X
تبلیغات
رایتل

swc

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389
توسط: Mr.Hawkman

چهل حدیث - حدیث بیست و چهارم

الحدیث الرابع و العشرون‏

بالسّند المتّصل إلى أفضل المحدّثین و أقدمهم، محمّد بن یعقوب الکلینىّ، رضوان اللّه علیه، عن محمّد بن الحسن و علىّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن عیسى، عن عبید اللّه بن عبد اللّه الدّهقان، عن درست الواسطی، عن إبراهیم بن عبد الحمید، عن أبی الحسن موسى، علیه السّلام، قال: دخل رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله، المسجد فاذا جماعة قد أطافوا برجل. فقال: ما هذا؟

فقیل: علاّمة. فقال: و ما العلاّمة؟ فقالوا له: أعلم النّاس بأنساب العرب و وقائعها و أیّام الجاهلیّة و الأشعار العربیّة. قال: فقال النّبىّ، صلّى اللّه علیه و آله: ذاک علم لا یضرّ من جهله و لا ینفع من علمه. ثمّ قال النّبىّ، صلّى اللّه علیه و آله: إنّما العلم ثلاثة: آیة محکمة، أو فریضة عادلة، أو سنّة قائمة، و ما خلاهنّ فهو فضل. «1»

ترجمه «فرمود موسى بن جعفر، علیهما السلام، داخل شد رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله، به مسجد ناگاه جماعتى را مشاهده فرمود که اطراف مردى دور مى‏زنند. فرمود: «چیست این؟» گفته شد: «علاّمه است.» فرمود: «چیست علاّمه؟» گفتند به او: «داناترین مردم است به نسبهاى عرب و وقایع آن و روزگار جاهلیت و اشعار عربى.» فرمود پیغمبر: «این علمى است که از جهل او ضرر و زیانى نرسد و از علم او سودى حاصل نشود. همانا علم منحصر است به سه چیز:

آیه محکمه، یا فریضه عادله، یا سنّت قائمه. (نشانه استوار یا واجب راست یا سنّت پابرجا) و غیر از این‏ها زیادت است.»

 شرح در بعضى نسخ به جاى ما هذا «من هذا» وارد است. براى تحقیر ما هذا فرموده باشد. و «علاّمه» صیغه مبالغه است، و! «تاء» براى مبالغه است، یعنى بسیار بسیار دانا.

بدان که در منطق مذکور است که کلمه «من» براى سؤال از شخصیت است، و کلمه «ما» براى سؤال از حقیقت موجوده یا شرح اسم مفهوم است. و چون به جناب رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، عرض کردند این شخص علاّمه است، آن سرور حقیقت علاّمه بودن و مغزاى علم او را به حسب گمان آنها سؤال فرمود، و از این جهت به کلمه «ما» سؤال فرمود. و اوصاف عنوانیه را گاهى وسیله سؤال از ذات قرار دهند، مثل آنکه حقیقت وصف را بدانند و موصوف را نشناسند، در این موقع سؤال به کلمه «من» واقع شود و گفته شود: من العلاّمة؟ و اگر شخص را بشناسند و وصف را ندانند، یا آنکه غرض به شناختن وصف فقط باشد، در این صورت سؤال باید به کلمه «ما» واقع شود، و سؤال برگشت کند به فهم وصف، نه وصف مع الموصوف و نه موصوف. و در این حدیث شریف چون گفته شد این شخص علاّمه است، غرض حضرت ختمى، صلّى اللّه علیه و آله، تعلق گرفت که حقیقت وصف را به زعم آنها بفهمد، فرمود: چیست علاّمه. و نفرمود: کیست علاّمه. یا براى چه و به چه سبب این علاّمه است. و آنچه مذکور شد واضحتر است از آنچه محقق فلاسفه و فیلسوف محققین صدر المتألّهین، قدّس اللّه نفسه، در شرح این حدیث شریف تحقیق فرمودند «1» که ذکرش موجب تطویل و از مقصد ما خارج است.

فصل‏

بدان که پیش از این ذکر شد «2» که انسان به طور اجمال و کلى داراى سه نشئه و صاحب سه مقام و عالم است: اوّل، نشئه آخرت و عالم غیب و مقام روحانیت و عقل. دوم، نشئه برزخ و عالم متوسط بین العالمین و مقام خیال. سوم، نشئه دنیا و مقام ملک و عالم شهادت. و از براى هر یک از این [ها] کمال خاصى و تربیت مخصوصى است و عملى است مناسب با نشئه و مقام خود، و انبیاء، علیهم السلام، متکفل دستور آن اعمال هستند. پس کلیه علوم نافعه منقسم شود به این سه علم، یعنى، علمى که راجع است به کمالات عقلیه و وظایف روحیه، و علمى که راجع به اعمال قلبیه و وظایف آن است، و علمى که راجع به اعمال قالبیه و وظایف نشئه ظاهره نفس است.

