X
تبلیغات
رایتل

swc

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389
توسط: Mr.Hawkman

چهل حدیث - حدیث سی و یکم

الحدیث الحادى و الثّلاثون‏

بالسّند المتّصل إلى الشّیخ الجلیل، أفضل المحدّثین، محمّد بن یعقوب الکلینیّ، عن علیّ بن إبراهیم، عن أبیه عن حمّاد، عن ربعىّ، عن زرارة، عن أبی جعفر، علیه السّلام، قال سمعته یقول: إنّ اللّه عزّ و جلّ لا یوصف. و کیف یوصف، و قال فی کتابه: «و ما قدروا اللّه حقّ قدره» «1» فلا یوصف بقدر، إلاّ کان أعظم من ذلک. و إنّ النّبیّ، صلّى اللّه علیه و آله، لا یوصف. و کیف یوصف، عبد احتجب اللّه عزّ و جلّ بسبع و جعل طاعته فی الأرض کطاعته فی السّماء فقال: «و ما اتیکم الرّسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا.» «2» و من أطاع هذا فقد أطاعنى، و من عصاه فقد عصانی. و فوّض إلیه. و إنّا لا نوصف. و کیف یوصف، قوم رفع اللّه عنهم الرّجس، و هو الشّکّ. و المؤمن لا یوصف. و إنّ المؤمن لیلقى أخاه فیصافحه، فلا یزال اللّه ینظر إلیهما و الذّنوب تتحاتّ عن وجوههما کما یتحاتّ الورق عن الشّجر. «3»

ترجمه «جناب زراره گوید شنیدم حضرت باقر العلوم، علیه السلام، مى‏فرمود:

همانا خداوند عزّ و جلّ وصف کرده نشود. و چگونه به وصف آید و حال آنکه در کتاب خود فرموده که «تعظیم و تقدیر ننمودند خداوند را حقّ تعظیم.» پس توصیف نشود خداى تعالى به عظمت و وصفى مگر آنکه حق تعالى بزرگتر از آن است. و همانا پیغمبر، صلّى اللّه علیه و آله، به وصف نیاید. و چگونه توصیف شود بنده‏اى که محجوب نموده است او را خداى تعالى به هفت حجاب، و قرار داده است اطاعت او را در زمین مثل اطاعت خودش در آسمان، پس فرمود: «آنچه آورد براى شما پیغمبر، صلّى اللّه علیه و آله، (یعنى امر کرد به آن) بگیرید او را، و آنچه نهى فرمود شما را از آن، خوددارى کنید از آن.» و کسى که اطاعت او کند اطاعت مرا کرده، و کسى که معصیت او را کند معصیت مرا نموده. و واگذار فرمود خداوند به سوى او امر را. و ما وصف نشویم. و چگونه وصف شوند قومى که خداى برداشته است از آنها رجس را که آن شکّ است. و مؤمن وصف نشود. و همانا مؤمن ملاقات کند برادر خود را پس مصافحه کند با او، پس پیوسته خداى تعالى نظر مى‏فرماید [به‏] آنها، و گناهان مى‏ریزد از رویهاى آنها چنانکه برگ از درخت مى‏ریزد.»

شرح قوله: و ما قدروا اللّه، جوهرى گوید: «قدر» به معناى اندازه است. و «قدر» به فتح دال و سکون آن به یک معناست. و آن در اصل مصدر است. و خداى تعالى فرماید: مَا قَدَرُوا اللّه حَقَّ قَدْرِهِ أىْ، ما عَظَّمُوا اللّه حَقَّ تَعْظِیمِهِ.- انتهى. نویسنده گوید ظاهر آن است که «قدر» همان اندازه است. و آن را کنایه آورده‏اند از عدم توصیف و تعظیم آنچنانچه سزاوار است. و توصیف خود اندازه‏گیرى موصوف است در لباس وصف، و این براى غیر حق تعالى نسبت به آن ذات مقدس میسور و جایز نیست، چنانچه اشاره به آن خواهیم نمود ان شاء اللّه.

قوله: فلا یوصف بقدر در نسخه مرحوم مجلسى، رحمه اللّه، «بقدرة» با تاء بوده. و ایشان آن را از باب مثل دانسته‏اند، و اختصاص آن را از بیان سایر صفات براى نزدیکتر بودن به افهام دانسته‏اند، و احتمال اشتباه نسخه را تقویت کردند و گفته‏اند: «ممکن است قرائت شود به فتح (أى قدر) چنانچه در بعضى احادیث دیگر است.» «1» ولى در نسخه وافى موافق احتمال ایشان است. «2» و شاید «بقدره» با «هاء» باشد، چنانچه در بعضى نسخ چنین است، و اما «بقدرة» با «تاء» مظنون بلکه مقطوع است که از اغلاط نسخه است، زیرا که نه به حسب معنا سلیس است، و نه بحسب لفظ حدیث صحیح مى‏باشد، زیرا که ضمیر مذکر به آن ارجاع شده، و تأویل خلاف قاعده است. و مرحوم مجلسى از ضیق خناق این طور توجیه فرمودند، با آنکه امکان تعقل قدرت حق فی الجمله و عدم امکان تعقل سایر صفات و فرق بین آن و دیگر صفات وجهى ندارد، و از این جهت در نظر مبارک خود ایشان هم چندان موجه نبوده.

قوله تتحاتّ جوهرى در صحاح گوید: «الحتّ، حکّ الورق من الغصن.»                      

یعنى، «حتّ» به معنى ریختن برگ از شاخه درخت است. و گوید: «تحاتّ الشی‏ء، تناثر» و آن نیز فرو ریختن و متفرق شدن است. و ما بیان آنچه مناسب است در حدیث شریف در ضمن چند فصل به رشته تحریر در مى‏آوریم.

فصل در بیان مراد از عدم توصیف حق‏

بدان که آنچه در این حدیث شریف است که خداوند تعالى توصیف نشود اشاره به توصیفاتى است که بعضى از اهل جهل و جدل از متکلمین و غیر آنها حق را به آن توصیف مى‏کردند، که توصیفات آنها مستلزم تحدید و تشبیه بلکه تعطیل بوده، چنانچه در خود این حدیث اشاره به آن فرموده بقوله: و ما قدروا اللّه حقّ قدره.

