X
تبلیغات
رایتل

swc

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389
توسط: Mr.Hawkman

چهل حدیث - حدیث سی ام

الحدیث الثّلاثون‏

بسندی المتّصل إلى ثقة الإسلام، محمّد بن یعقوب الکلینیّ، رضوان اللّه علیه، عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن أبیه عن هارون بن الجهم، عن المفضّل، عن سعد، عن أبی جعفر، علیه السّلام، قال:

إنّ القلوب أربعة: قلب فیه نفاق و إیمان، و قلب منکوس، و قلب مطبوع، و قلب أزهر أجرد. فقلت: ما الأزهر؟ قال: فیه کهیئة السّراج. فأمّا المطبوع فقلب المنافق، و أمّا الأزهر فقلب المؤمن: إن أعطاه شکر، و إن ابتلاه صبر. و أمّا المنکوس فقلب المشرک، ثمّ قرأ هذه الآیة: «ا فَمَنْ یَمْشی مُکِبّاً عَلى وَجْههِ أَهْدى أَمَّنْ یَمْشی سَوِیّا على صِراطٍ مُسْتَقیم.» «1» فأمّا القلب الّذی فیه إیمان و نفاق، فهم قوم کانوا بالطّائف. فإنّ أدرک أحدهم، أجله على نفاقه هلک، و إن أدرکه على إیمانه نجا. «2»

ترجمه «فرمود جناب باقر العلوم علیه السلام: همانا دلها بر چهار قسم است: یک دلى است که در آن دورویى و ایمان است، و یک قلبى است که وارونه و مقلوب است، و یک دلى است که مهر است و ظلمانى، و یک دلى است که نورانى و صافى است. راوى گوید گفتم: «از هر چیست؟» فرمود: «قلبى است که در آن مثل هیئت چراغ است. اما مطبوع ظلمانى قلب منافق است. و اما از هر نورانى پس قلب مؤمن است: اگر به او عطا فرماید شکر گوید، و اگر او را مبتلا کند صبر نماید. و اما قلب واژگونه قلب مشرک است، پس قرائت فرمود این آیه را که فرماید: أ فمن‏

یمشى ... الآیة یعنى «آیا کسى که راه مى‏رود در حالى که بر رو افتاده راه هدایت را بهتر یافته، یا کسى که مشى کند استوار بر راه راست؟» و اما قلبى که در آن ایمان و نفاق است، پس آنها طایفه‏اى بودند در طائف. پس اگر هر یک از آنها را در حال نفاق مرگ در رسید هلاک شود، و اگر در حال ایمان در رسید نجات یابد.»

شرح «المنکوس» أى المقلوب. یقال: نکست الشّی‏ء أنکسه نکسا. قلبته على رأسه، یعنى واژگونه و سرازیر نمودم آن را. و فی الصحاح: الولد المنکوس، الّذى یخرج رجلاه قبل رأسه. بچه‏اى را که در وقت تولد پاهایش قبل از سرش بیرون آید، بر خلاف طبیعت، او را منکوس گویند. و قریب به این معناست: مکبّا على وجهه که در آیه شریفه است و حضرت به آن استشهاد فرمودند، زیرا که «اکباب» به معنى بر رو افتادن است. و این کنایه از آن است که قلوب اهل شرک واژگونه و حرکت و سیر معنوى آنها بر غیر صراط مستقیم است، چنانچه تفصیل آن بیاید ان شاء اللّه.

و «المطبوع» أى المختوم. و الطّبع، بالسّکون، الختم، و بالتّحریک، الدّنس و الوسخ. [1] و اگر به معنى مختوم باشد، کنایه است از آنکه حرف حق و حقایق الهیه در آن وارد نشود و قبول آن نکند، نه آنکه حق تعالى الطاف خاصه خود را از آن منع فرماید: گرچه آن معنا نیز صادق است، ولى آنچه ذکر شد مناسبتر است.

و «الأزهر» الأبیض المستنیر، کما عن النّهایة «1». و فی الصّحاح: الأزهر، النیّر. و یسمّى القمر الأزهر. قال ابن السّکّیت: الأزهران، الشّمس و القمر. و رجل أزهر، أى أبیض مشرق الوجه. و المرأة، الزّهراء. بالجمله، «ازهر» یعنى نورانى و سفید، از این جهت آفتاب و ماه را ازهران گویند، و مرد سفید نورانى را «ازهر» وزن سفید نورانى را «زهراء» گویند.