 اما علومى که تقویت و تربیت عالم و روحانیت و عقل مجرد را کند، علم به ذات مقدس حق و معرفت اوصاف جمال و جلال، و علم به عوالم غیبیه تجردیه، از قبیل ملائکه و اصناف آن، از اعلى مراتب جبروت اعلى و ملکوت اعلى تا اخیره ملکوت اسفل و ملائکه ارضیه و جنود حق جلّ و علا، و علم به انبیا و اولیا و مقامات و مدارج آنها، و علم به کتب منزله و کیفیت نزول وحى و تنزل ملائکه و روح، و علم به نشئه آخرت و کیفیت رجوع موجودات به عالم غیب و حقیقت عالم برزخ و قیامت و تفاصیل آنها، و بالجمله، علم به مبدأ وجود و حقیقت و مراتب آن و بسط و قبض و ظهور و رجوع آن. و متکفل این علم پس از انبیا و اولیا، علیهم السلام، فلاسفه و اعاظم از حکما و اصحاب معرفت و عرفان هستند.

و علومى که راجع به تربیت قلب و ارتیاض آن و اعمال قلبیه است، علم به منجیات و مهلکات خلقیه است، یعنى، علم به محاسن اخلاق، مثل صبر و شکر و حیا و تواضع و رضا و شجاعت و سخاوت و زهد و ورع و تقوى، و دیگر از محاسن اخلاق، و علم به کیفیت تحصیل آنها و اسباب حصول آنها و مبادى و شرایط آنها، و علم به قبایح اخلاق، از قبیل حسد و کبر و ریا و حقد و غشّ و حبّ ریاست و جاه و حبّ دنیا و نفس و غیر آن، و علم به مبادى وجود آنها و علم به کیفیت تنزه از آنها. و متکفل این نیز پس از انبیا و اوصیا علیهم السلام، علماى اخلاق و اصحاب ریاضات و معارف‏اند.

و علومى که راجع به تربیت ظاهر و ارتیاض آن است، علم فقه و مبادى آن، و علم آداب معاشرت و تدبیر منزل و سیاست مدن، که متکفل آن علماى ظاهر و فقها و محدثین هستند پس از انبیا و اوصیا، علیهم السلام.

و باید دانست که هر یک از این مراتب ثلاثه انسانیه که ذکر شد به طورى به هم مرتبط است که آثار هر یک به دیگرى سرایت مى‏کند، چه در جانب کمال یا طرف نقص. مثلا اگر کسى قیام به وظایف عبادیه و مناسک ظاهریه، چنانچه باید و مطابق دستورات انبیاست، نمود، از این قیام به وظایف عبودیت تأثیراتى در قلب و روحش واقع شود که خلقش رو به نیکویى و عقایدش رو به کمال گذارد. و همین طور اگر کسى مواظب تهذیب خلق و تحسین باطن شد، در دو نشئه دیگر مؤثر شود، چنانکه کمال ایمان و احکام عقاید تأثیر در دو مقام دیگر مى‏نماید. و این از شدت ارتباطى است که بین مقامات است. بلکه تعبیر به «ارتباط» نیز از ضیق مجال و تنگى قافیه است، باید گفت یک حقیقت داراى مظاهر و مجالى است. و همین طور، کمالات‏

 مقامات ثلاثه بسته به کمالات هر یک است. کسى گمان نکند که بدون اعمال ظاهریه و عبادات قالبیه مى‏تواند داراى ایمان کامل یا خلق مهذّب شود، یا اگر خلقش ناقص و غیر مهذب شد، اعمالش ممکن است تامّ و تمام و ایمانش کامل شود، یا ممکن است بدون ایمان قلبى اعمال ظاهریه‏اش تامّ و محاسن اخلاقیه‏اش کامل گردد. وقتى اعمال قالبیه ناقص شد و مطابق دستورات انبیا نگردید، احتجاباتى در قلب و کدوراتى در روح حاصل مى‏شود که مانع از نور ایمان و یقین مى‏شود. و همین طور اگر اخلاق رذیله در قلب باشد، مانع از ورود نور ایمان است در آن.