و در باب نهى از توصیف در کتاب کافى شریف اخبار دلالت بر آن دارد:

بإسناده عن عبد الرّحیم بن عیتک القصیر، قال: کتبت على یدی عبد الملک بن أعین إلى أبی عبد اللّه، علیه السّلام: إنّ قوما بالعراق یصفون اللّه بالصّورة و بالتّخطیط، (خ ل: بالتّخاطیط) فإن رأیت، جعلنی اللّه فداک، أن تکتب إلیّ بالمذهب الصّحیح فی التّوحید. فکتب إلیّ: سألت إلیّ، رحمک اللّه، عن التّوحید و ما ذهب إلیه من قبلک. فتعالى اللّه الّذی لیس کمثله شی‏ء، و هو السّمیع البصیر، تعالى عمّا وصفه الواصفون المشبّهون اللّه بخلقه المفترون على اللّه.

فاعلم، رحمک اللّه، أنّ المذهب الصّحیح فی التّوحید ما نزل به القران من صفات اللّه تعالى. فانف عن اللّه البطلان و التّشبیه، فلا نفى و لا تشبیه هو اللّه الثّابت الموجود. تعالى عمّا یصفه الواصفون. و لا تعدّوا القران فتضلّوا بعد البیان. (خ ل:

التّبیان) «1» «عبد الرحیم گوید نوشتم به حضرت صادق، سلام اللّه علیه، توسط عبد الملک که طایفه‏اى در عراق‏اند که «حق تعالى را توصیف کنند به صورت و تخطیط. (یعنى عروق و رگ و پى، با شکل و هیئت) پس اگر صلاح مى‏دانید، فداى‏ شما شوم، مذهب صحیح را در توحید مرقوم فرمایید». پس مرقوم فرمود: «خدا تو را رحمت کند، از توحید سؤال کردى و آنچه را در آن اختیار کردند اشخاصى که پیش تو هستند. (یعنى اهل عراق) بزرگ است خدایى که نیست مثل او چیزى و او شنوا و بیناست، بزرگتر است از آنچه توصیف نمودند توصیف کنندگانى که تشبیه نمایند خداوند را به مخلوقش،- آنهایى که افترا و دروغ بندند به خداوند. پس بدان، خداوند تو را رحمت کند، که مذهب صحیح در توحید آن است که قرآن به آن نازل شده از صفات خداى تعالى. پس نفى کن از خداوند بطلان و تشبیه را: نه نفى صفات کن که آن بطلان است، و نه صفات شبیهه به خلق ثابت کن براى او که آن تشبیه است. اوست اللّه و ثابت و موجود، بزرگتر است از آنچه توصیف نمودند وصف کنندگان. از قرآن تجاور نکنید پس به ضلالت و گمراهى بیفتید بعد از بیان و تعلیم الهى.»

از تأمل در این حدیث شریف و تدبر درست در صدر و ذیلش معلوم شود که مقصود از نفى توصیف حق، تفکر نکردن در صفات و توصیف ننمودن حق مطلقا، نیست چنانچه بعضى از محدثین جلیل فرمودند، «1» زیرا که در این حدیث امر فرمود به نفى تعطیل و تشبیه- چنانچه در بعض روایات دیگر «2»- و این خود بى‏تفکر در صفات و علم کامل به آنها صورت نگیرد بلکه مقصود آن جناب آن است که توصیف ننمایند به آنچه لایق ذات مقدس حقّ تعالى نیست، مثل اثبات صورت و تخطیط و غیر آن از صفات مخلوق که ملازم با امکان و نقص است، تعالى اللّه عنه.

و اما توصیف حق تعالى به آنچه لایق ذات مقدس است، که آن در علوم عالیه میزان صحیح برهانى دارد، پس آن امر مطلوبى است که کتاب خدا و سنت رسول، صلّى اللّه علیه و آله، و احادیث اهل بیت از آن مشحون است، و خود حضرت نیز در این حدیث شریف اشاره به میزان صحیح برهانى به طریق اجمال فرموده است، و بحث در اطراف آن اکنون از مقصد ما خارج است. و اینکه جناب صادق، علیه السلام، فرمودند [در] توصیف حق از کتاب خدا خارج مشو، دستورى است براى کسانى که میزان در صفات را نمى‏دانند، نه آنکه توصیف به غیر صفاتى که در کتاب خداست جایز [نیست‏]، و لهذا خود آن سرور با آنکه این دستور را به طرف داده‏اند، معذلک توصیف فرمودند حق را به دو صفت و اسمى که در کتاب خدا- به حسب آنچه در نظر است- نیست، و آن «ثابت» و «موجود» است.

آرى، اگر کسى با عقل ناقص مشوب به اوهام، بى‏استناره به نور معرفت و تأیید غیبى الهى، بخواهد حق را وصف کند به صفتى، ناچار یا در ضلالت تعطیل و بطلان واقع شود، و یا در هلاکت تشبیه واقع شود. پس، بر امثال ما اشخاص که قلوب آنها را حجابهاى غلیظ جهل و خودپسندى و عادات و اخلاق ناهنجار فرو گرفته لازم است که دست تصرف به عالم غیب دراز نکنند و از پیش خود خدایانى نتراشند، که هر چه به خیال خود توهم کنند جز مخلوق نفوس آنها نخواهد بود.

و این نکته نگفته نماند که مقصود ما از اینکه گفتیم این اشخاص دست به عالم غیب فرا نبرند، نه آن است که سفارش باقى ماندن در جهل و خودپرستى را مى‏کنیم، یا نعوذ باللّه مردم را دعوت به «الحاد به اسماء اللّه» مى‏کنیم- و ذروا الّذین یلحدون فی أسمائه» [1] یا از معارف، که چشم و چراغ اولیاء اللّه و پایه و اساس دیانات است، نهى مى‏کنیم، بلکه این خود دعوت به رفع این حجب غلیظه است، و تنبه به آن است که انسان تا گرفتار توجه به خود و حبّ به جاه و مال و دنیا و نفس است و چون نویسنده در حجاب جهالت و ضلات و خودبینى و خودپسندى [است‏]، که اغلظ جمیع حجب ظلمانیه است، از معارف حقه و وصول به مراد و مقصود اصلى محروم خواهد ماند. و اگر خداى نخواسته دستگیرى غیبى از حق تعالى یا اولیاى کامل او نشود، معلوم نیست امرش به کجا منتهى شود و غایت حرکت و سیرش چه خواهد بود. اللّهمّ إلیک الشّکوى و أنت المستعان. [2]