و «الاجرد» الّذى لیس فی بدنه شعر. و فی الصّحاح: الجرد، فضاء لا نبات فیه. [2] و این کنایه است از عدم تعلق به دنیا، یا از صاف و بى غل و غش بودن است.

و بیان آنچه مناسب است در حدیث شریف در ضمن مقدمه و چند فصل مى‏نماییم.

مقدمه در ترغیب به اصلاح قلب‏

بدان که از براى «قلب» در لسان شریعت و حکما و عرفا اطلاقاتى است که‏

__________________________________________________

 [1] «المطبوع، یعنى مهر شده، الطّبع، یعنى مهر کردن. و طبع، یعنى چرکین، شوخ.».

 [2] «الاجرد، کسى را گویند که در بدنش مو نباشد. و در صحاح است: الجرد گستره‏اى است که در آن هیچ گیاه نباشد.»

صرف وقت در بیان حقیقت آن و اختلاف اصطلاحات و بیان مراتب قلوب و درجات آن خارج از وظیفه این اوراق [است‏]، و براى ما نیز چندان مفید نیست، پس بهتر آن است که به همان اجمال که در اخبار شریفه از آن گذشته است ما نیز بگذریم، و آنچه براى ما لازم است و مهم آن را ذکر نماییم.

باید دانست که در اصلاح «قلب» کوشیدن، که صلاح و فساد آن سرمایه سعادت و شقاوت است، لازمتر است از تفتیش حقیقت آن نمودن، و اصطلاحات رایجه را درست کردن، [1] بلکه بسا شود که انسان به واسطه شدت توجه به اصطلاحات و فهم کلمات و غور در اطراف آن از قلب خود بکلى غافل شود و از اصلاح آن باز ماند، در مقام شرح حقیقت و ماهیت «قلب» و اصطلاحات حکما و عرفا استادى کامل شود، ولى قلب خودش، نعوذ باللّه، از قلوب منکوسه یا مطبوعه باشد، مثل کسى که از خواص و آثار ادویه مضره و نافعه مطلع باشد و شرح هر یک را خوب بدهد، ولى از ادویه مضره احتراز نکند و از مفیده به کار نبرد، ناچار چنین شخصى با همه علم دواشناسى به هلاکت رسد و این علم موجب نجات او نشود.

ما در سابق ذکر کردیم «1» که علوم مطلقا عملى هستند، حتى علوم معارف که یک نحوه عملى در آنها نیز هست، و اکنون گوییم که علم احوال قلوب و کیفیت صحت و مرض و صلاح و فساد آن از علومى است که صرفا مقدمه عمل و طریق علاج و اصلاح آن است و ادراک و فهم آن از کمالات انسانیه به شمار نیاید. پس، انسان باید عمده توجه و اصل مقصدش اصلاح قلب و اکمال آن باشد تا به کمال سعادت روحانى و درجات عالیه غیبیه نائل شود. و اگر از اهل علوم و دقایق و حقایق نیز هست، در ضمن سیر در آفاق و انفس عمده مطلوبش به دست آوردن حالات نفسانیه خود باشد، که اگر از مهلکات است به اصلاح آن پردازد، و اگر از منجیات است به تکمیل آن بکوشد.

__________________________________________________

 [1] بدان که مقصود از این بیان این نیست که علم اخلاق و منجیات و مهلکات نفس لازم نیست، بلکه مقصود آن است که آن علم را صرفا باید مقدمه عمل دانست نه آنکه آن را مستقل دانسته صرف عمر در جمع آورى اصطلاحات کرد و از مقصد باز ماند. (منه عفى عنه).