پس، بر طالب مسافرت آخرت و صراط مستقیم انسانیت لازم است که در هر یک از مراتب ثلاثه با کمال دقت و مواظبت توجه و مراقبت کرده و آنها را اصلاح کند و ارتیاض دهد، و هیچیک از کمالات علمى و عملى را صرفنظر ننماید. گمان نکند که کفایت مى‏کند او را تهذیب خلق یا تحکیم عقاید یا موافقت ظاهر شریعت، چنانچه هر یک از این عقاید ثلاثه را بعضى از صاحبان علوم ثلاثه دارا هستند. مثلا شیخ اشراق [1] در اوّل حکمة الاشراق تقسیماتى مى‏کنند راجع به کامل در علم و عمل، و کامل در عمل، و کامل در علم، که از آن استفاده شود که کمال علمى با نقص در عمل، و بعکس، ممکن التحقق است، و اهل کمال علمى را از اهل سعادت و متخلصین به عالم غیب و تجرد دانسته و مآل آنها را انسلاک در سلک علّیّین و روحانیین پنداشته. «1» و بعضى علماى اخلاق و تهذیب باطن منشأ تمام کمالات را تعدیل خلق و تهذیب قلب و اعمال قلبیه دانند، و دیگر حقایق عقلیه و احکام ظاهریه را به پشیزى محسوب ندارند بلکه خار طریق سلوک شمارند. «2» و بعضى از علماى ظاهر علوم عقلیه و باطنیه و معارف الهیه را کفر و زندقه پندارند و با علما و محصلین آن عناد ورزند.

و این سه طایفه که داراى این عقاید باطله هستند هر سه از مقامات روح و نشآت انسانیه محجوب هستند، و درست تدبر در علوم انبیاء و اولیاء نکرده‏اند، و از این جهت بین آنها همیشه منافراتى بوده و هر یک به دیگرى طعنها زند و او را بر باطل داند، با آنکه تحدید در مراتب باطل است. و به یک معنى هر سه درست گویند در تکذیب دیگرى، نه از باب آنکه علم یا عمل آنها باطل باشد مطلقا، بلکه از باب آنکه تحدیدات آنها مراتب انسانیه را به این حدّ و علوم و کمالات را به همان رشته که خود دارا هستند مطلبى است بر خلاف واقع.

__________________________________________________

 [1] یحیى بن حبش (شهاب الدین سهروردى) مشهور به «شیخ اشراق» از حکماى قرن ششم هجرى است که به شیخ مقتول و حکیم مقتول نیز معروف است. وى مکتب اشراق را احیاء کرد، و در سال 581 در سن 36 سالگى به قتل رسید. از اوست: حکمة الاشراق، بستان القلوب، البارقات الالهیّة، البروج، شرح اشارات، آواز پر جبرئیل.

 پیغمبر اکرم، صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، در این حدیث شریف علوم را منقسم به سه قسمت مى‏فرماید، و هیچ شک نیست که این علوم ثلاثه راجع به این مراتب ثلاثه است. چنانچه شهادت به این مدعا مى‏دهد علوم متداوله در کتب الهیه و سنن انبیا و اخبار معصومین، علیهم الصلوة و السلام، که علوم آنها منقسم به همین سه قسمت شود:

یکى علم به اللّه و ملائکه و کتب و رسل و یوم الآخرة، که کتب سماویه، و بالخصوص کتاب جامع الهى و قرآن کریم ربوبى، مشحون از آن است. بلکه مى‏توان گفت تنها چیزى را که کتاب خدا از هر چیز بیشتر متکفل است همین علم است. و دعوت به مبدأ و معاد است به طریق برهان صحیح و تبیان کامل که محققین بیان آن را فرمودند. و دو مرحله دیگر در کتاب الهى نسبت به این مرتبه قدر قلیلى دارد. و احادیث ائمه هدى، علیهم السلام، نیز در این مقصد فوق حد احصاء است، که از مراجعه کتب معتبره که پیش تمام علما، رضوان اللّه علیهم، مقبول است از قبیل کافى شریف و توحید صدوق و غیر آن مطلب روشن شود.

و همین طور راجع به تهذیب باطن و اصلاح خلق و تعدیل خلق در کتاب الهى و اخبار وارده از اهل بیت، علیهم السلام، فوق مأمول وارد است. منتها پیش ما بیچاره‏ها و گرفتاران آمال و امانى این کتب و این ابواب مهجور مانده و مورد اعتنا و اعتبار نیست. و بیاید روزى که خداى تعالى از ما مؤاخذه فرماید و بر ما احتجاج نماید و ائمه اطهار علیهم السلام، نعوذ باللّه، از ما برائت جویند بواسطه برائت ما از احادیث و علوم آنها. پناه مى‏برم به خداى تعالى از سوء عاقبت و بدى مرجع.

و احادیث راجعه به فقه و مناسک ظاهره نیز محتاج به ذکر نیست که جمیع کتب ما مشحون از آن است.