ما سرگشتگان دیار جهالت و متحیرین در تیه ضلالت و سرگرمهاى به خودى و خودپرستى که در این ظلمتکده ملک و طبیعت آمدیم و چشم بصیرت نگشودیم و جمال زیباى تو را در مرائى خرد و کلان ندیدیم و ظهور نور تو را در اقطار سماوات و ارضین خفاش صفت مشاهده ننمودیم و با چشم کور و قلب مهجور روزگار به سر بردیم و عمرى را به نادانى و غفلت نفس شمردیم، اگر لطف بى‏پایان و رحمت نامتناهى سرشار تو مددى نکند و سوزى در قلب و جذوه‏اى در دل نیفکند و جذبه روحیه حاصل نیاید، در این تحیر تا ابد بمانیم و ره به جایى نرسانیم. ولى ما هکذا الظّنّ بک. «1» نعم تو ابتدایى و رحمت تو بى‏سابقه است. بار الها، تفضلى فرما و دستگیرى نما و ما را به انوار جمال و جلال خود هدایت فرما، و قلوب ما را به ضیاء اسماء و صفاتت روشن و منوّر فرما.

__________________________________________________

 [1] «و آنان که در نامهاى او کفر و انحراف مى‏ورزند بخود واگذارید.» (اعراف- 180)

 [2] «بار خدایا، شکایت به تو مى‏برند و جز تو کمک کننده‏اى نیست.»

[در بیان آنکه علم به حقیقت اسماء و صفات ممکن نیست‏] پوشیده نماند که ادراک حقیقت اوصاف حق و احاطه بر آنها و کیفیت آنها، از امورى است که دست برهان از وصول به شاهق آن کوتاه و آمال عارفین از وصول به مغزاى آن منقطع است، و آنچه به نظر برهانى و نظر تفکر علماء حکمت رسمیّه، یا در مباحث اسماء و صفات ارباب اصطلاحات عرفانیه، ذکر کرده‏اند، هر یک به حسب مسلک آنها صحیح و برهانى است، و لیکن خود علم حجابى است غلیظ که تا خرق آن به توفیقات سبحانى در سایه تقواى کامل و ریاضت شدید و انقطاع تامّ و مناجات صادقانه با جناب ربوبى نشود، انوار جمال و جلال در قلب سالک طلوع نکند و قلب مهاجر إلى اللّه به مشاهده غیبیه و حضور عیانى تجلیات اسمائى و صفاتى- تا چه رسد به تجلیات ذاتى- نایل نشود. و این بیان نباید انسان را از طلب و بحث، که خود تذکر حق است، باز دارد، زیرا که نادر اتفاق افتد که بدون بذر علوم حقه، به شرایط معهوده آن، شجره طیّبه معرفت در قلب روییده شود یا بارور گردد.

پس، انسان در اوّل امر باید از ریاضات علمیه، با قیام به جمیع شرایط و متممات آن، دست نکشد که گفته‏اند: العلوم بذر المشاهدات. «1» و اگر علوم در این عالم نیز به واسطه بعضى موانع به نتیجه تامّ نرساند انسان را، ناچار در عوالم دیگر به ثمراتى دلپسند منتهى شود، ولى عمده قیام به شرایط و مقدمات آن است که بعضى از آن را در شرح بعض احادیث سالفه بیان کردم.

فصل در بیان آنکه علم به حقیقت روحانیت انبیا و اولیا به قدم فکر حاصل نشود

بدان که معرفت روحانیت و مقام کمال جناب ختمى مرتبت، صلّى اللّه علیه و آله، خاصّتا، و انبیاى معظّم و اولیاى معصومین، علیهم السلام، نیز با قدم فکر و سیر آفاق و انفس میسور نگردد، زیرا که آن بزرگواران از انوار غیبیه الهیه و مظاهر تامه و آیات باهره جلال و جمال‏اند، [و] در سیر معنوى و سفر إلى اللّه به غایة القصواى فناى ذاتى و منتهى العروج «قاب قوسین أو ادنى» رسیده‏اند، گرچه‏

صاحب مقام بالا صاله نبىّ ختمى است، و دیگر سالکین در عروج تبع آن ذات مقدس هستند. و ما اکنون در صدد بیان کیفیت سیر آن ذات مقدس، و تفاوت معراج روحانى او با معراج سایر انبیا و اولیا، علیهم السلام، نیستیم، و در مقام به ذکر یک حدیث که راجع به نورانیت آنها وارد است اکتفا مى‏کنیم، زیرا که ادراک نورانیت آنها نیز نورانیت باطنیه و جذبه الهیه مى‏خواهد.

کافى بإسناده عن جابر، عن أبی جعفر، علیه السّلام، قال: سألته عن علم العالم. فقال لی: یا جابر، إنّ فی الأنبیاء و الأوصیاء خمسة ارواح: روح القدس، و روح الإیمان، و روح الحیوة، و روح القوّة، و روح الشّهوة. فبروح القدس، یا جابر، عرفوا ما تحت العرش إلى ما تحت الثّرى. ثمّ قال: یا جابر، إنّ هذه الأربعة أرواح یصیبها الحدثان، إلاّ روح القدس، فإنّها لا تلهو و لا تلعب. [1]

و بإسناده عن أبی بصیر، قال: سألت أبا عبد اللّه، علیه السّلام، عن قول اللّه تبارک تعالى: «وَ کَذلِکَ إلَیْکَ رُوحا مِنْ أمْرِنا ما کَنتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لا الإیمانُ» «1» قال: خلق من خلق اللّه تبارک و تعالى، أعظم من جبرئیل و میکائیل، کان مع رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله، یخبره و یسدّده. و هو مع الأئمّة من بعده، صلوات اللّه علیهم. [2]

از حدیث اوّل معلوم شد که براى انبیا و اوصیا، علیهم السلام، مقام شامخى است از روحانیت که آن را «روح القدس» گویند. و به آن مقام احاطه علمى قیّومى دارند به جمیع ذرات کائنات. و در آن روح غفلت و نوم و سهو و نسیان و سایر حوادث امکانیه و تجددات و نقایص ملکیّه نیست، بلکه از عالم غیب مجرد و جبروت اعظم است. چنانچه از حدیث دوم معلوم شود که آن روح مجرد کامل، از جبرئیل و میکائیل، که اعظم قاطنین مقام قرب جبروت هستند، اعظم است.