فصل در بیان آنکه تقسیم قلوب راجع به چه چیز است‏

بدان که این تقسیمى که در این حدیث شریف از براى قلوب فرموده‏اند تقسیم کلى اجمالى است. و از براى هر یک از قلوب مراتب و درجاتى است، چه در جانب شرک و نفاق، یا ایمان و کمال. و ظاهر چنین است که این تقسیم براى قلوب پس از کسب و حرکات معنویه باشد، نه به حسب اصل فطرت و خمیره نفوس، تا منافى با اخبار فطرت و اینکه جمیع موالید بر فطرت توحیدند و شرک و نفاق عرضى است باشد. گرچه اگر به حسب اصل فطرت نیز باشد، به یک نحو از بیان صحیح است و رفع تنافى توان کرد، و به جبر مستحیل نیز منجر نشود، ولى اقرب به اعتبار و برهان احتمال اوّل است. و ما پیش از این ذکر کردیم «1» که انسان تا در دار دنیا، که مبدأ شجره هیولى و تغیرات و تبدلات جوهریه و صوریه و عرضیه است، واقع است، مى‏تواند خود را از هر مرتبه نقص و شقاوت و شرک و نفاقى نجات دهد، و به مراتب کمالیه و سعادات روحیه و ریحانیه رساند. و این معنى منافات ندارد با حدیث معروف: «الشّقىّ شقىّ فی بطن أمّه [1]» زیرا که معنى حدیث این نیست که سعادت و شقاوت ذاتى و قابل جعل نیست، بلکه این حدیث موافق با برهان است، که به وضوح رسیده در محل خود که شقاوت راجع به نقص و عدم است، و سعادت راجع به وجود و کمال آن است، و آنچه از شجره طیبه وجود است ذات مقدس حق است به ترتیب اسباب و مسببات- که طریقه افضل المتأخرین و اکمل المتقدمین، نصیر الملة و الدّین، «2» قدّس اللّه نفسه، مى‏باشد. یا به طریق ظاهریت و مظهریت و وحدت و کثرت- که طریقه اعظم الفلاسفة على الاطلاق، حضرت صدر المتألهین، است- و آنچه راجع به نقص و عدم است از شجره خبیثه ماهیت است، و مورد جعل نیست از جهت آنکه دون جعل است.

و توان گفت که حدیث شریف، که سعادت و شقاوت را در بطن مى‏داند، مقصود از «بطن امّ» مطلق عالم طبیعت است که امّ مطلق و مشیمه تربیت اطفال طبیعت است. و نتوان «بطن امّ» را عبارت از آن معناى عرفى خود دانست، زیرا که سعادت چون از کمالات و فعلیات است، از براى نفوس هیولویه حاصل نیست، مگر بالقوّه. و ظاهر آن است سعید در بطن امّ بالفعل سعید است، پس باید ارتکاب‏

__________________________________________________

 [1] بحار الأنوار، ج 5، ص 153، «کتاب العدل و المعاد»، «باب السعادة و الشقاوة»، حدیث 1- (با اندکى اختلاف در عبارت.)

خلاف ظاهرى نمود. و چون آنچه ذکر شد مطابق با براهین است، متعین است حمل این حدیث شریف بر آن یا چیزى که بر آن برگردد. بالجمله، تفصیل در این باب و بیان برهانى آن از وظیفه خارج است، لیکن گاهى قلم طغیان کند و بر خلاف مقصود جریان یابد.

در بیان وجه حصر قلوب‏

بعضى گفته‏اند که وجه حصر قلوب در این چهار آنست که قلوب یا به ایمان متصف هستند، یا نه. بنابر اوّل، یا متصف‏اند به ایمان به جمیع آنچه پیغمبر آورده، یا به بعضى دون بعضى. اوّلى قلب مؤمن است، و دومى قلبى است که در آن ایمان و نفاق است. و بنابر دوم، یا در ظاهر تصریح به ایمان مى‏کند، یا نه. اوّلى قلب منافق است، دوّمى قلب مشرک.

و این با حدیث شریف درست نیاید. یعنى، گاهى حقیقتا مؤمن شود به جمیع ما جاء به النّبى، صلّى اللّه علیه و آله، و گاهى نفاق کند. و اگر کسى ناچار بخواهد، بهتر آن است که چنین گوید که قلب یا داراى ایمان است به جمیع ما جاء به النّبى، صلّى اللّه علیه و آله، یا نه. بنابر دوم، یا اظهار ایمان کند، یا نه. بنابر اوّل، یا ایمان در آن مستقر است، یا گاهى ایمان آورد، گاهى رجوع کند، و در این حال نیز اظهار ایمان نماید. و از ذیل این حدیث معلوم شود که توبه کسانى که از ایمان به کفر و نفاق رجوع کنند گرچه مکرر هم رجوع کنند قبول شود.