پس، معلوم شد علوم شریعت منحصر به این [سه‏] قسم است بر طبق احتیاجات بشر و مقامات ثلاثه انسانیه. و هیچیک از علماى یکى از این علوم حقّ اعتراض به دیگرى ندارند، و لازم نیست اگر انسان داراى علمى نشد از آن تکذیب کند و به صاحب آن علم جسارت نماید. پیش عقل سلیم همان طور که تصدیق بى‏تصور از اغلاط و قبایح اخلاقیه به شمار مى‏آید، تکذیب بى‏تصور نیز همین طور، بلکه حالش بدتر و قبحش افزون است. اگر خداى تبارک و تعالى از ما سؤال کند که شما که مثلا معنى «وحدت وجود» را به حسب مسلک حکما نمى‏دانستید و از عالم آن علم و صاحب آن فن اخذ نکردید و تعلم آن علم و

 مقدمات آن را نکردید، براى چه کور کورانه آنها را تکفیر و توهین کردید، ما در محضر مقدس حق چه جوابى داریم بدهیم جز آنکه سر خجلت به زیر افکنیم. و البته این عذر پذیرفته نیست که «من پیش خود چنین گمان کردم.» هر علمى مبادى و مقدماتى دارد که بدون علم به مقدمات، فهم نتیجه میسور نیست، خصوصا مثل چنین مسئله دقیقه که پس از عمرها زحمت باز فهم اصل حقیقت و مغزاى آن بحقیقت معلوم نشود. چیزى را که چندین هزار سال است حکما و فلاسفه در آن بحث کردند و موشکافى نمودند، تو مى‏خواهى با مطالعه یک کتاب یا شعر مثنوى مثلا با عقل ناقص خود ادراک آن کنى! البته نخواهى از آن چیزى ادراک کرد- رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم یتعدّ طوره. [1]

و همچنین اگر از حکیمى متفلسف یا عارفى متکلف سؤال شود که تو که عالم فقیه را قشرى خواندى و ظاهرى گفتى و طعن به آنها زدى، بلکه طعن به یک رشته از علوم شرعیه که انبیا، علیهم السلام، از جانب رب الارباب براى تکمیل نفوس بشریه آورده بودند زدى، و تکذیب و توهین از آنها نمودى، به چه جهت دینیه بود؟ و آیا با چه دلیل شرعى و عقلى جسارت به یک دسته از علما و فقها را جایز دانستى؟ چه جوابى در محضر حق تبارک و تعالى دارد جز آنکه سر خجلت و انفعال را پیش افکند. در هر صورت، از این مرحله بگذریم که ملالت آور است.

فصل‏

پس از آنکه معلوم شد این علوم ثلاثه که رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، ذکر فرمودند همین سه رشته است که ذکر شد، آیا هر یک از این سه عنوان بر کدام یک از این علوم منطبق است؟ و این مطلب گرچه چندان اهمیت ندارد، بلکه مهم در این ابواب فهمیدن اصل آن علوم و پس از آن در صدد تحصیل آنها بر آمدن است، ولى براى بیان حدیث شریف لابدیم از اشاره به آن.

پس گوییم که اعاظم علما، رضوان اللّه علیهم، که تعرض شرح این حدیث شریف کردند، اختلافاتى کردند که اشتغال به ذکر آنها و بحث در آنها موجب تطویل است. و آنچه به نظر قاصر در این باب مى‏آید با شواهدى که مذکور نشده ذکر مى‏کنم، و پس از آن، به ذکر یک نکته مهمه، که شیخ بزرگوار ما، جناب عارف کامل، شاه آبادى، دام ظلّه، بیان کردند، مى‏پردازم.

__________________________________________________

 [1] «خداوند ببخشاید بر مردى که اندازه خویش بداند و از حد خود پا فراتر ننهد.» غرر الحکم و درر الکلم. ص 408،

 بدانکه «آیه محکمه» عبارت است از علوم عقلیه و عقاید حقه و معارف الهیه.

و «فریضه عادله» عبارت است از علم اخلاق و تصفیه قلوب. و «سنّت قائمه» عبارت است از علم ظاهر و علوم آداب قالبیه. و دلیل بر این ترتیب آن است که کلمه «آیه» که به معنى «نشانه» است مناسب با علوم عقلیه اعتقادیه است، زیرا که آن علوم نشانه‏هاى ذات و اسماء و صفات و دیگر معارف است، و سابقه ندارد که در علوم دیگر به آیت یا نشانه تعبیر شود. مثلا در کتاب الهى در موارد کثیره بعد از آنکه اقامه برهان بر وجود مقدس صانع، یا بر اسماء و صفات آن ذات مقدس، یا بر وجود قیامت و کیفیات آن و عالم غیب و برزخ مى‏فرماید، دنباله آن مى‏فرماید: «این آیت است یا آیات است براى متفکرین یا عقلا.» «1» و این تعبیر رایجى است نسبت به این علوم و معارف. و لیکن اگر دنبال ذکر یک فرعى از فروع شرعیه، یا یک اصلى از اصول اخلاقیه، ذکر شود که «این آیت است»، خالى از رکاکت نیست. چنانچه ظاهر است. پس، معلوم شد که آیت و علامت و نشانه از مناسبات و مختصات علوم معارف است. چنانچه توصیف به «محکمه» بودن نیز مناسب با این علوم است، زیرا که این علوم در تحت میزان عقلى و برهان محکم است، و اما سایر علوم را به حسب نوع برهان محکم و استوار نیست.