آرى، اولیایى که حق تعالى با دو دست قدرت جمال و جلال خود تخمیر طینت آنها را کرده و در تجلى ذاتى اوّلى، به جمیع اسماء و صفات و مقام احدیت جمع در مرآت کامل آنها ظهور نموده، و تعلیم حقایق اسماء و صفات در خلوتگاه غیب هویت فرموده، دست آمال اهل معرفت از دامن کبریاى جلال و جمال آنها کوتاه و پاى معرفت اصحاب قلوب از نیل وصول به اوج کمال آنها در گل است. و در حدیث‏

__________________________________________________

 [1] جابر گوید: از امام باقر (ع) درباره علم عالم پرسیدم، فرمود: اى جابر، همانا در پیغمبران و اوصیاء پنج روح است: روح القدس، روح ایمان، روح زندگى، روح قوه، روح شهوت. اى جابر، ایشان به روح القدس امور و مطالب زیر عرش تا زیر خاک را مى‏دانند. سپس فرمود: اى جابر، این چهار روح را آفت رسد مگر روح القدس را که بازى و یاوه‏گرى ندارد. اصول کافى، ج 1، ص 272، «کتاب الحجة»، «باب فیه ذکر و الارواح التی فى الائمه». حدیث 2.

 [2] «و با سند خود از أبو بصیر روایت کند که گفت از امام صادق (علیه السلام) از این کلام خداوند تبارک و تعالى: «و همچنین روح را به فرمان خویش به سویت فرستادیم، تو نمى‏دانستى کتاب و ایمان چیست.» پرسیدم، فرمود:

 «روح آفریده‏اى است از آفریدگان خداى تبارک و تعالى، بزرگتر از جبرئیل و میکائیل. این روح همراه پیامبر (ص) بود، او را آگاه مى‏ساخت و استوارش مى‏داشت. و پس از پیامبر این روح همراه امامان است.» اصول کافى، ج 1، ص 273، «کتاب الحجة»، «باب الروح التی یسدد اللّه بها الأئمة» حدیث 1.

نبوى، صلّى اللّه علیه و آله، است: علىّ ممسوس فی ذات اللّه تعالى. «1» و نویسنده شمه‏اى از سریان مقام نبوّت و ولایت را چون خفاش که از آفتاب عالمتاب بخواهد وصف کند در سابق ایّام در ساله‏اى على حده موسوم به مصباح الهدایة [1] به رشته تحریر در آورده.

فصل‏

در این فقره از حدیث شریف که مى‏فرماید: کیف یوصف، عبد احتجب اللّه عزّ و جلّ بسبع احتمالاتى داده‏اند که بعضى از آن را ذکر مى‏کنیم.

اوّل، آن است که محدّث عارف کامل، مرحوم فیض، رحمه اللّه، فرمودند. و آن چنین است که در حدیث وارد است که از براى خداوند تعالى هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت، که اگر کشف [کند] آنها را، محترق کند انوار جمال او آنچه را که منتهى شود به آن بصر او. پس بنابر این، محتمل است که معنى احتجب اللّه بسبع آن باشد که تمام حجب مرتفع شده حتى آنکه از هفتاد هزار حجاب هفت حجاب باقى مانده. «2» بنابر این احتمال، تقدیر چنین شود که احتجب اللّه عنه بسبع. و لفظ جلاله فاعل شود.

و این احتمال گرچه از سایر احتمالات مناسبتر شاید باشد، ولى خالى از مناقشه نیست. اما بحسب لفظ، زیرا که در مقام توصیف و تعریف مناسب آن است که از این مقصود تعبیر کنند که ما احتجب عن اللّه [إلاّ] بسبع. یا: ما احتجب اللّه عنه [إلاّ] بسبع و به عبارت دیگر بنابر این، کمال پیغمبر و عدم جواز توصیف او، به نداشتن آن حجب دیگر است نه داشتن هفت حجاب، پس مناسب بود که آن را ذکر فرمایند. و اما به حسب معنا، زیرا که ظاهر آن است که این حجب که از براى حق تعالى است از نور و ظلمت حجب خلقى باشد نه اسماء و صفاتى، بنابر این، لازم [است‏] که اقرب از نور پاک رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، خلقى باشد، با آنکه ثابت شده است که آن ذات حجاب اقرب و مخلوق اوّل است، بلکه حجب اسمائى و صفاتى نیز براى آن سرور نیست، چنانچه در مقام خود مقرر است. و اما مقامات و لطایف سبعه خود آن سرور نیز حجاب خود او نیست.

__________________________________________________

 [1] مصباح الهدایة إلى الخلافة و الولایة، کتابى است گرانقدر از حضرت امام خمینى (س) که در سال 1349 ه- ق (1308 ه- ش) به رشته تحریر درآورده‏اند. این کتاب در یک «مقدّمه» و دو «مشکات»، و یک «خاتمه» تنظیم شده است. مشکات نخست در برخى از اسرار خلافت محمّدى (ص) و ولایت علوى (ع) در حضرت علمیّه است، و مشکات دوّم در برخى از اسرار خلافت و ولایت و نبوّت در نشئه عین و عالم امر و خلق مى‏باشد. حضرت امام (س) در مقدّمه کتاب در پیرامون موضوع آن چنین نگاشته‏اند: «دوست داشتم در این رساله سرآغازى از حقیقت خلافت محمّدى و نمى از دریاى حقیقت ولایت علوى (ع) را برایت آشکار نمایم و اینکه چگونه این دو حقیقت در عوالم غیب و شهادت جارى هستند و در مراتب نزول و صعود نفوذ دارند.»

وجه دوم آن است که محدّث خبیر، مرحوم مجلسى، اعلى اللّه فی القدس مقامه، وجیه دانسته‏اند، و از بعضى دیگر هم نقل فرموده‏اند. و آن آن است که این جمله بر سبیل مقدمه ذکر شده، و مقصود آن است که آن حضرت را به جمله‏هاى بعد توصیف کند. «1» یعنى: «چه طور مى‏توان بنده‏اى را توصیف کرد که خداوند [که‏] از بندگان به هفت حجاب پنهان است، طاعت او را در زمین مثل طاعت [خود] در آسمان قرار داده، مثل پادشاهى که خود در پس هفت حجاب است از رعیت و ممکن نیست براى آنها وصول به او، ولى وزیرى را واسطه قرار دهد و مبعوث کند به سوى آنها، و به آنها بنویسد که امر اوامر من است.» و مراد از «سبع حجاب» سماوات سبع است که وحى حق از ماوراى آنها به توسط پیغمبر به ما رسد. و احتمال دیگرى نیز قریب به این داده‏اند، الا اینکه هفت حجاب را حجب نوریه اسمائیه گرفته‏اند. «2» و این احتمال گرچه مناقشه معنویه سابقه را ندارد، ولى به حسب لفظ و مقام توصیف نیز بعید است، بلکه بعیدتر از سابق است.

