X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

swc

شنبه 17 مهر‌ماه سال 1389
توسط: Mr.Hawkman

چهل حدیث - حدیث هشتم

الحدیث الثامن‏

بسندی المتّصل إلى محمّد بن یعقوب عن علىّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن النّوفلی، عن السّکونی، عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله: من کان فی قلبه حبّة من خردل من عصبیّة، بعثه اللّه یوم القیامة مع أعراب الجاهلیّة. «1»

ترجمه «سکونى از حضرت صادق، علیه السلام، نقل کند که فرمود: فرمود رسول خدا، صلّى اللّه علیه و آله: «کسى که بوده باشد در دل او دانه خردلى از عصبیت، بر انگیزاند خدا او را روز قیامت با عربهاى جاهلیت.»

شرح «خردل» را در فرس قدیم «اسپندان» گویند، و در فارسى این زمان «خردل» گویند. و آن دوایى است معروف که خواص بسیار دارد، و از آن مشمّع سازند. [1]

و «عصبى» کسى است که حمایت کند خویشاوندان خود را در ظلم. و «عصبة» اقرباء از جانب پدر است، زیرا که آنها احاطه کنند به او و او شدید شود به واسطه آنها. و «عصبیت» و «تعصب» حمایت کردن و مدافعه نمودن است. این‏ها که ذکر شد کلمات اهل لغت بود.

فقیر گوید: عصبیّت یکى از اخلاق باطنه نفسانیه است که آثار آن مدافعه کردن و حمایت نمودن از خویشاوندان و مطلق متعلقان است، چه تعلق دینى و مذهبى و مسلکى باشد، یا تعلق وطنى و آب و خاکى یا غیر آن، مثل تعلق شغلى و استاد و شاگردى و جز این‏ها. و این از اخلاق فاسده و ملکات رذیله‏اى است که منشأ

__________________________________________________

 [1] مشمّع: اندود شده با موم یا شمع. پارچه پنبه‏اى و نازک است که یک روى آن مقدارى چسب آمیخته با مادّه دارویى مالیده شده و در مقابل کمى گرما خاصیت چسبندگى بر روى جلد پیدا مى‏کند، همین کلمه است که در تداول به صورت «مشمّا» در آمده است. فرهنگ معین، ج 3، ص 4154.

بسیارى از مفاسد اخلاقى و اعمالى گردد. و خود آن فی نفسه مذموم است گر چه براى حق باشد، یا در امر دینى باشد و منظور اظهار حق نباشد، بلکه منظور غلبه خود یا هممسلک خود یا بستگان خود باشد. اما اظهار حق و ترویج حقیقت و اثبات مطالب حقه و حمایت براى آن یا عصبیت نیست، یا عصبیت مذمومه نیست. میزان در امتیاز اغراض و مقاصد و قدم نفس و شیطان و حق و رحمان است. و به عبارت دیگر، انسان در عصبیتهایى که مى‏کشد و حمایتهایى که مى‏کند از بستگان و متعلقان خود، یا نظرش محض اظهار حق و اماته باطل است، این عصبیت ممدوحه و حمایت از جانب حق و حقیقت است و از بهترین صفات کمال انسانى و خلق انبیا و اولیا است، و علامت آن آن است که حق با هر طرف هست از آن طرف حمایت کند گرچه از متعلقان او نباشد، بلکه از دشمنان او باشد. چنین شخصى از حمایت کنندگان حماى حقیقت و در زمره طرفداران فضیلت و حامیان مدینه فاضله به شمار آید و عضو صالح جامعه و مصلح مفاسد جمعیت است. و اگر نفسیت و قومیت او را تحریک کرد که اگر باطلى هم از خویشاوندان و منسوبان خود ببیند با آنها همراهى کند و از آنها حمایت کند، چنین شخصى داراى ملکه خبیثه عصبیت جاهلیت است، و از اعضاى فاسده جامعه و مفسد اخلاط صالحه است، و در زمره اعراب جاهلیت به شمار رود- و آنها یک دسته از عربهاى بیابان نشین بودند قبل از اسلام در زمان غلبه ظلمت و جهالت و نادانى، و در آنها این خلق زشت و ملکه ناهنجار کمال قوّت را داشته. بلکه در مطلق عرب- الا کسانى که به نور هدایت مهتدى هستند- این خلق بیشتر است از سایر طوایف. چنانچه در حدیث شریف از حضرت امیر، علیه السلام، منقول است که خداوند تعالى عذاب کند شش طایفه را به شش چیز:

عرب را به عصبیت، و دهقانان را به کبر، و امیران را به ستم، و فقیهان را به حسد، و تاجران را به خیانت، و اهل رستاق را به نادانى. [1]

