X
تبلیغات
رایتل

swc

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389
توسط: Mr.Hawkman

چهل حدیث - حدیث دوازدهم

الحدیث الثانى عشر

بسندی المتّصل إلى محمّد بن یعقوب، رضوان اللّه علیه، عن علىّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن النّوفلی، عن السّکونی، عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال: کان أمیر المؤمنین [علیه السّلام‏] یقول: نبّه بالتفکّر قلبک، و جاف عن اللّیل جنبک، و اتّق اللّه ربّک. «1»

ترجمه «حضرت صادق، علیه السلام، فرمود: بود امیر المؤمنین (ع) که مى‏فرمود:

 «آگاه نما دل خود را به اندیشه نمودن، و دور کن از شب پهلوى خود را، و بپرهیز خداوند پروردگار خویش را.»

شرح «کان یقول» مفادش غیر از «قال» یا «یقول» است، زیرا که از آن استفاده دوام و استمرار مى‏شود. معلوم مى‏شود حضرت این کلام را مکرر مى‏فرمودند.

و «تنبیه» آگاهى دادن از غفلت و بیدار کردن از خواب است. و در اینجا هر دو معنى مناسب است، زیرا که قلوب قبل از تفکر در غفلت مغمور و در خواب اندرند، و با آن از غفلت درآیند و از خواب انگیخته شوند. و خواب و بیدارى و غفلت و هشیارى ملک بدن و ملکوت نفس با هم مختلف‏اند: چه بسا چشم ظاهر بیدار و جنبه ملک هوشیار است، و چشم باطن و بصیرت در خواب گران و جنبه ملکوت نفس در غفلت و بیهوشى است.

و «تفکر» اعمال فکر است. و آن عبارت است از ترتیب امور معلومه براى به دست آوردن نتایج مجهوله. و آن اعم است از تفکرى که از مقامات سالکین است،

زیرا که آن را خواجه انصارى [1] چنین تعریف فرموده: اعلم أنّ التّفکّر تلمّس البصیرة لاستدراک البغیة. «1» یعنى «بدان که تفکر عبارت است از جستجو نمودن بصیرت قلب و چشم ملکوت مطلوب خود را براى ادراک آن.» و معلوم است مطلوبات قلوب معارف است. و از این جهت در این حدیث شریف نیز مقصود از «تفکر»، معنى خاص راجع به قلوب و حیات آنهاست.

و «قلب» را اطلاقات بسیار و اصطلاحات بیشمارى است. پیش اطباء و عامه مردم اطلاق شود بر پارچه گوشت صنوبرى که با قبض و بسط آن خون در شریانها جریان پیدا کند، و در آن تولید روح حیوانى، که بخار لطیفى است، گردد. و پیش حکما به بعضى مقامات نفس اطلاق شود. و اصحاب عرفان براى آن مقدمات و مراتبى قائل‏اند که غور در بیان اصطلاحات آنها خارج از وظیفه است. و در قرآن کریم و احادیث شریفه، در مقامات مختلفه، به هر یک از معانى متداوله بین عامه و خاصه اطلاق شده است، چنانچه «إذ القلوب لدى الحناجر» [2] به معناى متعارف پیش اطباء، و لهم قلوب لا یفقهون بها. [3] به معنى متداول در السنه حکما، و إنّ فی ذلک لذکرى لمن کان له قلب أو ألقى السّمع و هو شهید [4] بر طبق اصطلاح عرفا جریان یافته. و در حدیث شریف به مناسبت «تفکر» مقصود معنى متداول پیش حکماست. و امّا «قلب» به اصطلاح عرفا با «تفکر» مناسبتى ندارد، خصوصا بعضى از مراتب آن، چنانچه اهل اصطلاح مى‏دانند.

قوله: جاف عن اللّیل جنبک. «جفا» بمعنى بعد است. و جافاه عنه، فتجافا جنبه عن الفراش. أى نبا. چنانچه در صحاح است. و «مجافاة» به شب نسبت دادن، مجاز در اسناد است، یا آنکه شب را فراش قرار داده ادعائا، یا آنکه حقیقت در کلمه و اسناد است، و فرق در اراده جدّى و استعمالى است، چنانچه در مطلق مجازات احتمال داده‏اند، و شیخ فقیه، اصولى ادیب متبحر، آقا شیخ محمد رضاى اصفهانى «2»، در جلیّة الحال در اطراف آن بسط مقال داده است. [5] و بالجمله، آن کنایه آورده شده از برخاستن از فراش خواب در شب براى عبادت. و پس از این، بیان تقوا و مراتب آن مى‏شود ان شاء اللّه. و ما در ضمن فصولى چند بیان مناسبات حدیث شریف را مى‏نماییم.

__________________________________________________

 [1] خواجه عبد اللّه بن محمد انصارى هروى (396- 481) از محدثین و عرفاى بزرگ است که به شیخ أبو الحسن خرقانى ارادت داشته و پس از وى جانشین او گردید. از آثار اوست: منازل السائرین، زاد العارفین، رساله دل و جان.

 [2] « [و آنها را از روز قیامت بیم ده‏] زمانى که جانها به گلو رسد.» (مؤمن- 18).

 [3] «دلهایى دارند که با آنها (چیزى) نمى‏فهمند.» (اعراف- 179).

 [4] «همانا در آن پندى است براى کسى که او را دلى باشد یا گوشى نیوشنده، در حالى که گواه و آگاه است.» (ق- 37).

 [5] براى اطلاع بیشتر رجوع کنید به تهذیب الأصول، (تقریرات اصول امام خمینى- س-) ج 1، ص 30، بحث «حقیقت و مجاز».                         

فصل در بیان فضیلت تفکر است‏

بدان که از براى تفکر فضیلت بسیار است. و تفکر مفتاح ابواب معارف و کلید خزائن کمالات و علوم است، و مقدمه لازمه حتمیه سلوک انسانیت است. و در قرآن شریف و احادیث کریمه تعظیم بلیغ و تمجید کامل از آن گردیده، و از تارک آن تعییر و تکذیب شده. و در کافى شریف سند به حضرت صادق، علیه السلام، رساند که فرمود: أفضل العبادة إدمان التّفکّر فی اللّه و فی قدرته. [1] و پس از این ذکرى از این حدیث پیش مى‏آید. و در حدیث دیگر یک ساعت تفکر را از عبادات یک شب بهتر دانسته [2]. و در حدیث نبوى، صلّى اللّه علیه و آله، است که تفکر یک ساعت از عبادت یک سال بهتر است [3]. و در حدیث دیگر است که تفکر یک ساعت بهتر است از عبادت شصت سال [4]، و در حدیث دیگر هفتاد سال [5]، و از بعض علماى فقه و حدیث هزار سال هم حدیث شده. در هر صورت، از براى آن درجات و مراتبى است، و از براى هر مرتبه‏اى نتیجه یا نتایجى است که ما به ذکر بعضى از آن مى‏پردازیم.

- اوّل تفکر در حقّ و اسماء و صفات و کمالات اوست. و نتیجه آن علم به وجود حق و انواع تجلیات است و از آن، علم به اعیان و مظاهر رخ دهد. و این افضل مراتب فکر و اعلى مرتبه علوم و اتقن مراتب برهان است، زیرا که از نظر به ذات علت و تفکر در سبب مطلق علم به او و مسبّبات و معلولات پیدا شود. و این نقشه تجلّیات قلوب صدّیقین است، و از این جهت آن را «برهان صدّیقین» گویند، زیرا که «صدّیقین» از مشاهده ذات شهود اسماء و صفات کنند، و در آیینه اسماء اعیان و مظاهر را شهود نمایند. و اینکه این قسم برهان را «برهان صدّیقین» گوییم براى آن است که اگر صدّیقى بخواهد مشاهدات خود را به صورت برهان در آورد و آنچه ذوقا و شهودا یافته به قالب الفاظ بریزد، این چنین شود، نه آنکه هر کس بدین برهان علم به ذات و تجلیّات آن پیدا کرد، از صدّیقین است، یا آنکه معارف صدّیقین از سنخ براهین است، منتها براهین مخصوصى. هیهات که علوم آنها از جنس تفکر باشد، یا مشاهدات آنها را با برهان و مقدمات آن مشابهتى. تا قلب در حجاب برهان است و قدم او تفکر است، به اوّل مرتبه صدّیقین نرسیده. و چون‏

__________________________________________________

 [1] «پیوسته اندیشیدن درباره خداوند و توانایى او برترین پرستش است.» اصول کافى، ج 2، ص 55، «کتاب ایمان و کفر»، «باب تفکر»، حدیث 3.