و احتمال دیگر در این مقام هست که به حسب معنا خیلى صحیح و دلچسب است، و به حسب مقام نیز مناسب است، الا آنکه صحّت آن احتمال مبتنى است بر یکى از دو امر: یا آنکه احتجب متعدّى و به معنى «حجب» استعمال شده باشد. و یا آنکه متعدّى به «باء» نمودن آن جایز باشد. و در هر صورت، مفعول مقدر باشد. و آن احتمال، بر فرض صحت یکى از این دو امر، آن است که چگونه مى‏توان بنده‏اى را توصیف کرد که حق تعالى محتجب نموده او را به هفت حجاب، و براى جمال و روحانیت او، که هم افق با مشیت است، هفت حجاب از مرتبه طبیعت تا مرتبه مشیت مطلقه قرار داده. یا از مرتبه ملک طبیعت خود آن سرور، تا مقام غیب هویت آن حضرت قرار داده. ولى در لغت و استعمالات شاهدى براى تعدیه «احتجب» نیافتیم، گرچه بعض علماى ادب مى‏گفتند که تعدیه آن با «باء» مانع ندارد. و العلم عند اللّه، و لعلّ اللّه یحدث بعد ذلک أمرا. [1]

__________________________________________________

 [1] علم نزد خداست، و شاید خداوند پس از این چیزى پدید آورد.

فصل در بیان معنى تفویض امر به رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، چنانچه در این حدیث شریف است و احادیث کثیره دیگر نیز دلالت بر آن دارد.

بدان که از براى «تفویض» یک معنایى است که در مبحث جبر و تفویض مذکور است. و آن عبارت از آن است که حق تعالى در امرى از امور، از غایت القصواى خلقت عوالم غیبیه و مجرده تا منتهى النهایات عالم خلق و تکوین، خود را، نعوذ باللّه، از تصرف قیّومى در آن منعزل فرماید، و امر آن را به موجودى، چه کامل و تامّ و روحانى و صاحب اختیار و اراده، یا موجودى طبیعى و مسلوب الشعور و الارادة، واگذار کند که آن موجود در آن امر تصرف تامّ مستقل داشته باشد. و «تفویض» به این معنا نه در امر تکوین و نه در امر تشریع و در سیاست عباد و تأدیب آنها به احدى ممکن نیست بشود، و مستلزم نقص و امکان در واجب و نفى امکان و احتیاج در ممکن است.

و در مقابل آن «جبر» است. که آن عبارت است از سلب آثار خاصه از مراتب وجود، و نفى اسباب و مسبّبات یکسره و القاى وسایط یکباره. و این نیز مطلقا باطل و مخالف با برهان قوى است. و این نیز اختصاص به افعال مکلفین ندارد، چنانچه مشهور است، بلکه نفى جبر و تفویض به این معنا سنّة اللّه جاریه است در تمام مراتب وجود و مشاهد غیب و شهود. و تحقیق این خارج از وظیفه این اوراق است. و اخبارى که نفى جبر و تفویض فرمودند به این معناى از تفویض محمول است. و این اخبارى که اثبات تفویض نموده- چه در تشریع بعض احکام مثل روایت شریفى که در کافى سند به حضرت باقر علیه السلام، رساند که فرمود: «رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله، قرار داد دیه عین و نفس را، و حرام فرمود نبیذ و هر مسکرى را.

شخصى از آن حضرت پرسید: «بدون آنکه چیزى بیاید؟» (یعنى وحى برسد) فرمود: «آرى، تا معلوم شود کسى که اطاعت رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله، کند از کسى که معصیت او کند.» [1] و مثل اضافه نمودن بر نمازها چند رکعت، «1» و

__________________________________________________

 [1] عن زرارة، عن أبی جعفر (ع) قال: وضع رسول اللّه (ص) دیة العین و دیة النّفس و حرّم النبیذ و کلّ مسکر فقاله له رجل: وضع رسول اللّه (ص) من غیر أن یکون جاء فیه شی‏ء؟ قال: نعم، لیعلم من یطع الرّسول ممّن یعصیه.

اصول کافى، «کتاب الحجة»، «باب التفویض إلى رسول اللّه (ص) و إلى الأئمة (ع) فى أمر الدین» حدیث 7.

مستحب نمودن روزه شعبان و سه روز از هر ماه، [1] یا مطلق امور خلایق، چنانچه در روایات شریفه دیگر است مثل روایت کافى: بإسناده عن زرارة قال سمعت أبا جعفر، علیه السّلام، و أبا عبد اللّه، علیه السّلام، یقولان: إنّ اللّه عزّ و جلّ فوّض إلى نبیّه أمر خلقه لینظر کیف طاعتهم. ثمّ تلا هذه الآیة: «ما اتیکم الرّسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا» [2]. و روایات دیگر به این مضمون یا قریب به آن نیز وارد است- بر غیر این معنا محمول است.