و اما دلیل بر آنکه «فریضه عادله» راجع به علم اخلاق است، توصیف فریضه است به «عادله». زیرا که خلق حسن، چنانچه در آن علم مقرر است، خروج از حد افراط و تفریط است، و هر یک از دو طرف افراط و تفریط مذموم، و «عدالت»، که حد وسط و «تعدیل» بین آنهاست، مستحسن است. مثلا شجاعت، که یکى از اصول و ارکان اخلاق حسنه و ملکه فاضله است، عبارت است از حالت متوسطه و معتدله بین افراط، که از آن تعبیر شود به تهور- و آن عبارت است از نترسیدن در مواردى که ترس سزاوار است- و بین تفریط، که از آن تعبیر شود به جبن- و آن عبارت است از ترسیدن در مواردى که سزاوار ترس نیست. و حکمت، که یکى از ارکان است، متوسط بین رذیله «سفه» که از آن تعبیر به «جربزه» شده است- و آن عبارت از استعمال فکر است در غیر مورد و در مواردى که سزاوار نیست- و بین رذیله «بله» است- که عبارت است از تعطیل قوه فکریه در مواردى که سزاوار است به کار اندازد. و همین طور عفت و سخاوت وسط بین رذیله شره و خمود، و اسراف و بخل است. پس، «عادله» بودن فریضه دلالت کند بر آنکه آن منطبق بر علم اخلاق است. چنانچه «فریضه» بودن نیز خالى از اشعار نیست. زیرا که «فریضه» در مقابل‏  «سنت»، که راجع به قسم سوم است، آن است که عقل را راهى به ادراک آن باشد، چنانچه علم اخلاق چنین است، به خلاف سنت که راجع به تعبد صرف است و عقول از ادراک آن عاجزند، و به همین جهت گوییم که «سنّت قائمه» راجع به علوم تعبدیه و آداب شرعیه است که تعبیر به «سنّت» شده است، و عقول به حسب نوع از ادراک آنها عاجز است، و طریق اثبات و فهم آنها سنّت است، چنانچه تعبیر و توصیف سنّت به «قائمه» نیز مناسب با همان واجبات شرعیه است، زیرا که «اقامه» واجبات و بر پا داشتن و «اقامه» صلوات و زکوات و غیر آن، تعبیر شایع صحیحى است. و این کلمه در آن دو علم دیگر به کار برده نمى‏شود، و تعبیر از آنها به آن غیر صحیح است. این غایت آن چیزى است که به حسب مناسبات مى‏توان تطبیق نمود. و العلم عند اللّه.

فصل‏

اکنون مى‏پردازیم به ذکر آن نکته که وعده دادیم و آن آن است که در حدیث شریف از علم عقاید و معارف تعبیر فرموده است به «آیه»، و «آیت» علامت و نشانه است. و نکته این تعبیر آن است که علوم عقلیه و حقایق اعتقادیه اگر چنانچه تحصیل شود براى فهم خود آنها، و جمیع مفاهیم و اصطلاحات و زرق و برق عبارات و تزیین ترکیبات کلمات، و تحویل دادن به عقول ضعیفه براى تحصیل مقامات دنیویه، آن را «آیات محکمات» نتوان گفت، بلکه حجب غلیظه و اوهام واهیه باید نام نهاد.

زیرا که انسان اگر در کسب علوم مقصدش وصول به حق تعالى و تحقق به اسماء و صفات و تخلق به اخلاق اللَّه نباشد، هر یک از ادراکاتش درکاتى شود براى او و حجابهاى مظلمه‏اى گردد که قلبش را تاریک و چشم بصیرتش را کور کند، و مشمول آیه شریفه شود که فرماید: مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمى‏ ... الآیة [1] پس، خود را در آن عالم کور بیابد، اعتراض به حق کند که من که بینا بودم در آن عالم چرا مرا کور محشور کردى؟ جواب آید تو کور بودى در آن عالم، زیرا که آیات ما را مشاهده نکردى و از آنها نسیان کردى. میزان در بینایى عالم آخرت بینایى بصیرت و قلب است، و بدن و قواى آن بکلى تابع قلب و لبّ هستند و سمت ظلّیّت در آنجا به طریق اتمّ بروز کند، و ظلّ کر و کور و گنگ مثل همان است. گمان نکنند علماى مفاهیم و دانشمندان اصطلاحات و عبارات و

__________________________________________________

 [1] «و هر که از یاد من روى بگرداند، او را معیشتى سخت خواهد بود و در روز باز پسین او را کور برانگیزانیم.» (طه- 124).                       

