلسله بشر تعلیم مى‏دهد، قصور از این حد نیز اخترام و هلاک است و جهل به مقام ربوبیت است.

و البته این حدیث شریف در مقام حثّ و ترغیب به تعمق و تفکر در این آیات شریفه است، ولى از براى هر علمى اهلى است و از براى هر میدانى فارسى. گمان‏

__________________________________________________

 [1] له مُلْکُ السمواتِ و الأرضِ و إلى اللَّه تُرْجَعُ الأمور. (پادشاهى آسمان‏ها و زمین خداوند راست و کارها به سوى او بازگردانده شوند.) (حدید- 5).

 [2] یُولِجُ اللَّیْلَ فی النَّهارِ و یُولِجُ النَّهارَ فی اللَّیلِ و هُو عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدور. (شب را در روز داخل مى‏کند و روز را در شب. و او به آنچه در سینه‏هاست آگاه است.) (حدید- 6).

نشود که آیات «توحید» را- چه در سوره مبارکه «توحید» و چه در این آیات شریفه و چه در آیات دیگر قرآن و همین طور اخبار شریفه و خطب و ادعیه و مناجاتهاى ائمه، علیهم السلام، که تمام مشحون از معارف است، انسان مى‏تواند به فکر خود و ظهور عرفى آنها بفهمد. این خیالى است بس خام و وسواسى است شیطانى که این قطاع الطریق راه انسانیت دامى گشوده که انسان را از معارف باز دارد و سد ابواب حکمت و معرفت را بر انسان بنماید و آدمى را در وادى حیرت و ضلالت سرنگون کند. خدا شاهد است- و کفى به شهیدا «1»- که مقصود من از این کلام ترویج بازار فلسفه رسمیه یا عرفان رسمى نیست، بلکه مقصود آن است که برادران ایمانى من، خصوصا اهل علم، قدرى به معارف اهل بیت، علیهم السلام، و قرآن توجه کنند آن را نسیان نکنند، که عمده بعثت رسل و انزال کتب براى مقصد شریف معرفة اللّه بوده، که تمام سعادات دنیاویه و اخراویه در سایه آن حاصل آید. ولى افسوس که انسان تا در این عالم است در حجابهاى گوناگونى واقع است که نمى‏تواند طریق سعادت خود را تشخیص دهد، و اولیا و انبیا و علما نیز هر چه نصیحت مى‏کنند و دعوت مى‏نمایند، انسان از خواب بیدار نمى‏شود و پنبه غفلت را از گوش بیرون نمى‏کند. و آن گاه از نومه غفلت متنبه شود که سرمایه تحصیل سعادت از دستش رفته و جز حسرت و ندامت باقى نمانده است.

دعا و ختام‏

بار خدایا، که قلوب اولیا را به نور محبت منور فرمودى و لسان عشاق جمال را از ما و من فرو بستى، و دست فرومایگان خود خواه را از دامن کبریائى کوتاه کردى، ما را از این مستى غرور دنیا هشیار فرما، و از خواب سنگین طبیعت بیدار و حجابهاى غلیظ و پرده‏هاى ضخیم خودپسندى و خودپرستى را به اشارتى پاره کن، و ما را به محفل پاکان درگاه و مجلس قدس مخلصان خداخواه بار ده، و این دیو سیرتى و زشتخویى و درشتگویى و خود آرایى و کج نمایى را از ما برکنار فرما، و حرکات و سکنات و افعال و اعمال و اوّل و آخر و ظاهر و باطن ما را به اخلاص و ارادت مقرون نما.

بار الها، نعم تو ابتدایى است (داد حق را قابلیت شرط نیست «2») و نوال تو غیر متناهى، باب رحمت و عنایت مفتوح است و خوان نعمت بى‏پایانت مبسوط، دلى‏ شوریده و حالى آشفته، قلبى داغدار و چشمى اشکبار، سرى سودایى بیقرار، و سینه‏اى شرحه شرحه آتشبار مرحمت فرما، و خاتمه ما را به اخلاص به خودت و ارادت به خاصان درگاهت، یعنى دیباچه دفتر وجود و خاتمه طومار غیب و شهود، محمّد و آل و اهل بیت مطهرش، صلوات اللّه علیه و علیهم اجمعین، به انجام رسان.

و الحمد للّه أوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا.

به اتمام رسید به دست فانى مؤلف فقیر در عصر روز جمعه چهارم شهر محرم الحرام سنه یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت هجرى [قمرى‏]. و على اللّه التّکلان فی الافتتاح و الاختتام.