و علماى اعلام وجوهى و محاملى ذکر فرمودند. یکى آن است که جناب محدّث خبیر، مجلسى، رحمه اللّه، از ثقة الاسلام، کلینى، و اکثر محدّثین نقل فرمودند، و خود ایشان نیز آن را اختیار فرمودند، و حاصل آن این است که خداى تعالى پس از آنکه پیغمبر را تکمیل فرموده به طورى که هیچ امرى را اختیار نفرماید مگر آنکه موافق حق و صواب باشد و به خاطر مبارک آن سرور چیزى خطور نکند که مخالف خواست خدا باشد، تفویض فرموده به او تعیین بعضى امور را، مثل زیاد نمودن در رکعات فرایض، و تعیین نوافل در روزه و نماز، و غیر ذلک. و این تفویض براى اظهار شرف و کرامت آن سرور است در بارگاه قدس الهى، جلّ جلاله. و اصل تعیین آن حضرت و اختیار او به غیر طریق وحى و الهام نیست، و پس از اختیار آن سرور، تأکید شود آن امر از طریق وحى «1». و وجوه دیگرى قریب به این وجه مرحوم مجلسى، أعلى اللّه مقامه، شمرده، از قبیل آنکه تفویض امر سیاست و تعلیم و تأدیب خلق به آن حضرت شده است، یا تفویض بیان احکام و اظهار آن، یا عدم اظهار آن به حسب مصالح اوقات، مثل زمان تقیه، به آن حضرت و سایر معصومین شده است. «2» ولى در هیچیک از این وجوهى که این بزرگواران ذکر کرده‏اند بیان کمیت تفویض امر به آنها، به طور ضابطه برهانیه که منافات نداشته باشد با اصول حقه، مذکور نشده. و نیز بیان فرق بین این تفویض با تفویض مستحیل نشده، بلکه از کلمات آنها و خصوصا مرحوم مجلسى، رحمه اللّه، معلوم مى‏شود که اگر مطلق امر ایجاد و اماته و رزق و احیا به دست کسى غیر حق تعالى باشد، تفویض است، و قائل به آن کافر است، و هیچ عاقلى شک در کفر آن [نکند]. و امر کرامات و معجزات را مطلقا از قبیل استجابت دعوات دانسته‏اند و حق را فاعل آن امور دانند، ولى تفویض تعلیم و تربیت خلق و منع و اعطا در «انفال» و «خمس» و جعل بعض احکام را درست و صحیح شمارند. و این مبحث از مباحثى است که کمتر تنقیح‏

__________________________________________________

 [1] فضیل بن یسار از امام صادق (ع) نقل مى‏کند: و سنّ رسول اللّه (ص) صوم شعبان و ثلاثة أیّام فی کلّ شهر مثلى الفریضة، فأجاز اللّه عزّ و جلّ له ذلک. (پیغمبر خدا (ص) روزه ماه شعبان و سه روز از هر ماه را سنت قرار داد تا روزه‏هاى مستحبى دو برابر واجب شد. پس خداوند آن را براى پیغمبر خود روا دانست.) وسائل الشیعة، ج 7، ص 361، باب 28، از «ابواب صوم مندوب» حدیث 5.

 [2] «کلینى با سند خود از زراره روایت مى‏کند که گفت از امام باقر و امام صادق علیهما السلام، شنیدم که فرمودند:

 «همانا خداى عز و جل امر آفریده‏هایش را به پیغمبرش واگذار فرمود تا ببیند چگونه فرمان مى‏برند. سپس این آیه را تلاوت فرمود: «آنچه را پیامبر براى شما آورده بگیرید، و از آنچه بازتان داشته باز ایستید». اصول کافى، ج 1، ص 266، «کتاب الحجة»، «باب التفویض إلى رسول اللّه (ص) و إلى الأئمة (ع) فى أمر الدین، حدیث 3.

مورد آن شده، فضلا از آنکه در تحت میزان صحیح آمده باشد، و غالبا یک گوشه مطلب را گرفتند و بحث از آن نمودند. نویسنده نیز با این قصور باع و نقصان استعداد و اطلاع و کاغذ پاره و قلم شکسته نمى‏توانم وارد این وادى حیرت انگیز شوم از روى مقدمات، ولى از اشاره اجمالیه به طور نتیجه البرهان ناچارم و اظهار حق را لا علاج.

در اشاره اجمالیه به معناى «تفویض»

باید دانست که در «تفویض» مستحیل، که مغلولیت ید اللّه و تأثیر قدرت و اراده عبد باشد مستقلا، ما بین عظایم امور و صغایر آن به هیچوجه فرقى نیست.

چنانچه احیا و اماته و ایجاد و اعدام و قلب عنصرى به عنصرى تفویض به موجودى نتواند بود، تحریک پر کاهى نیز تفویض نتواند بود، و لو به ملک مقرّبى یا نبىّ مرسلى، از عقول مجرده و ساکنین جبروت اعلى گرفته تا هیولاى اولى. و تمام ذرات کائنات مسخر در تحت اراده کامله حق و به هیچ وجه و در هیچ کارى استقلال ندارند، و تمامت آنها در وجود و کمال وجود و در حرکات و سکنات و اراده و قدرت و سایر شئون محتاج و فقیر، بلکه فقر محض و محض فقرند. چنانچه با قیّومیت حق و نفى استقلال عباد و ظهور و نفوذ ارادة اللّه و سریان آن نیز ما بین امور عظیمه و صغیره هیچ فرقى نیست، چنانچه ما بندگان ضعیف قادر هستیم به اعمال ضعیفه، از قبیل حرکت و سکون و سایر افعال، بندگان خاص خداوند و ملائکه مجرده قادرند به افعال عظیمه احیا و اماته و رزق و ایجاد و اعدام. و همان طور که جناب ملک الموت موکّل به اماته است و اماته او از قبیل استجابت دعا نیست، و جناب اسرافیل موکّل به احیاست و از قبیل استجابت دعوت نیست، و از قبیل تفویض باطل هم نیست، همین طور اگر ولىّ کامل و نفس زکیه قویّه‏اى، از قبیل نفوس انبیا و اولیا، قادر بر اعدام و ایجاد و اماته و احیا به اقدار حق تعالى باشد، تفویض محال نیست و نباید آن را باطل شمرد. و تفویض امر عباد به روحانیت کامله‏اى که مشیتش فانى در مشیت حق و اراده‏اش ظل اراده حق است، و اراده نکند مگر آنچه را حق اراده کند و حرکتى نکند مگر آنچه که مطابق نظام اصلح است، چه در خلق و ایجاد و چه در تشریع و تربیت، مانع ندارد بلکه حق است. و این حقیقتا تفویض نیست. چنانچه اشاره به این معنى نموده است در حدیث ابن سنان که در فصل بعد مذکور مى‏شود.

و بالجمله، به آن معناى اوّل، تفویض در هیچ امر جایز نیست و مخالف براهین متقنه است. و به معناى دوم، در تمام امور جایز است، بلکه نظام عالم درست نشود مگر با ترتیب اسباب و مسبّبات: أبى اللّه أن یجری الامور إلاّ بأسبابها. [1] و بدان که تمام این معانى، که به طریق اجمال ذکر شده، برهانى است و مطابق میزان صحیح برهانى و ذوق و مشرب عرفانى و شواهد سمعیه است. و اللّه الهادی.