و در حدیث دیگرى که در کافى شریف است حضرت باقر، سلام اللّه علیه، قلوب را به سه قلب تقسیم فرموده: قلب منکوس که در آن خیرى نیست، و آن قلب کافر است. و قلبى که در آن نکته سوداء است، و شرّ و خیر در آن جنگ کنند تا کدام غالب آید. و قلب مفتوح که در آن چراغهاى روشن است که تا روز قیامت انوار آن خاموش نگردد، و آن قلب مؤمن است. «1» و این منافات با آن حدیث شریف ندارد، زیرا که قسم اوّل در این حدیث اعم از دو قسم در آن حدیث است، یعنى، قلب مشرک و منافق، زیرا که قلوب این سه طایفه منکوس است. و این منافات ندارد با آنکه منکوسیت از صفات ظاهره قلب مشرک و کافر باشد، و مطبوعیت از صفات ظاهره قلب منافق باشد. و از این جهت، در آن حدیث هر یک را به یکى از آنها اختصاص داده است.

فصل در بیان حالات قلوب است‏

و ما قلب مؤمن را مقدم مى‏داریم تا به مقایسه به آن سایر قلوب نیز معلوم گردد.

باید دانست که در علوم عالیه و معارف حقه به وضوح پیوسته است که حقیقت وجود اصل حقیقت نور است، و این دو عنوان حکایت کنند از یک حقیقت بسیطه واحده بدون آنکه به جهات مختلفه متکثره رجوع کنند. و نیز معلوم شده است که آنچه از سنخ کمال و تمام است راجع به عین وجود است. و این یکى از اصول شریفه‏اى است که هر کس به نیل آن مفتخر شده باشد، فتح ابواب معارف بر او گردد. و نفوس ضعیفه ما از درک حقیقت آن ذات بحقیقت عاجز و محروم است، مگر آنکه دستگیرى غیبى گردد و توفیق ازلى شامل حال آید. و نیز معلوم است که ایمان باللّه از سنخ علم و از کمالات مطلقه است. پس، چون از کمالات است، اصل وجود است، و اصل حقیقت نور و ظهور است، و آنچه غیر از ایمان و متعلقات آن است، از سنخ کمالات نفسانیه انسانیه خارج است، و ملحق به ظلمات اعدام و ماهیات است.

در بیان آنکه قلب مؤمن ازهر است‏

پس، معلوم شد که قلب مؤمن ازهر است. و در کافى شریف از جناب صادق، علیه السلام، نقل کند که فرمود: «بعضى مردم را مى‏بینى که از کمال فصاحت خطا نمى‏کند در لام یا واوى، ولى قلب او از شب تاریک تاریکتر است. و بعضى مردم از قلب خود نمى‏تواند خبر دهد با زبانش، و حال آنکه قلبش مثل چراغ نورانى است.» [1] و نیز قلب مؤمن بر طریقه مستقیمه، و مشى معنوى او به جاده مستویه انسانیه است. زیرا که اوّلا خارج از اصل فطرت الهیه، که حق تعالى با دو دست جمال و جلال چهل صباح تخمیر فرموده نشده، و به همان فطرت توحید، که نقطه توجه به کمال مطلق و جمال تامّ است، مشى نماید، و ناچار این حرکت معنویه روحانیه از مرتبه فطرت مخمره تا غایت کمال مطلق است بدون اعوجاج. و این راه استقامت روحانى و جاده مستوى باطنى است. و اما سایر قلوب ناچار خارج از

__________________________________________________

 [1] عن عمرو عن أبی عبد اللّه (ع) قال قال لنا ذات یوم: تجد الرّجل لا یخطىّ بلام و لا واو، خطیبا مصقعا، لقلبه اشّد ظلمة من اللّیل المظلم. و تجد الرّجل لا یستطیع یعبّر عمّا فی قلبه بلسانه، و قلبه یزهر کما یزهر المصباح.

اصول کافى، ج 2، ص 422، «کتاب ایمان و کفر»، «باب ظلمت قلب منافق»، حدیث 1.