حافظین کتب و مسفورات اهل علم باللّه و ملائکه و یوم الآخرة هستند. اگر علوم آنها نشانه و علامت است، چرا در قلوب خود آنها تأثیرات نورانیت نکرده، سهل است، بر ظلمات قلوب و مفاسد اخلاق و اعمال آنها افزوده! و در قرآن کریم میزان براى شناختن علما بیان فرموده است آنجا که فرماید: إنّما یخشى اللّه من عباده العلماء «1» خشیت از حق از مختصات علما [است‏]، هر کس داراى خوف و خشیت از حق تعالى نشد، از زمره علما خارج است. آیا در قلب ما از آثار خشیت چیزى است؟

اگر هست، چرا در ظاهر ما اثرى از آن پیدا نیست.

در حدیث شریف کافى سند به جناب أبو بصیر رساند، قال: سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام، (خ ل: أبا جعفر) یقول کان أمیر المؤمنین، علیه السّلام، یقول: یا طالب العلم، انّ العلم ذو فضائل کثیرة: فرأسه التّواضع، و عینه البراءة من الحسد، و أذنه الفهم، و لسانه الصّدق، و حفظه الفحص، و قلبه حسن النّیّة، و عقله معرفة الأشیاء و الامور، و یده الرّحمة، و رجله زیارة العلماء، و همّته السّلامة، و حکمته الورع، و مستقرّة النّجاة، و قائده العافیة، و مرکبه الوفاء، و سلاحه لین الکلمة، و سیفه الرّضا، و قوسه المداراة، و جیشه محاورة العلماء، و ماله الأدب، و ذخیرته اجتناب الذنوب، و زاده المعروف، و ماؤه الموادعة، و دلیله الهدى، و رفیقه محبّة الأخیار. [1]

این‏ها را که حضرت امیر المؤمنین، علیه السلام، ذکر فرمودند علامت علما و آثار علم است. پس، اگر کسى داراى علوم رسمیه شد و از این امور خالى است، بداند که حظى از علم ندارد، بلکه از اصحاب جهالت و ضلالت است، و در عالم دیگر این مفاهیم و جهالات مرکبه و قال و قیل‏ها براى او حجب ظلمانیه است، او حسرت او در روز قیامت اعظم حسرتها است. پس، میزان در علم آن است که آیت و علامت و نشانه باشد و خودى و خودیت در آن نباشد و انانیّت در محل او محو و نابود شود، نه آنکه باعث نخوت و خود بینى و خود نمایى و تکبر شود.

و نیز تعبیر فرموده است به «محکمه» براى آنکه علم صحیح آن است که به واسطه نورانیت و روشنیش در قلب اطمینان آورد و شک و ریب را زایل نماید. چه بسا که انسان در تمام مدت عمر خوض در براهین و مقدمات آن کند و براى هر یک از

__________________________________________________

 [1] «ابو بصیر گفت از امام صادق (ع) [در نسخه‏اى: امام باقر (ع)] شنیدم که فرمود امیر المؤمنین (ع) مى‏فرمود: «اى دانشجو، دانش داراى فضایل فراوانى است. پس سر آن فروتنى، و چشم آن بیزارى از حسد، و گوش آن ادراک، و زبان آن راستگویى، و حافظه آن کاوش، و دل آن نیکخواهى، و خرد آن دریافتن چیزها و کارها، و دست آن بخشودن، و پاى آن دیدار دانشمندان، و همت آن درستى، و حکمت آن پرهیزگارى، و جایگاه آن رستگارى، و جلودار آن تندرستى، و راهبر آن وفا، و جنگ افزارش نرم زبانى، و شمشیر آن خشنودى، و کمان آن مهربانى، و لشگر آن گفتگوى با دانشمندان، و دارایى آن ادب، و پس انداز آن دورى از گناهان، و توشه آن نیکى، و آب آن سازگارى و راهنماى آن هدایت الهى، و همراه آن دوستى نیکان است.» اصول کافى، ج 1، ص 48، «کتاب فضل العلم». «باب النوادر»، حدیث 2.

معارف الهیه براهین عدیده و ادله کثیره ذکر کند و در مقام جدل و خصومت بر اقران تفوق کند، ولى آن علوم در قلبش هیچ تأثیرى نکرده و اطمینانى حاصل نکرده بلکه شک و تردید و شبهه او را زیادتر کرده باشد. پس، جمع مفاهیم و اکثار اصطلاحات هیچ فایده [ندارد]، بلکه قلب را به غیر حق مشغول کند و از آن ذات مقدس منصرف و غافل نماید.