فصل در اشاره به مقامات ائمه، علیهم السلام، است‏

بدان که از براى اهل بیت عصمت و طهارت، علیهم الصلاة و السّلام، مقامات شامخه روحانیه‏اى است در سیر معنوى إلى اللّه که ادراک آن علما نیز از طاقت بشر خارج و فوق عقول ارباب عقول و شهود اصحاب عرفان است، چنانچه از احادیث شریفه ظاهر شود که در مقام روحانیت با رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، شرکت دارند و انوار مطهره آنها قبل از خلقت عوالم مخلوق و اشتغال به تسبیح و تحمید ذات مقدس داشتند.

کافى بإسناده عن محمّد بن سنان قال کنت عند أبی جعفر الثّانی، علیه السّلام، فأجریت اختلاف الشّیعة، فقال: یا محمّد، إنّ اللّه تبارک و تعالى لم یزل متفرّدا بوحدانیّته، ثمّ خلق محمّدا و علیّا و فاطمة، فمکثوا ألف دهر، ثمّ خلق جمیع الأشیاء فأشهدهم خلقها و أجرى طاعتهم علیها و فوّض أمورها إلیهم، فهم یحلّون ما یشاءون و یحرّمون ما یشاءون، و لن یشاءوا إلاّ أن یشاء اللّه تعالى. ثمّ قال: یا محمّد، هذه الدّیانة الّتى من تقدّمها مرق، و من تخلّف عنها محق، و من لزمها لحق. خذها إلیک یا محمّد. [2]

و بإسناده عن المفضّل قال قلت لأبی عبد اللّه، علیه السّلام: کیف کنتم حیث کنتم فی الأظلّة؟ فقال: یا مفضّل، کنّا عند ربّنا، لیس عنده أحد غیرنا فی ظلّة خضراء، نسبّحه و نقدّسه و نهلّله و نمجّده، و ما من ملک مقرّب و لا ذی روح غیرنا

__________________________________________________

 [1] کافى، ج 1، ص 183، «کتاب الحجة»، «باب معرفة الإمام و الرّدّ إلیه»، از امام صادق (ع) روایت کرده است: «أبى اللّه أن یجرى الأشیاء إلا بالأسباب ...» و همچنین و در بصائر الدرجات، ص 26، جزء اوّل، باب 4، حدیث 2.

 [2] «در کافى با سندش از محمد بن سنان روایت کرده که او گفت من در محضر امام محمد تقى (ع) از اختلاف شیعه سخن گفتم، حضرت فرمود: «اى محمد خداى تبارک و تعالى همواره در یگانگى خود بیهمتاست. در آغاز محمد و على و فاطمه را آفرید، آنها هزار دوران بماندند. سپس همه چیزهاى دیگر را آفرید و ایشان را بر آفریدگان خود گواه گرفت و اطاعت ایشان را بر آنها مقرر ساخت و کارهاى آفریدگان را به آنها واگذاشت، پس آنها هر چه را خواهند حرام سازند و هر چه را خواهند حلال کنند، و هرگز نخواهند جز آنچه را که خدا بخواهد.

سپس فرمود: «اى محمد، این است آن آیینى که هر که از آن پیش افتد از دین بیرون رفته است، و هر که از آن عقب بماند، نابود گردد، و هر که با آن همراه باشد، به حق رسیده است. اى محمد، آنچه را گفتم مغتنم شمار.» اصول کافى، ج 1، ص 441، «کتاب الحجة»، «باب مولد النبى (ص) و وفاته»، حدیث 5.

حتّى بدا له فی خلق الأشیاء، فخلق ما شاء کیف شاء من الملائکة و غیرهم، ثمّ أنهى علم ذلک إلینا. [1]

و احادیثى که در طینت ابدان و خلق ارواح و قلوب آنها و آنچه که به آنها از اسم اعظم عطا شده و علومى که به آنها از خزینه غیب الهى مرحمت شده، از علوم انبیا و ملائکه و بالاتر از آن، آنچه در وهم من و تو نیاید، و آنچه در سایر فضایل آنها در ابواب متفرقه کتب معتبره اصحاب، خصوصا اصول کافى است به قدرى است که عقول را حیران کند و به اسرار و حقایق آنها کسى آگاه نگردد جز خود ذوات مقدسه آنان. و در این حدیث شریف که ما اکنون به شرح آن اشتغال داریم اشاره به یکى از فضایل فرموده. و آن آیه «تطهیر» است که از طرق عامه و خاصه اخبار به حد تواتر است که در شأن اهل بیت عصمت وارد است. و مراد از اهل بیت به اتفاق شیعه و استفاضه اخبار یا تواتر آن از طرق عامه در این آیه شریفه اهل بیت عصمت و طهارت است که ذکر آن از قبیل توضیح واضحات است.

در بیان حقیقت عصمت است‏

و «رجس» را در این حدیث شریف و احادیث شریفه تفسیر به «شک» فرموده، و در بعض احادیث تطهیر از جمیع عیوب شمرده. و [از] ملاحظه شرح بعضى احادیث سابقه معلوم شود که نفى شک مستلزم نفى عیوب قلبیه و قالبیه است، بلکه مستلزم عصمت است، زیرا که عصمت امرى است بر خلاف اختیار و از قبیل امور طبیعیه و جبلّیه نیست، بلکه حالتى است نفسانیه و نورى است باطنیه که از نور کامل یقین و اطمینان تامّ حاصل شود. آنچه از خطیئات و معاصى که از بنى الانسان صادر مى‏شود از نقصان یقین و ایمان است. و درجات یقین و ایمان به قدرى متفاوت است که در بیان نیاید. یقین کامل انبیا و اطمینان تامّ آنها، که از مشاهده حضوریه حاصل شده، آنها را معصوم از خطیئات نموده. یقین على بن ابى طالب، علیه السلام، او را به آنجا رسانده که مى‏فرماید: «اگر همه عالم را به من دهند که یک مورچه را در حبّه‏اى که برداشته ظلم کنم، نخواهم کرد.» [2]

در هر صورت، زوال شرک و شک را و تطهیر از ارجاس و اخباث عالم طبیعت‏

__________________________________________________

 [1] «و [در کافى‏] با سند خود از مفضل روایت کند که گفت به امام صادق (ع) عرض کردم آن گاه که در اظله (سایه‏ها) قرار داشتید چگونه بودید. فرمود: «اى مفضّل، ما نزد پروردگار خود بودیم و نزد او کسى جز ما که در سایه سبز فام او بودیم نبود، خداى را تسبیح مى‏گفتیم و تقدیس مى‏کردیم و او را به یگانگى مى‏ستودیم. جز ما نه فرشته بود و نه ذى روحى، تا آنکه خدا اراده آفرینش چیزها را کرد و فرشتگان و دیگر آفریدگان را آنگونه که خواست آفرید و سپس علم آن را به ما رسانید. اصول کافى ج 1، ص 441، «کتاب الحجة»، «باب مولد النبى (ص) و وفاته» حدیث 7.