فطرت و معوّج از طریقه مستقیمه است. و از حضرت رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، منقول [است‏] که بر زمین خطى مستقیم کشیدند و خطوط دیگرى در اطراف آن کشیدند و فرمود: این خط مستقیم وسطى طریقه من است. «1»

در بیان آنکه مؤمن بر طریق مستقیم است‏

و ثانیا، مؤمن تابع انسان کامل است. و انسان کامل چون مظهر جمیع اسماء و صفات و مربوب حق تعالى به اسم جامع است، هیچیک از اسماء را در آن غلبه تصرف نیست، و خود نیز چون ربّ خود کون جامع است و مظهریت آن از اسمی زاید بر اسمى نیست، و داراى مقام وسطیت و برزخیت کبرى است و سیرش بر طریقه مستقیمه وسطیه اسم جامع است. و سایر اکوان هر یک اسمى از اسماء محیطه یا غیر محیطه در آنها متصرف است و مظهر همان اسم هستند، و بدء و عود آنها به همان اسم است، و اسم مقابل آن در بطون است و متصرف آن نیست، مگر به وجه احدیت جمع اسماء، که بیان آن مناسب این مقام نیست. پس، حق تعالى به مقام اسم جامع و رب الانسان بر صراط مستقیم است، چنانچه فرماید: إنّ ربّى على صراط مستقیم. [1] یعنى مقام وسطیت و جامعیت بدون فضل صفتى بر صفتى و ظهور اسمى دون اسمى. و مربوب آن ذات مقدس بدین مقام نیز بر صراط مستقیم است بدون تفاضل مقامى از مقامى و شأنى از شأنى، چنانچه در معراج صعودى حقیقى و غایت وصول به مقام قرب، پس از عرض عبودیت و ارجاع هر عبادت و عبودیتى از هر عابدى به ذات مقدس، و قصر اعانت در جمیع مقامات قبض و بسط به آن ذات مقدس بقوله: إیّاکَ نَعْبُدُ و إیّاکَ نَسْتَعینُ، عرض کند: اهْدِنا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ، و این صراط همان صراطى است که ربّ الانسان الکامل بر آن است- آن بر وجه ظاهریت و ربوبیت، و این بر وجه مظهریت و مربوبیت- و دیگر موجودات و سائرین إلى اللّه هیچیک بر صراط مستقیم نیستند، بلکه اعوجاج دارند، یا به جانب لطف و جمال، یا به طرف قهر و جلال. و مؤمنین چون تابع انسان کامل هستند در سیر و قدم خود را جاى قدم او گذارند و به نور هدایت و مصباح معرفت او سیر کنند و تسلیم ذات مقدس انسان کامل هستند و از پیش خود قدمى برندارند و عقل خود را در کیفیت سیر معنوى إلى اللّه دخالت ندهند، از این جهت، صراط آنها نیز مستقیم و

__________________________________________________

 [1] «همانا پروردگار من بر راه راست است.» (هود- 56).

حشر آنها با انسان کامل و وصول آنها به تبع وصول انسان کامل است، به شرط آنکه قلوب صافیه خود را از تصرفات شیاطین و انیت و انانیت حفظ کنند، و یکسره خود را در سیر تسلیم انسان کامل و مقام خاتمیت کنند.

در بعض مکاید شیطان است‏

و از تصرفات خبیثه شیطانیه یکى آن است که انسان وجهه قلب خود را از جاده مستقیم معوج کند و به صورت شوخى یا شیخى متوجه کند. و یکى از شاهکارهاى بزرگ شیطان موسوس فی صدور ناس است که با بیانى شوخ و شنگ و تصرفاتى دلفریب گاهى بعضى مشایخ را به بناگوش شوخى دلبر درآویزد، و عذر این کبیره، نه، بلکه این شرک عرفانى، را چنین آورد که قلب اگر احدىّ التعلق باشد، زودتر موفق به سلب علاقه شود! و گاهى بعض شوخ چشمان ابله را به صورت دیو سیرت شیخى عوامفریب، نه، بلکه شیطان قاطع الطریق، متوجه کند، و عذر این شرک جلىّ را آورد به آنکه شیخ انسان کامل است و انسان از طریق انسان کامل باید به مقام غیب مطلق، که به هیچ وجه ظهور ندارد جز در مرآت احدى شیخ، برسد. و تا آخر عمر آن یک [با] یاد رخسار دلبند شوخ خود، و این یک با صورت منکوس شیخ خود به عالم جنّ و شیاطین ملحق شوند. نه آن، علاقه حیوانیه‏اش سلب مى‏شود، و نه این از طریق کورکورانه به مقصود مى‏رسد.