فصل در بیان مفاسد عصبیت است‏

از احادیث شریفه اهل بیت عصمت و طهارت استفاده شود که خلق عصبیت از مهلکات و موبقات و موجب سوء عاقبت و خروج از ایمان است، و آن از ذمائم اخلاق شیطان است. کافى بسنده الصّحیح عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال:

__________________________________________________

 [1] عن محمّد بن اسلم الجبلىّ باسناده یرفعه إلى امیر المؤمنین، علیه السلام، قال: انّ اللّه عزّ و جلّ یعذّب ستّة بستة:

العرب بالعصبیة، و الدّهاقنة بالکبر، و الأمراء بالجور، و الفقهاء بالحسد، و التّجار بالخیانة، و أهل الرّستاق بالجهل، خصال، ج 1، ص 325، «باب الستّة»، حدیث 14.

من تعصّب أو تعصّب له فقد خلع ربق الإیمان من عنقه «1». یعنى «کسى که عصبیت کشد یا عصبیت کشیده شود، گشاده شود ریسمان ایمان از گردن او.» یعنى از ایمان بیرون رود و سر خود گردد. و لا بد متعصب له براى رضایت داشتن او به عمل متعصب با او در جزا شریک است، چنانچه در حدیث است که کسى که راضى باشد به کار قومى، از آنها به شمار آید [1]، و الا اگر راضى نباشد و منزجر باشد از خلق آنها مشمول حدیث شریف نیست.

و عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال: من تعصّب، عصبه اللّه بعصابة من النّار. «2» یعنى «فرمود حضرت صادق، علیه السلام: «کسى که عصبیت کشد، ببندد خدا بر سر او سرپیچى از آتش.»

و عن علىّ بن الحسین، علیهما السّلام، قال: لم یدخل الجنّة حمیّة غیر حمیّة حمزة بن عبد المطلّب، و ذلک حین أسلم غضبا للنّبیّ. «3» یعنى «جناب على بن الحسین، علیهما السلام، فرمود: «داخل نشده است به بهشت حمیتى مگر حمیت حمزة بن عبد المطلب، و آن در وقتى بود که اسلام آورد براى غضبى که کرد براى حمایت پیغمبر، صلّى اللّه علیه و آله.» و قضیه اسلام حضرت حمزه به چند طور نقل شده است [2] که از مقصد ما خارج است.

بالجمله، معلوم است که ایمان، که عبارت است از نور الهى و از خلعتهاى غیبیه ذات مقدس حق جلّ و علاست بر بندگان خاص و مخلصان درگاه و مخصوصان محفل انس، منافات دارد با چنین خلقى که حق و حقیقت را پایمال کند و راستى و درستى را زیر پاى جهل و نادانى نهد. البته آیینه قلب اگر به زنگار خودخواهى و خویشاوند پرستى و عصبیت بیموقع جاهلیت محجوب شود، در او جلوه نور ایمان نشود و خلوتگاه خاص ذو الجلال تعالى نشود. قلب کسى مورد تجلیات نور ایمان و معرفت گردد و گردن کسى بسته حبل متین و عروه وثیق ایمان و گروگان حقایق و معارف است که پایبند قواعد دینیه و ذمه او رهین قوانین عقلیه باشد، و متحرک به تحریک عقل و شرع گردد و هیچیک از عادات و اخلاق و مأنوسات وجود او را نلرزاند و مایل از راه مستقیم نکند. وقتى انسان دعوى اسلام و ایمان مى‏تواند نماید که تسلیم حقایق و خاضع براى آنها باشد و مقاصد خود را هر چه بزرگ است فانى در مقاصد ولینعمت خود کند و خود و اراده خود را فداى اراده مولاى حقیقى کند. البته چنین شخصى از عصبیت جاهلیت عارى و برى گردد، و وجهه‏

__________________________________________________

 [1] و قال علیه السلام: الرّاضى بفعل قوم کالداخل فیه معهم. و على کلّ داخل فی باطل إثمان: إثم العمل به، و إثم الرّضا به. (آنکه از کار گروهى خوشنود باشد، چون کسى است که با ایشان در آن کار همراه بوده است. و هر آنکه در کار ناروایى دیگران را همراهى کند دو گناه دارد: گناه انجام آن، و گناه خوشنودى از آن.) نهج البلاغه فیض الاسلام، «حکمت» 146، ص 1153.

 [2] داستان اسلام حمزه را مى‏توانید در این منابع ببینید: اصول کافى، ج 2، ص 308 «کتاب ایمان و کفر.» «باب العصبیّة»، حدیث 5. بحار الانوار، ج 7، ص 285، «کتاب ایمان و کفر»، «باب العصبیه»، حدیث 4.