اى عزیز، علاج، کل العلاج، در این است که انسان که مى‏خواهد علمش الهى باشد، وارد هر علمى که شد مجاهده کند و با هر ریاضت و جدیتى شده قصد خود را تخلیص کند. سرمایه نجات و سرچشمه فیوضات تخلیص نیّت و نیّت خالص است: من أخلص للّه أربعین صباحا جرت ینابیع الحکمة من قلبه على لسانه. [1] اخلاص چهل روزه این است آثار و فوایدش، پس شما که چهل سال یا بیشتر در جمع اصطلاحات و مفاهیم در هر علمى کوشیدند و خود را علامه در علوم مى‏دانید و از جند اللّه محسوب مى‏کنید، و در قلب خود اثرى از حکمت و در لسان خود قطره‏اى از آن نمى‏بینید، بدانید تحصیل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده، بلکه براى شیطان و هواى نفس کوشش کردید. پس، اکنون که دیدید از این علوم کیفیت و حالى حاصل نشد، چندى براى تجربه هم باشد به اخلاص نیّت و تصفیه قلب از کدورات و رذایل بپردازید، اگر از آن اثرى دیدید، آن وقت بیشتر تعقیب کنید. گر چه باب تجربه که پیش آمد در اخلاص بسته مى‏شود، ولى باز شاید روزنه‏اى به آن باز شود و نور آن تو را هدایت کند.

در هر صورت، اى عزیز، تو در تمام عوالم برزخ و قبر و قیامت و درجات آن محتاجى به معارف حقه الهیه و علوم حقیقیه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه. در هر درجه که هستى بکوش و اخلاص خود را زیادت کن و اوهام نفس و وساوس شیطان را از دل بیرون نما، البته نتیجه برایت حاصل مى‏شود و راهى به حقیقت پیدا مى‏کنى و طریق هدایت براى تو باز مى‏شود و خداوند تبارک و تعالى از تو دستگیرى مى‏فرماید. خدا مى‏داند که اگر با این علوم ضایعه باطله و این اوهام فاسده و کدورات قلبیه و اخلاق ذمیمه منتقل به آن عالم شویم چه ابتلا و مصیباتى در دنبال داریم و چه عقبات و درکاتى در پى داریم و این علوم و اخلاق براى ما چه ظلمتها و وحشتها و آتش‏ها فراهم مى‏نماید.

__________________________________________________

 [1] «هر کس که خود را چهل روز براى خدا خالص گرداند، چشمه‏هاى حکمت از دل بر زبانش جارى گردد.»

بحار الانوار ج 67، ص 242، کتاب الایمان و الکفر، باب اخلاص، حدیث 10.

فصل‏

جناب محقق فلاسفه، صدر الحکماء و المتألهین، قدّس اللّه سرّه و أجزل أجره، در شرح اصول کافى از شیخ غزالى [1] کلام طویلى نقل فرماید که در آن کلام تقسیم نموده است علوم را به علم دنیاوى و آخرتى. و علم فقه را از علوم دنیاویه قرار داده، و علم آخرت را به علم «مکاشفه» و «معامله» تقسیم کرده است. و علم معامله را علم به احوال قلوب قرار داده است، و علم مکاشفه را نورى دانسته که در قلب حاصل شود پس از تطهیر آن از صفات مذمومه. و به آن نور کشف حقایق شود تا آنکه معرفت حقیقى به ذات و اسماء و صفات و افعال و حکمت آنها و سایر معارف پیدا شود. «1» و چون این تقسیم مرضىّ پیش این محقق بوده، در شرح این حدیث که ما اکنون در صدد شرح آن هستیم فرموده است که «ظاهر این است که این تقسیم و حصر که رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، فرموده‏اند راجع به علوم معاملات باشد، زیرا این علوم است که اکثر مردم از آن منتفع مى‏شوند. و اما علوم مکاشفات در عده قلیلى از مردم حاصل شود که از کبریت احمر عزیزترند، چنانچه احادیث «کتاب ایمان و کفر» که پس از این آید دلالت بر آن دارد.» «2» تمام شد ترجمه کلام ایشان با اختصار.

نویسنده گوید در کلام شیخ غزّالى اشکال است. و بر فرض صحت آن، در فرموده مرحوم آخوند، علیه الرحمة، اشکال دیگر است.

اما با فرض صحت کلام غزّالى، اشکال کلام ایشان آن است که غزّالى علم «معاملات» را علم به احوال قلب از منجیات، مثل صبر و شکر و خوف و رجاء و غیر آن، و از مهلکات، مثل حقد و حسد و غلّ و غشّ و غیر این‏ها، دانسته، بنابر این، علوم ثلاثه که رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله، [فرموده‏] از علوم معاملات نتواند بود، مگر یک قسم آن که «فریضه عادله» است. چنانچه پیشتر تفصیل داده شد.