و باید دانست که مؤمن چون سیرش مستقیم و قلبش مستوى و توجهش إلى اللّه و صراطش سوىّ است، از این جهت در آن عالم نیز صراطش مستقیم و روشن و قامتش مستقیم و صورت و سیرت و باطن و ظاهرش به صورت و هیئت انسانیت است. و با این مقایسه قلب مشرک را نیز مى‏توان فهمید، که چون قلبش از فطرت الهیه خارج و از نقطه مرکزیه کمال متمایل و از بحبوحه نور و جمال منحرف است و از تبعیت هادى مطلق و ولىّ کامل منصرف و برکنار است، و به انیت و انانیت خود و دنیا و زخارف آن مصروف است، از این جهت در عوالم دیگر نیز با سیرت و صورت مستقیمه انسانیه محشور نگردد و به صورت یکى از حیوانات منکوس الرأس محشور شود، زیرا که در آن عالم صورت و هیئت تابع قلوب است و ظاهر ظلّ باطن و قشر سایه لبّ است، و مواد آن عالم مثل این نشئه تعصى از قبول اشکال ملکوتیه باطنیه ندارند. و این در محل خود مبرهن است. پس قلوبى که از حق و حقیقت معرض‏ هستند و از فطرت مستقیمه خارج‏اند و به دنیا مقبل و متوجهند، سایه آنها نیز مثل خودشان از استقامت خارج و منکوس و رو به طبیعت و دنیا، که اسفل السّافلین است، مى‏باشد، و شاید در آن عالم بعضى با روى خود راه روند و پاهاى آنها رو به بالا باشد، و بعضى با شکمهاى خود راه روند، و بعضى با دست و پاى خود چون حیوانات راه روند، چنانچه در این عالم مشى آنها چنین بوده: أ فمن یمشی مکبّا على وجهه أهدى أم من یمشی سویّا على صراط مستقیم. «1» ممکن است این مجاز در عالم مجاز در عالم حقیقت و ظهور و بروز روحانیت حقیقت پیدا کند. و در احادیث شریفه در ذیل این آیه شریفه «صراط مستقیم» را به حضرت امیر المؤمنین و حضرت ائمه معصومین، علیهم السلام، تفسیر فرمودند:

عن الکافى بإسناده عن أبی الحسن الماضی، علیه السّلام، قال: قلت:

 «أَ فَمَنْ یَمْشی مُکِبّاً عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ یَمشى سویّاً عَلى صِراطٍ مُستَقیمٍ»؟ قال:

إنّ اللّه ضرب مثلا من حاد عن ولایة علىّ، علیه السّلام، کمن یمشی على وجهه لا یهتدی لأمره، و جعل من تبعه سویّا على صراط مستقیم. و «الصّراط المستقیم» أمیر المؤمنین، علیه السّلام. «2»

فرمود: «خداى تعالى در این آیه شریفه مثلى زده است، و آن مثل کسانى است که اعراض نمودند از ولایت امیر المؤمنین، علیه السلام، که آنها گویى راه مى‏روند به رویهاى خود و به هدایت نرسند. و کسانى را که متابعت آن حضرت نمودند، قرار داده به راه مستوى و راست. و «صراط مستقیم» امیر المؤمنین، علیه السلام، است.

و در حدیث دیگر است که مقصود از «صراط مستقیم» على، علیه السلام، و ائمه، علیهم السلام، است. [1]

و از کافى شریف از فضیل منقول است که گفت: «با جناب باقر العلوم، علیه السلام، داخل مسجد الحرام شدم، و آن حضرت به من تکیه کرده بود. پس، آن حضرت نظر مبارک افکند به سوى مردم و ما در باب بنى شیبه بودیم، پس فرمود، اى فضیل، این طور در جاهلیت طواف مى‏کردند! نه مى‏شناختند حقى را و نه تدین به دینى داشتند. اى فضیل، نظر کن به آنها، پس همانا به رویها واژگونه در افتادند.