 [2] عن الحسن الصّیقل قال قلت لأبى عبد اللّه (ع): تفکر ساعة خیر من قیام لیلة؟ قال: نعم. قال رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله: تفکر ساعة خیر من قیام لیلة. (حسن صیقل گوید به امام صادق (ع) عرض کردم: «آیا ساعتى اندیشیدن از یک شب عبادت بهتر است؟» فرمودند: «آرى و پیغمبر (ص) فرمود: یک ساعت فکر کردن از یک شب عبادت بهتر است.» بحار الانوار ج 68، ص 325، «کتاب ایمان و کفر»، «باب تفکر»، حدیث 16. و در اصول کافى (ج 2، ص 54، «کتاب ایمان و کفر»، حدیث 2) همین آمده است.

 [3] قال النّبى (ص): فکر ساعة خیر من عبادة سنة. عوالى اللئالى، ج 2، ص 57، «المسلک الرابع»، حدیث 152 و در شرح مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقة (ص 171، باب 26) «در بیان تفکر») همین معنا آمده است.

 [4] طریحى در مجمع البحرین در ماده «فکر» مى‏نویسد در حدیث است: «تفکر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة.

 [5] قال النبى (ص): تفکر ساعة خیر من عمل سبعین سنة. اسرار الشریعة و اطوار الطریقة و انوار الحقیقة، ص 207.

از حجاب غلیظ علم و برهان رست، با تفکر سر و کارى ندارد و بى واسطه برهان، بلکه بى واسطه موجودى، در آخر کار و منتهاى سلوک، به مشاهده جمال جمیل مطلق نایل گردد و به لذت دائم سرمد برسد، و از عالم و هر چه در اوست وارهد و در تحت قباب کبریایى به فناى کلى باقى ماند، و از او اسم و رسمى باقى نماند و مجهول مطلق گردد، مگر آنکه عنایت حق شامل حال او گردد و او را ارجاع به مملکت خود و ممالک وجود به مقدار سعه وجود عین ثابت او نماید، و در این رجوع کشف سبحات جمال و جلال براى او گردد، و در آیینه ذات اسماء و صفات را مشاهده نماید، و از آن به شهود عین ثابت خود و هر چه در ظل حمایت اوست نایل شود، و کیفیت سلوک مظاهر و رجوع به ظاهر بر قلب او کشف شود، پس، به خلعت نبوت مفتخر گردد. و اختلاف مقامات انبیا و رسل در این مقام ظاهر شود، و مقدار سعه و ضیق دایره رسالت و مبعوث منه و مبعوث إلیه در این مقام براى آنها منکشف گردد، و بسط مقال در این مقام مناسبتى با وضع این اوراق ندارد. پس، از آن، بلکه از برهان صدّیقین نیز، صرف نظر نمودیم، زیرا که آن را مقدماتى است که شرح آنها موجب تطویل شود.

تتمیم در بیان تفکر ممنوع و مرغوب در ذات حق‏

بباید دانست که اینکه ما گفتیم تفکر در ذات و اسماء و صفات، ممکن است جاهل گمان کند که تفکر در ذات ممنوع است به حسب روایات، و نداند که آن تفکر که ممنوع است تفکر در اکتناه ذات و کیفیت آن است، چنانچه از روایات شریفه استفاده مى‏شود. و گاهى نیز غیر اهل را منع کردند از نظر به بعضى معارف که مقدمات دقیقه داشته، چنانچه حکما نیز در هر دو مقام موافق‏اند. اما استحاله اکتناه ذات در کتب آنها مبرهن است [1]، و منع از تفکر آن نزد جمیع مسلّم. و اما شرایط دخول در این علوم و منع تعلیم غیر اهل، در کتب آنها مذکور و وصیت آنها در اوایل کتب یا اواخر آن مسطور است، چنانچه دو امام فن و فیلسوف بزرگ اسلام، شیخ ابو على سینا «1»، و صدر المتألّهین [2]، در آخر اشارات «2»، و اوّل اسفار «3»، وصیت بلیغ در این باب فرمودند. فراجع.

و اما نظر در ذات براى اثبات وجود و توحید و تنزیه و تقدیس آن، غایت ارسال‏

__________________________________________________

 [1] شرح اصول کافى، صدر المتألهین، ج 1، ص 251، «کتاب التوحید»، «باب النهى عن الکلام فی الکیفیّة». و نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص، جامى، ص 27 و 28.

 [2] محمد بن إبراهیم شیرازى (979- 1050) ملقب به «صدر الدین» و «صدر المتألهین» معروف به صدرا و ملاّ صدرا از بزرگان حکماى اسلامى است. وى بنیانگزار «حکمت متعالیه» است و صاحب آراء بدیعى در فلسفه مى‏باشد. مکتب فلسفى صدر المتألهین پس از او بر دیگر مکاتب فلسفى برترى یافت. و بیشتر حکماى اسلامى پس از او از پیروان مکتب او بشمار مى‏روند. مهمترین اثر وى اسفار اربعه است که در بر دارنده آراء و نظریات فلسفى او بنحو گسترده مى‏باشد. از آثار دیگر اوست: تفسیر القرآن الکریم، شرح اصول کافى، مبدأ و معاد، مفاتیح الغیب، شواهد الربوبیّه، اسرار الآیات، حاشیه بر شفا. وى از شاگردان محقق داماد، میرفندرسکى و شیخ بهائى است. ملا محسن فیض و عبد الرزاق لاهیجى (فیّاض) از شاگردان معروف او هستند.

انبیا و آمال عرفا بوده، و قرآن کریم و احادیث شریفه مشحون از علم به ذات و کمالات و اسماء و صفات ذات مقدس است، و ملحدین اسماء را حق تعالى تعییر فرموده. و هیچ کتابى از کتب حکما و متکلمین بیشتر از کتاب کریم الهى و کتب معتبره اخبار، مثل اصول کافى و توحید شیخ صدوق، غور در اثبات ذات و اسماء و صفات ننمودند. و فرق بین مأثورات از انبیا و کتب حکما فقط در اصطلاحات و اجمال و تفصیل است، نه چنانچه فرق بین فقه و اخبار راجعه به فقه در اصطلاحات و اجمال و تفصیل است، نه در معنى. لیکن مصیبت در آن است که در لباس اهل علم بعضى از جاهلان پیدا شده در قرون اخیر که ندیده و نسنجیده و از کتاب و سنّت عارى و برى بوده، مجرد جهل خود را دلیل بطلان علم به مبدأ و معاد دانسته، براى رواج بازار خود نظر در معارف را، که غایت مقصد انبیا و اولیا، سلام اللّه علیهم، است و سر تا پاى کتاب خدا و اخبار اهل بیت، سلام اللّه علیهم، مشحون از آن است، حرام شمرده و هر ناسزایى و تهمتى را از اهل آن دریغ ندانسته و قلوب بندگان خدا را از علم به مبدأ و معاد منصرف کرده و اسباب تفرقه کلمه و شتاب جمعیت مسلمین گردیده، و از او اگر سؤال شود که این همه تکفیر و تفسیق براى چیست، متشبّث شود به حدیث لا تتفکّروا فی ذات اللّه [1]. این بیچاره جاهل از دو جهت در اشتباه و جهالت است: یکى آنکه گمان کرده حکماء تفکر در ذات مى‏کنند، با آنکه آنها تفکر در ذات را و اکتناه آن را ممتنع مى‏دانند، و این خود یکى از مسائل مبرهنه آن علم است. و دیگر آنکه معنى حدیث را ندانسته، گمان کرده مطلقا راجع به ذات مقدس نباید اسمى برده شود.

ما اکنون بعضى از روایات را مى‏نگاریم، و جمع بین آنها- آنچه به نظر قاصر خویش رسد- مى‏کنیم و حکم را انصاف قرار مى‏دهیم. گرچه این از شرح حدیث و قرار داد ما قدرى خارج است، ولى براى رفع شبهه و إبطال باطل شاید ضرور باشد.

کافى بإسناده عن أبی بصیر، قال: قال أبو جعفر، علیه السّلام: تکلّموا فی خلق اللّه و لا تتکلّموا فی اللّه، فإنّ الکلام فی اللّه لا یزداد صاحبه الاّ تحیّرا. [2] و این حدیث شریف خود دلالت دارد بر آنکه مقصود از تکلم [تکلم‏] در اکتناه ذات و کیفیت آن است به مناسبت تعلیل آن، و الا تکلم در اثبات ذات و سایر کمالات و توحید و تنزیه آن موجب تحیر نگردد. و مى‏شود که نهى باشد از کسانى که تکلم در این مقامات هم براى آنها اسباب تحیر شود. و مرحوم محدّث مجلسى «1»،

__________________________________________________

 [1] تفسیر القرآن الکریم، ج 4، ص 421 و همچنین این مفهوم با عبارات مختلف نقل شده است. اصول کافى، ج 1، ص 93، «کتاب التوحید» باب النهى عن الکلام فی الکیفیه، حدیث 7. توحید صدوق، ص 454- 457، باب 67، احادیث 1 و 2 و 9. علم الیقین ج 1، ص 95. المحجة البیضاء، ج 8، ص 193 و 210.