و اما اشکال در کلام شیخ غزّالى دو امر است: یکى آنکه علم فقه را از علوم دنیایى و فقها را از علماى دنیا دانسته، با اینکه این علم از عزّ علوم آخرت است. و این ناشى است از حبّ نفس و حبّ به آن چیزى که به خیال خودش اهل اوست، یعنى علم اخلاق به معناى متعارف رسمى، از این جهت از سایر علوم، حتى علوم عقلیه، تکذیب کرده است. و دیگر آنکه مکاشفات را جزء علوم قرار داده و در تقسیمات علوم وارد کرده است. و این خلاف واقع است. بلکه حق آن است که‏

__________________________________________________

 [1] ابو حامد محمد بن محمد بن محمد غزّالى (450- 505 ه. ق) ملقب به «حجة الاسلام». از بزرگترین فقیهان شافعى و در اعتقادات بر طریقه اشعرى بود. در نیشابور به حلقه شاگردان امام الحرمین جوینى پیوست و از امام اکرام بسیار دید، وزیر نظام الملک طوسى نظر به بزرگداشت او مدرسه نظامیه بغداد را، که اهمیت بسیار داشت بدو تفویض کرد. غزالى پس از چندى بر اثر تحولى روحى از علوم رسمى کناره گرفت و طریق تصوف را برگزید، از آثار اوست: الوسیط و البسیط در فقه، إحیاء علوم الدین، المستصفى در اصول فقه، معیار العلم، تهافت الفلاسفه.

«علوم» را آن دانیم که در تحت نظر و فکر و برهان درآید و قدم «فکر» در آن دخیل باشد، و مکاشفات و مشاهدات گاهى نتایج علوم حقیقیه است و گاهى نتایج اعمال قلبیه. بالجمله، مشاهدات و مکاشفات و تحقق به حقایق اسماء و صفات در تقسیمات علوم نباید داخل شوند، بلکه [مکاشفه‏] وادى دیگر و علوم وادى دیگرند.

و الامر سهل.

فصل‏

بدان که بسیارى از علوم است که بر تقدیرى داخل یکى از اقسام ثلاثه است که رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، ذکر فرمودند، مثل علم طبّ و تشریح و نجوم و هیئت، و امثال آن، در صورتى که نظر آیت و علامت به سوى آنها داشته باشیم، و علم تاریخ و امثال آن، در صورتى که با نظر عبرت به آنها مراجعه کنیم. پس، آنها داخل شوند در «آیه محکمه» که به واسطه آنها علم به اللّه یا علم به معاد حاصل یا تقویت شود. و گاه شود که تحصیل آنها داخل در «فریضه عادله» و گاه داخل در «سنّت قائمه» شود. و اما اگر تحصیل آنها براى خود آنها با استفادات دیگرى باشد، پس اگر ما را از علوم آخرت منصرف نمودند، به واسطه این انصراف بالعرض مذموم شوند، و الا ضرر و نفعى ندارند، چنانچه رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، فرمودند. پس کلیه علوم تقسیم شوند به سه قسمت: یکى آنکه نافع به حال انسان است به حسب احوال نشآت دیگر که غایت خلقت وصول به آن است. و این قسمت همان است که جناب ختمى مرتبت «علم» دانسته و آن را به سه قسمت تقسیم فرمودند. و دیگر آنکه ضرر مى‏رساند به حال انسان و او را از وظایف لازمه خود منصرف مى‏کند. و این قسم از علوم مذمومه است که نباید انسان پیرامون آنها گردد، مثل علم سحر و شعبده و کیمیا و امثال آن. و سوم آنکه ضرر و نفعى ندارد، مثل آنکه فضول اوقات را انسان به واسطه تفریح صرف بعضى آنها کند، مثل حساب و هندسه و هیئت و امثال آن. و این قسمت از علوم را اگر انسان بتواند تطبیق با یکى از علوم ثلاثه نماید خیلى بهتر است، و الا حتى الامکان اشتغال پیدا نکردن به آنها خوب است، زیرا که انسان عاقل پس از آنکه فهمید که با این عمرهاى کوتاه و وقت کم و موانع و حوادث بسیار نمى‏تواند جامع جمیع علوم و حائز همه فضایل شود، باید فکر کند که در علوم کدام یک به حال او نافعتر است و خود را به آن مشغول کند و تکمیل آن نماید. و البته در بین علوم آنچه که به حال حیات ابدى و زندگانى‏ جاویدان انسان نافع است، بهتر از همه است و مهمتر از جمیع آنهاست، و آن علمى است که انبیا، علیهم السلام، و اولیا امر به آن نمودند و ترغیب به آن کردند.

و آن عبارت از علوم ثلاثه است چنانچه ذکر شد. و الحمد للّه تعالى.