خداوند لعنت کند آنها را که خلقى هستند مسخ شده و منکوس.» پس از آن قرائت‏

__________________________________________________

 [1] عن حمران قال سمعت أبا جعفر (ع) یقول قول اللّه تعالى: «و إنّ هذا صراطى مستقیما فاتّبعوه و لا تتّبعوا السّبل.» قال: علىّ بن أبی طالب و الأئمة من ولد فاطمة هم صراط اللّه، فمن أباهم، سلک السّبل ... (حمران گوید از امام باقر (ع) شنیدم که درباره کلام خداوند: «همانا این راه راست من است، پس پیرو آن شوید و به راههاى [دیگر] مروید.» فرمود: «على بن ابى طالب و امامان از ذریه فاطمه راه خدایند، پس هر که از آنان روى گرداند، به راههاى دیگر رفته است.») بحار الأنوار، ج 24، ص 15، «کتاب الإمامة»، باب 24، حدیث 17.

فرمود آیه شریفه أَ فَمَنْ یَمْشی ... [را] و «صراط مستقیم» را تفسیر به حضرت امیر المؤمنین و اوصیا، علیهم السلام، فرمود.» [1]

و ما پیش از این، بیان آنکه انسان کامل مشى و حرکت معنویش بر صراط مستقیم مى‏باشد کردیم، «1» و اما بیان آنکه خود انسان کامل «صراط مستقیم» است، اکنون از مقصد ما خارج است.

تتمیم در بیان قلب منافق و فرق آن با قلب مؤمن‏

از بیانات فصل سابق حال قلب مؤمن و مشرک، بلکه کافر نیز، معلوم شد، و قلب منافق نیز به مقایسه معلوم شود. زیرا که قلب مؤمن از فطرت ساذجه صافیه اصلیه خود خارج نشده، هر چه از حقایق ایمانیه و معارف حقه به او القا شود، طبعا قبول کند، و تناسب بین غذا و متغذى، که معارف و حقایق و مقام فطرت قلوب است، محفوظ مى‏باشد، از این جهت، قلب مؤمن را در حدیث دیگر، در کافى شریف، فرموده که «مفتوح» است «2» و این «فتح» گر چه ممکن است اشاره به یکى از فتوحات ثلاثه [2] باشد، ولى با این معنى نیز تناسب دارد.

و اما قلب منافق چون کدورات و ظلمتهاى منافیه با فطرت انسانیت پیدا کرده، از قبیل تعصبهاى جاهلیت و اخلاق ذمیمه و حبّ نفس و جاه و غیر آن از منافیات فطرت، از این جهت مختوم و مسدود و مطبوع است، و کلمه حق را به هیچ وجه قبول نکند، و صفحه آن چون صفحه کاغذى شده است که بکلى سیاه و کدر باشد و قبول نقش نکند، و اظهار دیانت را از شیطنت خود وسیله دنیا و پیشرفت امور قرار داده است.

و باید دانست که قلب مشرک و منافق هر دو منکوس و مطبوع است، چنانچه معلوم و واضح است، ولى اختصاص هر یک به یکى براى آن است که مشرک چون قلبش در عبادت و خضوع متوجه به غیر معبود حقیقى است و به غیر کمال مطلق است، پس قلب او داراى دو خاصیت و خصوصیت است: یکى خضوع صادقانه، و دیگر آنکه این خضوع چون به نقایص و مخلوقات مى‏باشد، اسباب نقص و کدورت قلوب آنهاست، پس قلب آنها منکوس است. و این صفت ظاهره آنهاست. و اما

__________________________________________________

 [1] عن الفضیل قال: دخلت مع أبی جعفر، علیه السلام، المسجد الحرام و هو متّکى علىّ فنظر إلى النّاس، و نحن على باب بنی شیبة، فقال: یا فضیل، هکذا کان یطوفون فی الجاهلیة! لا یعرفون حقّا و لا یدینون دینا! یا فضیل، أنظر إلیهم، مکبّین على وجوههم، لعنهم اللّه من خلق مسخور بهم مکبّین على وجوههم. ثمّ تلا هذه الآیة: «أَ فَمَنْ یَمْشی مُکِبّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ یَمشی سَویّا على صِراطٍ مُستَقیم؟» یعنی، و اللّه، علیّا، علیه السلام، و الأوصیاء، علیهم السلام، ... روضه کافى، ص 288. حدیث 434.