 [2] «کافى با سند خود از أبو بصیر روایت مى‏کند که گفت امام باقر (ع) فرمود: «از آفریده‏هاى خداوند سخن بگویید و از [ذات‏] خدا سخن مگویید، زیرا سخن از ذات خدا مایه سرگردانى بیشتر گوینده است.» اصول کافى، ج 1، ص 92، «کتاب توحید»، «باب نهى عن الکلام فی الکیفیة»، حدیث 1.

رحمه اللّه، این دو احتمال را بدون بیانى که ما تقریب کردیم احتمال داده‏اند و اوّلى را تقویت فرموده. «1»

و فی روایة أخرى عن حریز: تکلّموا فی کلّ شی‏ء، و لا تتکلّموا فی ذات اللّه [1] و به این مضمون و قریب به آن بعض روایات دیگر وارد است که ذکر همه ضرور نیست.

و فی الکافى عن أبی جعفر، علیه السّلام، قال: إیّاکم و التّفکّر فی اللّه، و لکن إذا أردتم أن تنظروا إلى عظمته، فانظروا إلى عظیم خلقه. «2» و این روایت نیز ظاهر در این است که مراد از تفکر تفکر در کنه ذات است، زیرا که در ذیل حدیث فرماید:

 «اگر خواستید عظمت حق تعالى را نظر کنید، استدلال کنید از عظمت خلق بر عظمت حق تعالى.» و این بر سبیل مثال است و براى نوع مردم است که طریق معرفت آنها تفکر در خلق است.

این‏ها، و بعض احادیث دیگر که قریب به این‏هاست، احادیث وارده در نهى از تکلم و تفکر است که معلوم شد خود آنها بنفسها دلالت بر مطلوب ما مى‏نماید.

و چیزى که واضح مى‏نماید مقصد را، حدیث شریف کافى است در باب تفکر: بإسناده عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال: أفضل العبادة إدمان التّفکّر فی اللّه و فی قدرته. «3» پس تفکر در حق و اثبات ذات، و تفکر در قدرت و سایر اسماء و صفات، علاوه بر آنکه منهى نیست، افضل عبادات است.

و در حدیث شریف کافى وارد است که سئل علىّ بن الحسین، علیهما السّلام، عن التّوحید، فقال: إنّ اللّه عزّ و جلّ علم أنّه یکون فی آخر الزّمان أقوام متعمّقون، فأنزل اللّه تعالى «قُل هُوَ اللَّه أَحَدٌ» و الآیات من سورة «الحدید» إلى قوله:

 «وَ هُوَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» فمن رام وراء ذلک فقد هلک. [2] پس، معلوم مى‏شود این آیات شریفه، که توحید و تنزیه حق و بعث و رجوع موجودات در آن وارد است، براى متعمقین و ارباب فکرهاى دقیق نازل شده. باز هم باید گفت فکر در حق تعالى حرام است؟ آیا کدام عارف و حکیم بیشتر از معارف وارده در اوّل سوره «حدید» آورده؟ غایت معرفت آنها رسیدن به این است که سبّح للّه ما فِی السَّمواتِ وَ الأَرْضِ. [3]. آیا از آیه شریفه هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیمٌ. [4] کى براى توصیف حق تعالى و جلوات ذات مقدسش بهتر بیانى دارد؟ به‏

__________________________________________________

 [1] «در باب هر چیز سخن بگویید ولى در ذات خدا گفتگو مکنید.» اصول کافى، ج 1، ص 92، «کتاب توحید»، «باب النهى عن الکلام فی الکیفیة»، دنباله حدیث 1.

 [2] «از على بن الحسین (ع) درباره توحید پرسیدند فرمودند: «همانا خداوند عزّ و جلّ مى‏دانست که در آخر زمان پاره‏اى از مردم ژرف اندیش خواهند آمد، پس خداوند تعالى قُل هو اللّه احد و آیاتى از سوره «حدید» تا آیه و هو علیم بذات الصدور را فرو فرستاد، پس هر کس فزون از آن را اراده کند هلاک شده است.» اصول کافى، ج 10، ص 91، «کتاب توحید»، «باب النسبة»، حدیث 3.

 [3] «آنچه در آسمان‏ها و زمین است خدا را تنزیه مى‏کنند.» (حدید- 1).

 [4] «او آغاز و پایان و آشکار و نهان است و او به همه چیز داناست.» (حدید- 3).

جان دوست قسم که اگر براى حقیّت کتاب کریم الهى جز این آیه شریفه نبود، براى اهل دل کفایت مى‏کرد. قدرى مراجعه نمایید به کتاب خدا و خطب و آثار و اخبار رسول اکرم و خلفاى معصومین او، سلام اللّه علیهم، ببینید در هر مقصد از مقاصد معارف که تصور مى‏شود کدام حکیم و عارف بیشتر از آنها بیانى نموده. تمام کلماتشان مشحون از توصیف حق و استدلال بر ذات و صفات ذات مقدس است، به طورى که هر طایفه‏اى به قدر فهم خود از آن برخوردار مى‏شود.

پس، از مجموع این اخبار معلوم مى‏شود که تفکر در ذات به یک مرتبه ممنوع است که آن تفکر کنه ذات و کیفیت آن است، چنانچه در حدیث شریف کافى وارد است: من نظر فی اللّه کیف هو هلک [1] یا آنکه جمع بین اخبار ناهیه و آمره شود به اینکه یک دسته از مردم که قلوبشان طاقت استماع برهان ندارد و استعداد ورود در این گونه مباحث ندارند، وارد نشوند، چنانچه شاهد بر این جمع در خود روایات است. و اما کسانى که اهل آن هستند، براى آنها راجح، بلکه افضل از جمیع عبادات، است.

در هر صورت، ما از مقصد و قرار داد خود بکلى خارج شدیم، ولى چاره‏اى نبود جز تعرض به این مطلب فاسد و تهمت غیر مرضىّ حق، که در این عصرهاى اخیر متداول شده در السنه، شاید تأثیرى در بعض قلوب کند. و اگر یک نفر قبول این قول کند، براى من کفایت کند. و الحمد للّه و إلیه المشتکى [2].

فصل در تفکر در مصنوع است‏

- یکى دیگر از درجات تفکر، فکرت در لطایف صنعت و اتقان آن و دقایق خلقت است، به قدرى که در طاقت بشر است. و نتیجه آن علم به مبدأ کامل و صانع حکیم است. و این عکس برهان صدّیقین است، زیرا که مبدأ برهان در آن مقام حق تعالى عزّ اسمه است، و از آن علم به تجلیات و مظاهر و آیات حاصل شود، و در این مقام مبدأ برهان مخلوقات است، و از آنها علم به مبدأ و صانع حاصل شود. و این برهان براى عامه است و آنها را حظى از برهان صدّیقین نیست، و لهذا شاید بسیارى‏

__________________________________________________

 [1] «هر که درباره چگونگى خدا بیندیشد هلاک شود.» اصول کافى، ج 1، ص 93، «کتاب توحید»، «باب النهى عن الکلام فی الکیفیة»، حدیث 5.

 [2] «ستایش مخصوص خداست و شکایت نزد اوست.»

انکار نمایند که نظر در حقّ مبدأ علم به خود او شود، و علم به مبدأ موجب شود علم به مخلوق را.

بالجمله، تفکر در لطایف و دقایق صنعت و اتقان نظام خلقت از علوم نافعه و از فضایل اعمال قلبیه و افضل از جمیع عبادات است، زیرا که نتیجه آن اشرف نتایج است. گر چه جمیع عبادات نتیجه اصلى و سرّ واقعى آنها حصول معارف است، ولى کشف این سرّ و حصول این نتیجه براى ماها نشود، و از براى آن اهلى است که هر عبادتى براى آنها بذر مشاهده یا مشاهداتى است. در هر صورت، اطلاع بر لطایف صنعت و اسرار خلقت بحقیقت تا کنون براى بشر [میسر] نگردیده. و به طورى پایه آن دقیق و محکم است و نظام آن جمیل و از روى اسلوب کمال است که در هر موجودى، اگر چه حقیر به نظر آید، اگر بشر با کمال علمى که در قرنها حاصل کردند دقیق شوند، به هزار یک از آن اطلاع پیدا نکنند، تا چه رسد به آنکه نظام کلى جملى را در تحت نظر درآورند و بخواهند با افکار جزئیه ناقصه خود پى به لطایف و دقایق آن برند.