 [2] و اللّه لو اعطیت الأقالیم السّبعة بما تحت أفلاکها على ان أعصى اللّه فی نملة أسلبها جلب شعیرة ما فعلته نهج البلاغة، «خطبه» 215.

و ظلمات تعلقات به غیر حق تعالى شأنه و کدورت انیت و حجاب غلیظه انانیت و رؤیت غیریت که به اراده ازلیه از انوار قدسیه الهیه و آیات تامه ربوبیه گردیده و آنها را خلّص و خالص براى خود فرموده، از مقاماتى است که به وصف و بیان درست نیاید، و چون عنقاى مغرب غیب هویت دست آمال از ذروه جلال آن کوتاه است: «عنقا شکار کس نشود دام باز گیر». [1]

فصل در بیان آنکه ایمان به وصف نیاید

بدان که ایمان نیز از کمالات روحانیه‏اى است که به حقیقت نوریه آن کمتر کسى آگاه گردد. حتى خود مؤمنین تا در عالم دنیا و ظلمت طبیعت هستند، از نورانیت ایمان خود و کراماتى که در پیشگاه مقدس حق براى آنهاست مطلع نیستند.

انسان تا در این عالم است، وضعیات این عالم و عادات آن او را به طورى مأنوس به خود [مى‏کند] که هر چه از کرامات و نعم آن عالم و یا خذلان و عذاب آنجا بشنود.

فورا به یک صورت ملکى مقایسه مى‏کند، مثلا کرامتهایى را که حق تعالى براى مؤمنین وعده فرموده و نعمى را که براى آنها تهیه فرموده و خبر دادند انبیا علیهم السلام، به کرامتهاى سلاطین و بزرگان به مردم مقایسه مى‏کند یا قدرى بهتر و بالاتر، و نعمتهاى آنها را چون نعمتهاى این عالم یا قدرى لطیفتر و بهتر فرض مى‏کند، با اینکه این مقایسه قیاس باطلى است. نعمتهاى آن عالم و روح و ریحانش به تصور ما درست نیاید و به قلب ما نظیر آنها خطور نکرده. ما نمى‏توانیم تصور کنیم که یک شربت آب بهشت داراى تمام لذات متصوره است، از هر قبیل که ممکن باشد، هر یک ممتاز از دیگر، که کیفیت هر لذتى به لذات اینجا توان گفت شباهت ندارند.

در این حدیث شریف ذکر یکى از کرامتهاى مؤمنین را فرموده است که پیش اصحاب معرفت و ارباب قلوب با هیچ چیز موازنه نشود و در هیچ میزان در نیاید. و آن آن است که مى‏فرماید: و إنّ المؤمن لیلقى أخاه فیصافحه، فلا یزال اللّه ینظر إلیهما. و در روایات کثیره دیگر به این مضمون نیز اشاره شده:

ففی الکافى بإسناده عن أبی جعفر، علیه السّلام، قال: إنّ المؤمنین إذا التقیا

__________________________________________________

 [1]«عنقا شکار کس نشود دام بازیگر             کانجا همیشه باد به دست است دام را».- حافظ

فتصافحا، أقبل اللّه تعالى علیهما بوجهه و تساقطت عنهما الذّنوب کما یتساقط الورق من الشّجر. «1»

 «فرمود حضرت باقر العلوم، علیه السلام: مؤمنین وقتى که با هم ملاقات کنند و مصافحه نمایند، خداوند تعالى به وجه شریف خود اقبال به آنها فرماید و گناهان آنها چون برگ از درخت بریزد.»

خدا مى‏داند این نظر حق تعالى و این اقبال به وجه کریم چه نورانیت و کرامتى در باطن دارد، و چه حجابهایى را از میان بنده مؤمن و نور جمال ذات مقدس بردارد و چه دستگیریها از مؤمن فرماید. لیکن باید دانست که نکته حقیقیّه و سرّ واقعى این کرامتها چیست، و انسان نباید از آن غافل باشد. [باید] وجهه قلب به آن باشد تا عمل به تبع آن نورانى و کامل گردد، و به قالب عمل روح و نفحه الهیه دمیده شود. و آن نکته واقعیه و سرّ حقیقى تحکیم مودّت و محبت و تجدید عهد اخوت فی اللّه و وداد است، چنانچه در احادیث شریفه به این نکته خیلى اهمیت داده‏اند، و در احادیث این باب نیز اشاره به آن شده است:

ففی الکافى بإسناده عن أبی جعفر، علیه السّلام، قال: «إنّ المؤمنین إذا التقیا و تصافحا، أدخل اللّه یده بین أیدیهما فصافح أشدّهما حبّا لصاحبه. «2»

 «فرمود: «مؤمنینی وقتى ملاقات کنند و مصافحه نمایند، داخل کند خداوند دستش را میانه دستهاى آنها، پس مصافحه فرماید هر یک از آنها را که حبّش نسبت به رفیقش بیشتر است.»

و در روایت دیگر است که «وقتى که مؤمنین ملاقات کنند و مصافحه نمایند، فرو فرستد خداوند تعالى رحمت به سوى آنها، و نه جزء از آن کسى است که محبتش نسبت به رفیقش شدیدتر باشد، و اگر متوافق باشند (یعنى در محبت)، فرو گیرد آنها را رحمت.» [1] و احادیث در این باب بسیار است و ما به این اندازه قناعت مى‏کنیم.

و الحمد للّه أوّلا و آخرا.

__________________________________________________

 [1] أ و ما علمت أنّ المؤمنین اذا التقیا فتصافحا أنزل اللّه عزّ و جلّ الرّحمة علیهما فکانت تسعة و تسعین لأشدّ هما حبّا لصاحبه. فإذا توافقا غمرتهما الرّحمة ... الحدیث اصول کافى، ج 2، ص 181، «کتاب ایمان و کفر»، «باب مصافحه» حدیث 14.