 [2] فتوحات سه‏گانه عبارت است از: «فتح قریب»، «فتح مبین»، «فتح مطلق».

منافق گاهى به حسب واقع مشرک است. و در این جهت با مشرکین مساوى است در انتکاس قلب، و مزیت دیگرى نیز دارد. و گاهى در واقع کافر و داراى هیچ دیانتى نیست. و آن نیز گرچه قلبش منکوس است، ولى خصوصیت دیگر در آن ظاهرتر است، و آن خصوصیت و مزیت آن است که حق را به حسب صورت اصغا کند و در جمعیت حق داخل شود و تمام مطالب حقه‏اى که به گوش مؤمنین رسد به گوش آنها نیز مى‏رسد، لیکن مؤمن براى صفاى باطنى قلبش «مفتوح» است و آن را قبول مى‏کند، و منافق به واسطه ظلمت و کدورت قلبش «مطبوع» و مختوم است و آن را قبول نمى‏کند.

و اینکه دو صفت از صفات مؤمن را، که شکر در عطایا و صبر در بلایاست، اختصاص به ذکر داده است، براى آن است که این دو صفت در بین صفات مؤمن مزیتهایى دارد، و این دو از امهات صفات جمیله است که از آنها صفات جمیله دیگر منشعب شود. و ما شمه‏اى از آن را در بعض احادیث سابقه ذکر کردیم، «1» و ایضا دو صفت از صفات جلال و جمال و قهر و لطف را بیان فرموده که تجلى به اعطا و ابتلاست، گرچه ابتلا از صفات لطف است، ولى چون ظاهر به قهر است، از آن به شمار آید، چنانچه در بحث اسماء و صفات حق مذکور است. و مؤمن در بین این دو تجلى همیشه قیام به عبودیت مى‏کند.

ختام در بیان آنکه غفلت از حق انتکاس قلب است‏

و از بیانات سابقه معلوم مى‏شود که اگر نفوس یکسره متوجه به دنیا و تعمیر آن باشند و منصرف از حق باشند، گرچه اعتقاد به مبدأ و معاد هم داشته باشند، منکوس هستند. و میزان در انتکاس قلوب، غفلت از حق و توجه به دنیا و تعمیر آن است. و این اعتقاد یا ایمان نیست، چنانچه پیشتر در شرح بعضى احادیث ذکر شد «2»، یا ایمان ناقص ناچیزى است که منافات با انتکاس قلب ندارد. بلکه کسى که اظهار ایمان بالغیب و حشر و نشر کند، و خوف از آن نداشته باشد و این ایمان او را به عمل به ارکان نرساند، او را باید در زمره منافقین به شمار آورد نه مؤمنین. و ممکن است این طور مؤمنین صورى، مثل اهل «طائف»- که در حدیث شریف مثل براى آن نوع‏ زده است که گاهى مؤمن‏اند و گاهى منافق- باشند، و خداى نخواسته این ایمان بیمغزى که در ملک بدن آنها به هیچ وجه حکومت ندارد زایل شود، و با نفاق تمام از دنیا منتقل شده جزء منافقین محشور گردند. و این یکى از مهماتى است که باید نفوس ضعیفه ما به آن خیلى اهمیت دهند، و مراقبت کنند که آثار ایمان در جمیع ظاهر و باطن و سرّ و علن نافذ و جارى باشد، و چنانچه به قلب دعوى ایمان دارند، ظاهر را هم محکوم به حکم آن کنند تا ریشه ایمان در قلب محکم و پابرجا شود و به هیچ عایق و مانعى و تبدل و تغیّرى زایل نشود، و این امانت الهى و قلب طاهر ملکوتى را، که به فطرت الهى مخمّر بود، بى‏تصرف شیطان و دست خیانت به آن ذات مقدس باز پس دهند. و الحمد للّه أوّلا و آخرا.