ما اکنون نظر شما را جلب مى‏کنیم به یکى از دقایق خلقت که نسبتا نزدیک به افهام و از محسوسات به شمار آید، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

اى عزیز، نظر کن و تفکر نما در این نسبتى که در بین شمس و زمین است به مسافت معیّن و حرکت خاص که زمین دارد به دور خود و شمس، که با مدار معیّنى حرکت مى‏کند که شب و روز و فصول از آن حاصل مى‏شود، چه اتقان صنع و حکمت کاملى است که اگر با این ترتیب نبود، یعنى شمس نزدیک بود یا دور بود، در صورت اوّل از حرارت و در صورت دوم از سرما و برودت، در زمین تکوین معدن و نبات و حیوان نمى‏شد. و اگر چنانچه با همین نسبت ساکن بود زمین، تولید روز و شب و فصول نمى‏شد، و بیشتر زمین یا تمام آن قابل تکوین نمى‏شد. اکتفا به این نیز نشده، اوج، یعنى غایت دورى زمین از شمس، در جانب شمال واقع شده که حرارت زیاد نشود و صدمه به مکوّنات وارد نیاید، و حضیض، یعنى غایت نزدیکى شمس به زمین، در جانب جنوب واقع شده که از سرما ضرر به ساکنین زمین وارد نشود. به این نیز اکتفا نشده، ماه را، که تأثیر در تربیت موجودات زمین دارد، در سیر با زمین مختلف قرار داده، به طورى که شمس وقتى در شمال زمین است، قمر در منطقه جنوبى، و به عکس، وقتى آن یک در منطقه جنوبى است، این یک در منطقه شمالى است، براى انتفاع سکّان ارض از آنها. این‏ها یکى از امور محسوسه‏ ضروریه است، لیکن احاطه به دقایق و لطایف آن جز خالق آن، که علمش محیط است، احدى پیدا نکند.

چرا این قدر دور رفتیم، اگر کسى در خلقت خود، به قدر سعه علم و طاقت خود، تفکر نماید: اولا در مدارک ظاهره خود که آنها بر طبق مدرکات و محسوسات ساخته شده- از براى هر دسته از مدرکاتى که در این عالم یافت مى‏شود قوّه ادراکى قرار داده شده، با چه وضعیت و ترتیب محیّر العقولى، و امور معنویه را، که با حواسّ ظاهره ادراک نتوان کرد، حواس باطنه قرار داده شد که آنها را ادراک نماید.

از علم الروح و قواى روحانیّه نفس، که دست بشر از اطلاع بر آن کوتاه است، صرف نظر نما، علم بدن و تشریح و ساختمان طبیعى و خواص هر یک از اعضاى ظاهره و باطنه را در تحت نظر و فکر بیاور، ببین چه نظام غریبى و ترتیب عجیبى است، با آنکه علم بشر با صدها قرن سال به هزار یک آن نرسیده و تمام علما اظهار عجز خود را با زبان فصیح مى‏نمایند، با اینکه بدن این انسان در مقابل دیگر موجودات زمین یک ذره ناقابلى است، و زمین و همه موجودات آن در مقابل نظام شمسى قدر قابلى ندارد، و تمام منظومه شمسى ما در مقابل منظومات شمسیه دیگر قدر محسوسى ندارد، و تمام این نظامات کلیه و جزئیه با یک ترتیب منظم و نظام مرتبى بنا شده است که به ذره‏اى از آن کسى ایراد نتواند کرد، و عقول تمام بشر از فهم دقیقه‏اى از دقایق آن عاجز است. آیا پس از این تفکر، عقل شما محتاج به مطلب دیگرى است براى آنکه اذعان کند به آنکه یک موجود عالم قادر حکیمى که هیچ چیزش شبیه موجودات دیگر نیست این موجودات را با این همه حکمت و نظام و ترتیب متقن ایجاد فرموده؟ أَ فِی اللّه شکٌّ فاطِرِ السَّمواتِ و الْأرْضِ. «1»

این همه صنعت منظم، که عقول بشر از فهم کلیات آن عاجز است، بیربط و خود به خود پیدا نشده. کور باد چشم دلى که حق را نبیند و جمال جمیل او را در این موجودات مشاهده نکند. نابود باد کسى که با این همه آیات و آثار باز در شک و تردید باشد. ولى چه کند انسان بیچاره که گرفتار اوهام است؟ اگر شما تسبیح خود را ارائه دهید و دعوى کنید که این تسبیح خود به خود بدون آنکه کسى او را تنظیم کرده باشد منظم شده، همه بشر به عقل شما مى‏خندند. مصیبت آنجاست که اگر ساعت بغلى را در آورده همین دعوى را درباره آن نیز نمایید، آیا شما را از زمره عقلا خارج مى‏کنند و تمام عقلاى عالم شما را رمى به جنون مى‏کنند یا نه؟ آیا کسى که این نظام ساده جزئى را از رشته علل و اسباب خارج دانست، باید گفت مجنون است و از حقوق عقلا باید او را محروم دانست، پس چه باید کرد با کسى که این نظام عالم، نه بلکه این انسان و نظام روح و بدن او، را مدعى است خود بخود پیدا شده؟ او را باز باید در زمره عقلا حساب کرد؟ آیا کدام بیخرد از این بیخردتر است. قُتِلَ الْإنْسانُ ما أَکْفَرَهُ [1] مرده باد انسان که باز زنده به علم نیست و در بحر ضلالت خود غوطه ور است.

فصل در تفکر در احوال نفس است‏

- یکى از درجات تفکر، فکر در احوال نفس است که از آن نتایج بسیار و معارف بیشمار حاصل شود. و ما اکنون نظر به دو نتیجه داریم: یکى علم به یوم معاد، و دیگر علم به بعث رسل و انزال کتب، یعنى، نبوت عامه و شرایع حقه.

یکى از حالات نفس، حال تجرد آن است که حکماء شامخین کمتر مسئله‏اى از مسائل حکمیه را به مثابه آن اهمیت داده و مبرهن و واضح نموده‏اند. و ما اکنون در صدد اثبات تجرد آن به وجه تفصیلى نیستیم، از این جهت به بعضى ادله، که مبادى آن کم مؤنه است، اکتفا مى‏نماییم و به ذکر مقصد مى‏پردازیم.

پس، گوییم که به اتفاق اطبا و علما معرفة الاعضاء و حکم تجربه، تمام اجزاء بدن انسان، از امّ الدماغ، که مرکز ادراکات و محل ظهور قواى نفس است، تا آخرین اجزاء کثیفه صلبه بدن، از سن 35 سالگى یا 30 سالگى به بعد رو به انحطاط و نقصان گذارد و به افق ضعف و سستى نزدیک شود. و ما خود نیز تجربه کردیم که ضعف و سستى در تمام قوا نمایان شود. ولى در همین موقع، یعنى از سن سى و چهل به بعد، قواى روحانیه و ادراکات عقلیه کاملتر است و رو به ترقى و اشتداد است. از این، نتیجه حاصل آید که قواى ادراکیه عقلیه جسمانى نیست، چه اگر جسمانى بودى، چون سایر قواى جسمانى رو به ضعف گذاشتى. و نتوان توهم کرد که از کثرت اعمال قواى فکریه و حصول تجربه قواى عقلیه قوى گردیده، زیرا که تمام قواى جسمانیه با کثرت اعمال آن و به کار انداختن آن رو به انحلال و زوال رود نه رو به قوت و کمال، و این خود دلیل بر این است که قواى عقلیه جسم و جسمانى نیست.

__________________________________________________

 [1] «کشته باد انسان! چه قدر ناسپاس است او.» (عبس- 17)

و نقض به حال کهولت که قواى فکریه هم ناقص مى‏شود بى‏محل است، زیرا که اولا هیچیک از قواى جسمانى تا سن کهولت رو به اشتداد نیست تا آنکه گفته شود که فلان محل از جسم مورد ادراکات عقلیه است و تا سن کهولت رو به اشتداد و قوّت بوده، و اکنون که ضعیف شده قوه فکر هم ضعیف شده. و ثانیا، آن ضعف در حال کهولت نیز راجع به فکر است که از قواى حالّه در جسم است، یا آنکه احتیاج به قواى جسمانیه دارد، و اما ادراکات محضه و ملکات خبیثه یا فاضله در آن وقت نیز قویتر از سابق است، گرچه اظهار یا ظهورش کمتر باشد. بالجمله، براى اثبات مدعاى ما همان قوّت ادراک در سن چهل پنجاه سالگى کفایت کند.

و حلّ نقض آن است که چون نفس بساط خود را از ملک بدن جمع مى‏کند و قواى او رجوع به باطن ذاتش مى‏نماید، هر یک از قوا که به عالم جسم و جسمانى نزدیکتر است زودتر رو به سستى و کلال گذارد، و هر یک بعیدتر است دیرتر ضعیف شود. و اما قوایى که از عالم تجرد و ملکوت است قویتر گردد و اشتدادش بیشتر شود، و این دلیل بر آن است که نفس جسم و جسمانى نیست.

و نیز خواص و آثار و افعال نفس مضاد است با خواص و آثار و افعال مطلق اجسام، و این دلیل بر آن است که نفس جسم نیست. مثلا ما بالضروره مى‏دانیم که یک جسم بیش از یک صورت قبول نمى‏کند، و اگر بخواهد صورت دیگرى بر او وارد شود باید صورت اول از او مفارقت کند تا صورت دوم را قبول نماید. مثلا اگر روى صفحه کاغذى یک صورت نقش کنى، در محلى که نقش است صورت دیگر منتقش نشود، مگر اینکه صورت اوّلى بکلى زایل شود. و این حکم در تمام اجسام جارى است به ضرورت عقل. اما نفس در عین حال که صورتى در او منتقش است صورتهاى مضاده با او نیز در او منتقش مى‏شود بدون اینکه صورت اول زائل گردد.

و نیز در هر جسمى صورت متناهى نقش بندد، ولى در نفس صورت غیر متناهیه منتقش شود، و از این جهت حکم کند بر امور غیر متناهیه.

و نیز هر جسمى که صورتى از او زائل گردید، آن صورت در آن بدون سبب مستأنف پیدا نشود، ولى نفس صورتهایى [را] که از او غیبت مى‏کند بى‏سبب خارج عود مى‏دهد.

پس، معلوم شد که نفس با همه اجسام در خواص و آثار و افعال مضاد است، پس، آن مجرد است و از سنخ اجسام و جسمانیات نیست، و مجردات تفاسد پیدا نمى‏کنند- چنانچه در محل خود مبرهن است- زیرا که فساد بى‏ماده قابله نشود، و  مجرّد مادّه قابله ندارد، زیرا که آن از لوازم اجسام است، پس تفاسد بر او جایز نیست.

پس، از این‏ها نتیجه حاصل شد که نفس به خراب بدن و مفارقت از آن فاسد و خراب نشود، بلکه باقى در عالم دیگرى است و فنا براى آن نیست. و این معاد روحانى است از براى نفوس و ارواح که قبل از قیامت براى آنها حاصل است، تا آنکه اراده حق تعلق گیرد به عود آنها به ابدان. و ما اکنون در مقام اثبات مطلق معاد هستیم در مقابل منکر مطلق، و از این مقدمات به وضوح پیوست.

و بباید دانست که از براى نفوس صحت و مرض و صلاح و فساد و سعادت و شقاوتى است که پى‏بردن به طرق آن و دقایق مصالح و مفاسد آن براى احدى جز ذات مقدس حق ممکن نیست، ناچار در نظام اتمّ، که احسن نظام است و قبل از این معلوم شد که منظّم آن حکیم على الاطلاق است و واقف بر همه امور است، تعلیم طرق سعادت و شقاوت و هدایت راه صلاح و فساد و اعلام طرق علاج نفوس ممتنع است اهمال شود، زیرا که در اهمال آن یا نقص در علم لازم آید یا نقص در قدرت یا بخل و ظلم بى‏جهت. معلوم شد که ذات مقدس مبدأ از تمام این‏ها برى است: او کامل على الاطلاق و مفیض على الاطلاق است. و در اهمال هدایت طرق سعادت و شقاوت خللى عظیم در حکمت وارد آید و فساد و اختلال بزرگ بر نظام و مملکت آشکار شود. پس، در نظام اتمّ لازم شد که طریق سعادت و شقاوت و طرق هدایت را اعلام فرماید. و از این بیان دو نتیجه واضحه حاصل شد: یکى آنکه شریعت، که عبارت از نسخه اصلاح امراض نفسانیه است، جز پیش ذات مقدس حق نیست. و دیگر آنکه حق تعالى اعلام آن را ناچار مى‏فرماید. و معلوم است یک چنین مقصد بزرگ و علم کامل دقیقى که عقل عقلا از ادراک آن عاجز است و ربط ملک و ملکوت و تأثیر صور ملکیه در باطن نفس را احدى نداند، لا بد باید به طریق وحى و الهام واقع شود، یعنى، باید به تعلیم حق باشد. و واضح است که تمام افراد بشر قابل این خلعت نیستند و استعداد این مقام و انجام این وظیفه را ندارند، و در هر چند قرن یکى پیدا شود که لایق یک همچو وظیفه باشد و بتواند یک همچو مقصد بزرگى را انجام دهد. حق تعالى او را مبعوث فرماید که طرق سعادت و شقاوت را به بشر بفهماند و مردم را به صلاح خود آگاه نماید. و این عبارت از «نبوّت عامه» است.

و چون کلام منتهى شد بدینجا، به طریق استطراد یک مطلبى را بیان مى‏کنیم، که آن را هم به نظر نویسنده از بدیهیات باید محسوب داشت. و آن این است که پس‏ از آنکه مى‏دانیم با علم ضرورى که شریعتى از جانب حق تعالى در بین بشر باید باشد، و رجوع نماییم به شرایع معموله در بین بشر- که عمده آنها سه شریعت است: یکى شریعت یهود، و دیگر شریعت نصارى، و دیگر شریعت اسلام- مى‏بینیم بالضرورة که شریعت اسلام در سه مقام، که اساس شرایع و مدار تشریع بر آن است- که یکى راجع به عقاید حقه و معارف الهیه و توصیف و تنزیه حق و معاد و کیفیت آن و علم به ملائکه و توصیف و تنزیه انبیا، علیهم السلام، که عمده و اصل شرایع است، و دیگر راجع به خصال حمیده و اصلاح نفس و اخلاق فاضله، و سوم راجع به اعمال قالبیه فردیه و اجتماعیه، سیاسیه و مدنیه و غیر آن- کاملتر از دیگران است. بلکه هر منصف بیغرض نظر کند، مى‏یابد که طرف نسبت با آنها نیست. و در تمام دوره زندگانى بشر، قانون و شریعتى که به این اتقان باشد و در تمام مراحل دنیایى و آخرتى کامل و تامّ باشد وجود نداشته، و این خود بزرگتر دلیل بر حقانیت آن است.

بالجمله، بعد از اثبات نبوّت عامه و اینکه شریعتى از براى بشر خداى تعالى تشریع فرموده و طرق هدایت را به آنها فهمانده و آنها را در تحت نظم و نظام در آورده، اثبات حقیّت دین اسلام احتیاج به هیچ مقدمه ندارد جز نظر کردن به خود آن و مقایسه بین آن و سایر ادیان و شرایع در جمیع مراحلى که تصور مى‏شود احتیاج بنى الانسان، از معارف حقه و ملکات نفسانیه، تا وظایف نوعیه و شخصیه و تکالیف فردیه و اجتماعیه. و این یکى از معانى حدیث شریف است که مى‏فرماید: الإسلام یعلو و لا یعلى علیه. [1] زیرا که هر چه عقول بشر ترقى کند و ادراکات آنها زیاد گردد، وقتى به حجج و براهین اسلام نظر کنند، پیش نور هدایت آن خاضعتر شوند و حجتى در عالم غلبه بر آن نکند.

محصل برهان ما بر اثبات نبوت خاتم النبیین، صلّى اللّه علیه و آله، این شد که همین طور که اتقان خلقت کائنات و حسن ترتیب و نظم آن ما را هدایت مى‏کند که یک موجودى منظّم اوست که علمش محیط به دقایق و لطایف و جلایل است، اتقان احکام یک شریعت و حسن نظام و ترتیب کامل آن که متکفل تمام احتیاجات مادى و معنوى، دنیوى و اخروى، اجتماعى و فردى است، ما را هدایت مى‏کند به آنکه مشرّع و منظّم آن یک علم محیط مطلع بر تمام احتیاجات عایله بشر است، و چون به بداهت عقل مى‏دانیم که از عقل یک نفر بشر، که تاریخ حیات او را همه مورخین ملل نوشته‏اند و شخصى بوده که تحصیل نکرده و در محیط عارى از کمالات و

__________________________________________________

 [1] «اسلام برتر است و چیزى بر آن برترى نجوید.» وسائل الشیعة، ج 17 ص 376، «کتاب الفرائض و المواریث»، «ابواب موانع الارث»، باب 1 حدیث 11.

معارف تربیت شده، این ترتیب کامل و نظام تام و تمام صادر نتواند شد، بالضرورة مى‏فهمیم که از طریق غیب و ماوراء الطبیعه این شریعت تشریع شده و به طریق وحى و الهام به آن بزرگوار رسیده. و الحمد للّه على وضوح الحجّة.

در نظر داشتم که مقام دیگرى از تفکر را، که آن فکرت در عالم ملک است و نتیجه آن زهد است، بیان نمایم ولى چون در مقامات سابقه عنان قلم گسیخته شد و مطلب طولانى، بلکه خارج از موضوع، شد لهذا از آن صرف نظر نمودم.

فصل در فضیلت بیدارى شب است‏

باقى ماند بر ذمه ما بیان دو فقره دیگر از حدیث شریف که مى‏فرماید: جاف عن اللّیل جنبک و اتّق اللّه ربّک. جناب مولى امیر المؤمنین، سلام اللّه علیه، در این کلام مبارک قرین اعمال قلبیه و تفکرات منّبهه و تقواى پروردگار، بیدارى شب و تجافى از فراش را براى عبادت قرار داده است، و این دلیل بر کمال فضیلت و اهمیت آن است. چنانچه در احادیث شریفه از این عمل شریف خیلى تمجید شده، و سیره ائمه هدى و مشایخ عظام و علماء اعلام بر مواظبت بر آن بوده بلکه بیدارى در آخر شب را با قطع نظر از عبادت اهمیت مى‏دادند. در کتاب وسائل الشیعة، که اعظم شب را با قطع نظر از عبادت اهمیت مى‏دادند. در کتاب وسائل الشیعة، که اعظم کتب امامیه و مدار مذهب و مرجع علما و فقها است، 41 حدیث در فضل آن، و چندین حدیث بر کراهت ترک آن ذکر فرموده، و باز حواله به سابق و لاحق مى‏فرماید «1». و البته احادیث در کتب ادعیه و غیره بیش از حد احصاست، ولى ما براى تیمن و تبرک به ذکر چند حدیث مى‏پردازیم.

عن الکافی بإسناده عن معاویة بن عمّار، قال سمعت أبا عبد اللّه، علیه السّلام، یقول کان فی وصیّة النّبىّ، صلّى اللّه علیه و آله، لعلىّ قال: یا علىّ أوصیک فی نفسک بخصال فاحفظها. ثمّ قال: اللّهمّ أعنه ... إلى أن قال: و علیک بصلاة اللّیل و علیک بصلاة اللّیل و علیک بصلاة اللّیل. «2»

 «معاویة بن عمّار گوید شنیدم حضرت صادق علیه السلام مى‏فرمود: بود در جمله وصیتهاى پیغمبر، صلّى اللّه علیه و آله، که به على، علیه السلام، گفت: «یا على وصیت مى‏کنم تو را در خودت به خصلتهایى، پس حفظ کن آنها را.» پس از آن گفت: «بار خدایا اعانت فرما او را.» تا آنکه فرمود: «و بر تو باد به نماز شب، و بر تو باد به نماز شب، و بر تو باد به نماز شب.» از صدر و ذیل حدیث کمال اهمیت فهمیده مى‏شود.

و عن الخصال بإسناده عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال: قال النّبىّ، صلّى اللّه علیه و آله، لجبرئیل: عظنی. فقال: یا محمّد، عش ما شئت فإنّک میّت، و أحبب ما شئت فإنّک مفارقه، و اعمل ما شئت فإنّک ملاقیه، و اعلم، أنّ شرف المؤمن قیامه باللّیل، و عزّه کفّه عن أعراض النّاس. [1] اختصاص دادن به ذکر، و موعظه نمودن رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله، را به این امر، از کمال اهمیت آن کشف مى‏کند. و اگر جبرئیل امین چیزى مهمتر از آن را مى‏دانست در مقام موعظه آن را عرض مى‏کرد.

و فی المجالس بإسناده عن ابن عبّاس، رضى اللّه عنه، قال: قال رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله، فی حدیث: فمن رزق صلاة اللّیل من عبد، أو أمة، قام للّه مخلصا، فتوضّأ وضوءا سابغا، و صلّى للّه عزّ و جلّ بنیّة صادقة و قلب سلیم [و بدن خاشع‏] و عین دامعة، جعل اللّه تعالى خلفه سبعة صفوف من الملائکة، فی کلّ صفّ ما لا یحصی عددهم إلاّ اللّه، أحد طرفى کلّ صفّ بالمشرق و الآخر بالمغرب، فإذا فرغ، کتب اللّه عزّ و جلّ له بعددهم درجات. «1»

 «ابن عباس گفت فرمود رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله، در حدیثى: «پس کسى که روزى شود او را نماز شب از مرد یا زن، به پا خیزد براى خدا با اخلاص، پس وضو بگیرد وضوى شادابى، و نماز کند براى خداى عزّ و جلّ با نیت راستى و قلب سلیمى [و بدن خاشعى‏] و چشم گریانى، قرار دهد خداى تعالى پشت سر او هفت صفت از ملائکه که هر صفى را شماره ننماید عددشان را مگر خدا، یک جانب هر صف به مشرق و دیگرى به مغرب است. پس وقتى که فارغ شود، بنویسد خداى تعالى از براى او به عدد آنها درجاتى.»

و عن العلل بإسناده إلى أنس قال: سمعت رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله،

__________________________________________________

 [1] «پیامبر اکرم (ص) به جبرئیل گفت: «مرا اندرزى ده. جبرئیل گفت: «اى محمد، هر چه مى‏خواهى زنده بمان که سرانجام خواهى مرد، و هر چه را مى‏خواهى دوست بدارد که سرانجام از آن جدا خواهى شد، و هر چه مى‏خواهى بکن که سرانجام آن را (نزد خداوند) خواهى دید، و بدان که شرف مؤمن به پا خاستن شب است و عزت او به دورى جستن او از آن چیزى که در دست مردم است.» خصال، باب 1، حدیث 19. وسائل الشیعة، ج 5، ص 269. «کتاب الصلاة»، «ابواب بقیة الصلوات المندوبة» باب 39، حدیث 3.

یقول: الرّکعتان فی جوف اللّیل أحبّ إلىّ من الدّنیا و ما فیها. «1»

 «انس گوید شنیدم رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله، مى‏فرمود: «دو رکعت در داخل شب محبوبتر است پیش من از دنیا و آنچه در اوست.»

و در احادیث بسیار وارد است که نماز شب شرف مؤمن است و زینت آخرت، چنانچه مال و اولاد زینت دنیاست. «2»

و عن العلل بإسناده إلى جابر بن عبد اللّه الأنصارىّ قال: سمعت رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله، یقول: ما اتّخذ اللّه إبراهیم خلیلا الاّ لإطعام الطّعام و الصّلاة باللّیل و النّاس نیام. «3»

 «جابر گوید شنیدم رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله، مى‏فرمود: «نگرفت خدا إبراهیم را دوست، مگر براى خورانیدن طعام و نماز کردن در شب و حال آنکه مردم خواب بودند.» و اگر نبود براى نماز شب جز این یک فضیلت کفایت مى‏کرد، ولى براى اهلش، و آن امثال من نیست. ماها نمى‏دانیم خلعت «خلّت» چه خلعتى است و دوست گرفتن حق تعالى بنده‏اى را چه مقامى است، تمام عقول عاجز است از تصور آن. تمام بهشتها را اگر به خلیل دهند به آنها نظر نکند. تو نیز اگر محبوب عزیزى یا صدیق محبوبى داشته باشى و بر تو وارد شود، از هر ناز و نعمتى غفلت کنى و به جمال محبوب و لقاء صدیق از آنها مستغنى گردى، با آنکه این مثل خیلى بى‏تناسب و فرق بین المشرقین است.

و عن علىّ بن إبراهیم- فی تفسیره- بإسناده عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال: ما من عمل حسن یعمله العبد إلاّ و له ثواب فی القرآن إلاّ صلاة اللّیل، فإنّ اللّه لم یبیّن ثوابها لعظیم خطره عنده، فقال: «تتجافى جنوبهم عن المضاجع یدعون ربّهم خوفا و طمعا و ممّا رزقناهم ینفقون. فلا تعلم نفس ما أخفى لهم من قرّة أعین جزاء بما کانوا یعملون.» «4»

سند به حضرت صادق، علیه السلام، رساند که فرمود: «نیست عمل نیکویى که به جا مى‏آورد آن را بنده مگر اینکه از براى آن ثوابى است در قرآن، بجز نماز شب، پس همانا خداوند بیان نفرموده ثواب آن را براى عظمت شأن آن نزد او. پس فرموده: «دور مى‏کنند پهلوهاى خود را از خوابگاهها، مى‏خوانند پروردگار خود را ترسان و طمعکار، و از چیزى که روزى کردیم آنها را انفاق مى‏کنند، پس نمى‏داند

کسى چیزى که پنهان شده از براى آنها از روشنى دیده و سرور آن جزاى آنچه را عمل مى‏کردند.»

آیا این «قرّة العینى» که خداى تعالى ذخیره فرموده و مخفى نموده، که هیچ کس بر آن آگاه نیست، چیست و چه خواهد بود؟ اگر از جنس انهار جاریه و قصور عالیه و نعمتهاى گوناگون بهشتى بود بیان مى‏فرمود، چنانچه براى سایر اعمال بیان فرموده، و ملائکة اللّه بر آن مطلع شدند. معلوم مى‏شود غیر این سنخ است و عظمت آن بیشتر از آن است که گوشزد کسى توان کرد- خصوصا براى ساکنین این عالم دنیا.

نعمتهاى آن عالم را مقایسه مکن به نعمتهاى اینجا، گمان مکن بهشت و جنّات آن مثل باغستانهاى دنیا منتها قدرى وسیعتر و عالیتر است، آنجا دار کرامت حق و مهمانخانه الهى است، تمام این دنیا مقابل یک تار موى حور العین بهشتى نیست، بلکه مقابل یک تار از حلّه‏هاى بهشتى که براى اهل آن فراهم شده نیست، با این تفصیل حق تعالى جزاى نماز گزار در شب را این‏ها قرار نداده و در مقام تعظیم آن بدان بیان ذکر فرموده. ولى هیهات که ایمان ما سست و اهل یقین نیستیم، و الا ممکن نبود این طور به غفلت بگذرانیم و تا صبح با خواب گران هماغوش شویم. اگر چنانچه بیدارى شب انسان را به حقیقت و سرّ نماز آگاه کند و با ذکر و فکر حق انس بگیرد و شبها مطیّه معراج قرب او شود [1] که دیگر جز جمال جمیل حق براى او جزایى نتواند بود.

اى واى به حال ما اهل غفلت که تا آخر عمر از خواب برنمى‏خیزیم و در سکر طبیعت باقى هستیم، بلکه هر روز بر مستى و غفلت ما مى‏افزاید. جز مقام حیوانیت و مأکل و مشرب و منکح آنها چیز دیگر نمى‏فهمیم، و هر چه مى‏کنیم، گر چه از سنخ عبادات هم باشد، باز براى اداره بطن و فرج مى‏کنیم. گمان کردى که نماز خلیل الرحمن مثل نماز ما بوده؟ خلیل عرض حاجت به جبرئیل امین نفرمود [2] و ما حاجات خود را از شیطان- اگر گمان کنیم حاجت روا کن است- مى‏طلبیم! ولى باز ناامید نباید شد. ممکن است پس از مدتى بیدارى شب و انس و عادت به آن، خداى تعالى کم‏کم دستگیرى فرماید و با یک لطف خفى خلعت رحمت بر تو بپوشاند. ولى از سرّ عبادت مجملا غافل مباش و همه را به تجوید قرائت و تصحیح ظاهر فقط مپرداز. اگر نمى‏توانى مخلص شوى، لا اقل براى آن قرّة العینى که حق تعالى مخفى فرموده بکوش و یادى از فقیر عاصى حیوان سیرت که از همه درجات به حیوانیت قناعت کرده- اگر مایل شدى- بکن، و با توجه و خلوص نیت بخوان: اللّهمّ ارزقنی‏

__________________________________________________

 [1] حق تعالى در وصف نماز شب و شب زنده‏دارى مى‏فرماید: انَّ ناشِئَةَ اللیل هِىَ اشدُّ وَطأ وَ اقوَمُ قیلاً انَّ لَکَ فی النَّهار سَبحاً طویلاً. همانا نماز شب استوارتر و ثابت‏قدم‏تر (در صفاى نفس) است همانا براى تو در روز کوشش و تلاش وجود دارد. مزمّل، 6 و 7. امام عسگرى (ع) نیز مى‏فرماید: الوصول إلى اللّه سفر لا یدرک الاّ بامتطاء اللّیل. رسیدن به خدا (لقاء) سفرى است که جز با مرکوب راهوار شب بدست نمى‏آید. مقدمه سر الصلوة ص 12.

 [2] طبرسى (ره) از امام صادق (ع) روایت مى‏کند که زمانى که إبراهیم (ص) را در منجنیق نهادند تا در آتش بیفکنند، جبرئیل نزد او آمد و گفت: آیا حاجتى دارى؟ إبراهیم پاسخ داد: آرى اما نه به تو. مجمع البیان در تفسیر آیه 69.

سوره «انبیاء».

التّجافى عن دار الغرور، و الإنابة إلى دار الخلود، و الإستعداد للموت قبل حلول الفوت. «1»

فصل در بیان تقوى است‏

بدان که «تقوى» از «وقایه» به معنى «نگاهدارى» است. و در عرف و لسان اخبار، عبارت است از حفظ نفس از مخالفت اوامر و نواهى حق و متابعت رضاى او. و کثیرا استعمال شود در حفظ بلیغ و نگاهدارى کامل نفس از وقوع در محظورات به ترک مشتبهات. و من أخد بالشّبهات، وقع فی المحرّمات و هلک من حیث لا یعلم. [1] و من رتع حول الحمى یوشک أن یقع فیه. [2]

و بباید دانست که «تقوى» گرچه از مدارج کمال و مقامات نیست ولى بى آن نیز حصول مقامى امکان ندارد، زیرا که مادامى که نفس ملوث به لوث محرّمات است، داخل در باب انسانیت و سالک طریق آن نیست، و مادامى که تابع مشتهیات و لذایذ نفسانیه است و حلاوت لذایذ در کام اوست، اوّل مقام کمالات انسانیه براى او رخ ندهد، و تا حبّ و علاقه به دنیا در قلب او باقى است، به مقام متوسطین و زاهدین نرسد، و تا حب نفس در کامن ذات اوست، به مقام مخلصین و محبین نایل نگردد، و تا کثرات ملک و ملکوت در قلب او ظاهر است، به مقام مجذوبین نرسد، و تا کثرات اسماء در باطن ذات او متجلى است، به فناى کلى نایل نگردد، و تا قلب التفات به مقامات دارد، به مقام کمال فنا نرسد، و تا تلوین در کار است، به مقام تمکین نرسد و ذات به مقام اسم ذاتى در سرّ او تجلى ازلى و ابدى نکند. پس، تقواى عامه از محرّمات است، و خاصه از مشتهیات، و زاهدان از علاقه به دنیا، و مخلصان از حب نفس، و مجذوبان از ظهور کثرات افعالى، و فانیان از کثرات اسمائى، و واصلان از توجه به فنا، و متمکنان از تلوینات: فاستقم کما أمرت. [3]

و از براى هر یک از این مراتب شرحى است که ذکر آن جز حیرت در اصطلاحات و محتجب ماندن در حجب مفاهیم براى امثال ما نتیجه‏اى ندارد، و از براى هر میدانى اهلى است. اکنون عطف توجه نماییم به ذکر شمه‏اى از تقوا در اوّل امر که براى نوع مهم است.

__________________________________________________

 [1] «و کسى که بر شبهه‏ها کار کند در حرامها افتد و از راهى که نمى‏داند هلاک شود.» اصول کافى، ج 1، ص 66- 68، «کتاب فضل العلم»، «باب اختلاف الحدیث»، حدیث 10، و در کافى به جاى «وقع فی»، ارتکب المحرّمات است.

 [2] «کسى که اطراف قرقگاه چرا کند، زود است که در آن وارد شود.» وسائل الشیعة، ج 18، ص 122. «کتاب القضاء»، «ابواب صفات قاضى»، باب 12 حدیث 39. در وسائل به جاى «یوشک»، أوشک است.

 [3] «پس پایدارى کن آن گونه که فرمان مى‏بایست برد.» (هود- 112).

فصل در بیان تقواى عامه‏

بدان اى عزیز که چنانچه از براى این بدن صحت و مرضى است و علاج و معالجى، براى نفس انسانى و روح آدمیزاده نیز صحت و مرض و سقم و سلامتى و علاج و معالجى است. صحت و سلامت آن عبارت است از اعتدال در طریق انسانیت، و مرض و سقم آن اعوجاج از طریق و انحراف از جاده انسانیت است. و اهمیت امراض نفسانیه هزاران درجه بیشتر از امراض جسمانیه است، زیرا که غایت این امراض منتهى مى‏نماید انسان را به حلول موت، و همین که مرگ آمد و توجه نفس از بدن سلب شد، تمام امراض جسمانیه و خللهاى مادیه از او مرتفع شود و هیچیک از آلام و اسقام بدنیه براى او باقى نماند. و لیکن اگر خداى نخواسته داراى امراض روحیه و اسقام نفسیه باشد، اوّل سلب توجه نفس از بدن و حصول توجه به ملکوت خویش، اوّل پیدایش امراض و اسقام آن است. مثل توجه به دنیا و تعلق به آن، مثل مخدراتى است که انسان را از خود بیخود نموده، و سلب علاقه روح از دنیاى بدن باعث به خود آمدن آن است. و همین که به خود آمد، آلام و اسقام و امراضى که در باطن ذات داشت همه به او هجوم کند و تمام آنها که تا آن وقت مخفى بوده و مثل آتشى بوده که در زیر خاکستر پنهان بوده هویدا گردد. و آن امراض و آلام یا از او زایل نشود و ملازم او باشد، یا اگر زایل شدنى باشد، پس از هزاران سال در تحت فشارها و زحمتها و آتش‏ها و داغها مرتفع شود: آخر الدّواء الکىّ [1]. قال تعالى: یَوْمَ یُحْمى عَلَیْها فی نارِ جَهنَّمَ فَتُکْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ و ظُهُورَهُمْ. [2]

و منزله انبیا، علیهم السلام، منزله اطبّاء مشفق است که با کمال شفقت و علاقه‏مندى به صحت مرضى نسخه‏هاى گوناگون به مناسبت حال آنها براى آنها آوردند و آنها را هدایت فرمودند به طریق هدایت: «ما طبیبانیم شاگردان حق» [3]. و منزله اعمال روحیه و قلبیه و اعمال ظاهریه و بدنیه منزله دواى امراض است، چنانچه منزله تقوا در هر مرتبه از مراتب آن منزله پرهیز از چیزهاى مضر است براى مرض، تا پرهیز در کار نباشد ممکن نیست که مرضى مبدل به سلامت شود و نسخه طبیب مؤثر افتد.

در امراض جسمانیه گاهى ممکن است که با ناپرهیزى جزئى باز دوا و طبیعت‏

__________________________________________________

 [1] «آخرین درمان، داغ نهادن و سوزاندن است.» و آن مثلى است مشهور که در نهج البلاغه ( «خطبه» 168) نیز آمده است. «کى داغ یعنى آهن تافته‏اى است که بر بعض جراحات نهند. و مراد آنکه وسائل صعب را آن گاه به کار برند که چاره‏هاى سهل بى‏اثر ماند.» امثال و حکم.

 [2] «روزى که در آتش دوزخ سوزانده شوند و پیشانى و پهلو و پشت آنها را به آن داغ کنند.» (توبه- 35).

 [3]

          «ما طبیبانیم شاگردان حق             بحر قلزم دید ما را فانفلق»

 مثنوى، دفتر سوم، بیت 2742.

غالب آید و صحت عود کند، زیرا که طبیعت خود حافظ صحت است و دوا معین آن، و لیکن در امراض روحیه امر خیلى دقیق است، زیرا که طبیعت بر نفس از اوّل امر چیره شده و وجهه نفس رو به فساد و منکوس است: إنّ النّفس لأمّارة بالسّوء [1].

از این جهت به مجرد فی الجمله ناپرهیزى امراض بر او غلبه کند و رخنه‏ها از اطراف بر او باز کند تا صحت را بکلى از بین ببرد.

پس، انسان مایل به صحت نفس و شفیق به حال خود و علاقه‏مند به صحت، پس از تنبه به اینکه راه چاره از خلاصى از عذاب الیم منحصر است به عمل کردن به دستور انبیا و دستورات آنها منحصر است به دو چیز، یکى اتیان به مصلحات و مستصحّات نفسانیه و دیگر پرهیز از مضرات و مولمات آن، و معلوم است که ضرر محرّمات در مفسدات نفسانیه از همه چیز بیشتر است و از این سبب محرّم شده‏اند، و واجبات در مصلحات از هر چیز مهمتر است و از این جهت واجب شده‏اند، و افضل از هر چیز و مقدم بر هر مقصد و مقدمه پیشرفت و راه منحصر مقامات و مدارج انسانیه این دو مرحله است که اگر کسى مواظبت به آنها کند از اهل سعادت و نجات است، و مهمترین این دو تقواى از محرّمات است- و اهل سلوک نیز این مقام را مقدم شمارند بر مقام اوّل، و از مراجعه به اخبار و آثار و خطب نهج البلاغة واضح شود که حضرات معصومین نیز به این مرحله بیشتر اهمیت داده‏اند- پس، اى عزیز این مرحله اوّل را خیلى مهم شمار و مواظبت و مراقبت در امر آن نما که اگر قدم اوّل را درست برداشتى و این پایه را محکم کردى، امید وصول به مقامات دیگر است، و الا رسیدن به مقامات ممتنع و نجات بس مشکل و صعب مى‏شود.

جناب عارف بزرگوار و شیخ عالى مقدار ما [2] مى‏فرمودند که مواظبت به آیات شریفه آخر سوره «حشر»، از آیه شریفه یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتُّقُوا اللَّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قدَّمَتْ لِغَدٍ. [3] تا آخر سوره مبارکه با تدبّر در معنى آنها در تعقیب نمازها خصوصا در اواخر شب که قلب فارغ البال است، خیلى مؤثر است در اصلاح نفس. و نیز براى جلوگیرى از شرّ نفس و شیطان دوام بر وضو را سفارش مى‏فرمودند و مى‏گفتند وضو به منزله لباس جندى است. و در هر حال از قادر ذو الجلال و خداوند متعال جلّ جلاله با تضرع و زارى و التماس بخواه که تو را توفیق دهد در این مرحله، و از تو یارى فرماید در حصول ملکه تقوا.

و بدان که اوایل امر قدرى مطلب سخت و مشکل مى‏نماید، ولى پس از چندى مواظبت زحمت به راحت مبدل مى‏شود و مشقت به استراحت، بلکه به یک‏

__________________________________________________

 [1] «همانا نفس امر به زشتى کند.» (یوسف- 53).

 [2] مرحوم شاه آبادى (ره) و حدیث 1، پاورقى 51.

 [3] «اى ایمان آورندگان تقوا پیشه کنید و هر کس باید بنگرد براى فردا چه پیش فرستاده است.» (حشر- 18).

لذت روحانى خالصى بدل مى‏شود که اهلش آن لذت را با جمیع لذات مقابل نکنند. و ممکن است ان شاء اللّه پس از مواظبت شدید و تقواى کامل از این مقام به مقام تقواى خواص ترقى کنى که آن تقواى از مستلذات نفسانیه است. زیرا که لذت روحانى را که چشیدى، از لذات جسمانیه کم کم منصرف شوى و از آنها پرهیز کنى، پس راه بر تو سهل و آسان شود، و بالاخره لذات فانیه نفسانیه را چیزى نشمارى، بلکه از آنها متنفر شوى و زخارف دنیا در چشمت زشت و ناهنجار آید، و وجدان کنى و بیابى که از هر یک از لذات این عالم در نفس اثرى و در قلب لکه سودایى حاصل شود که باعث شدت انس و علاقه به این عالم شود، و این خود اسباب اخلاد در ارض گردد و در حین سکرات موت به ذلت و سختى و زحمت و فشار مبدل گردد، چه که عمده سختى سکرات موت و نزع روح و شدت آن در اثر همین لذات و علاقه به دنیاست، چنانچه پیش از این اشاره به آن شد. و چون انسان وجدان این معنى کرد، لذات این عالم از نظرش بکلى بیفتد و از تمام دنیا و زخارف آن متنفر گردد و گریزان شود. و این خود ترقى از مقام دوم است به مقام سوم تقوى.

پس، راه سلوک إلى اللّه سهل و آسان شود و طریق انسانیت براى او روشن و وسیع گردد، و قدم او کم‏کم قدم حق شود و ریاضت او ریاضت حق گردد، و از نفس و آثار و اطوار آن گریزان شود و در خود عشق به حق مشاهده کند و به وعده‏هاى بهشت و حور و قصور قانع نشود، و مطلوب دیگرى و منظور دیگرى طلب کند و از خود بینى و خودخواهى متنفر گردد. پس، تقوا از محبت نفس نماید و متقى از توجه به خود و خود خواهى شود. و این مقامى است بس شامخ و رفیع و اوّل مرتبه حصول روایح ولایت است. و حق تعالى او را در کنف لطف خود جاى دهد و از او دستگیرى فرماید و مورد الطاف خاصه حق شود. و آنچه پس از این براى سالک رخ دهد از حوصله تحریر خارج است. و الحمد للّه أوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا، و الصّلاة على محمّد و آله الطاهرین.