الصحیح من سیرة النبى الاعظم، ج 2، ص 75. سیرة النبى، ج 1، ص 312. اسد الغابة، ج 2، ص 146.

الاستیعاب، ج 1، ص 271.

قلبش به سوى حقایق متوجه و پرده‏هاى ضخیم جهل و عصبیت چشم او را نگیرد، و در مقام اجراى حق و اظهار کلمه حقیقت پاى بر فرق تمام تعلقات و ارتباطات نهد و تمام خویشاوندیها و عادات را در پیشگاه مقصد ولى النعم قربان کند، و اگر عصبیت اسلامیت با عصبیت جاهلیت تعارض کند، عصبیت اسلامیت و حق خواهى را مقدم دارد.

انسان عارف به حقایق مى‏داند که تمام عصبه‏ها و ارتباطات و تعلقات یک امور عرضیه زایله‏اى است، مگر ارتباط بین خالق و مخلوق و عصبه حقیقیه که آن امر ذاتى غیر قابل زوال است که از تمام ارتباطها محکمتر و از جمیع حسب و نسبها بالاتر است. در حدیث وارد است که رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، فرمود: کلّ حسب و نسب منقطع یوم القیامة إلاّ حسبى و نسبى. [1] یعنى «تمام حسبها و نسبها پاره گردد و به آخر رسد روز قیامت مگر حسب و نسب من.» معلوم است حسب و نسب آن حضرت روحانى و باقى است و از تمام عصبیتهاى جاهلیت دور است. آن حسب و نسب روحانى در آن عالم ظهورش بیشتر و کمالش هویداتر است. این ارتباطهاى جسمانى ملکى، که از روى عادات بشریه است، به اندک چیزى منقطع شود، و هیچیک از آنها در عوالم دیگر ارزشى ندارد، مگر ارتباطات در تحت نظام ملکوتى الهى باشد و در سایه میزان قواعد شرعیه و عقلیه باشد که دیگر آن انفصام و انقطاع ندارد.

فصل در بیان صورت ملکوتیه عصبیت‏

در شرح بعضى از احادیث سالفه گذشت که میزان در صورتهاى ملکوتى و برزخى و قیامتى ملکات و قوّت آن است، و آن عالم محل بروز سلطان نفس [است‏]، و ملک بدن تعصى از آن نکند. ممکن است در آن عالم انسان به صورت حیوانات یا به صورت شیطان محشور شود. و در این حدیث شریف که ما به شرح آن پرداختیم که مى‏فرماید: «کسى که در دلش حبّه خردلى عصبیت باشد، برانگیزاند خداوند او را با اعراب جاهلیت.» تواند اشاره به آن معنى که ذکر شد باشد.

انسان داراى این رذیله وقتى از این عالم منتقل شد، شاید خود را یکى از اعراب جاهلیت ببیند که نه ایمان به خداى تعالى دارد، نه به رسالت و نبوت معتقد

__________________________________________________

 [1] بحار الانوار، ج 25، «کتاب الامامة»، «باب أن الائمة من ذریة الحسین (ع)»، ص 249. و در وسائل الشیعة، ج 14، ص 21، «کتاب النکاح»، «ابواب مقدمات نکاح»، «باب 8»، حدیث 5. با عبارت دیگر این حدیث آمده است.

است، و به هر صورت که صورت آن طایفه است خود را محشور ببیند، و خود نیز نفهمد که در دنیا اظهار عقیده حقه مى‏کرده و در سلک امت رسول خاتم، صلّى اللّه علیه و آله، منسلک بوده. چنانچه در حدیث وارد است که اهل جهنم اسم رسول اللّه، صلّى اللّه علیه و آله، را فراموش کنند و خود را نتوانند معرفى کنند، مگر بعد از آنکه اراده حق تعالى به خلاص آنها تعلق گیرد. [1] و چون این خلق به حسب بعضى احادیث از خواص شیطان است، شاید اعراب جاهلیت و انسان داراى عصبیت جاهلیت به صورت شیطان محشور گردد. کافى فی الصّحیح عن أبی عبد اللّه، علیه السّلام، قال إنّ الملائکة کانوا یحسبون أنّ إبلیس منهم، و کان فی علم اللّه أنّه لیس منهم، فاستخرج ما فی نفسه بالحمیّة و العصب، فقال: «خلقتنی من نار و خلقته من طین.» «1» یعنى «همانا ملائکه گمان مى‏کردند که شیطان از آنهاست، و در علم خدا چنین بود که او از آنها نیست. پس خارج کرد آنچه در نفسش بود به حمیت و عصبیت، پس گفت: «مرا خلق کردى از آتش و آدم را خلق کردى از گل.»

پس اى عزیز، بدان که این خلق خبیث از شیطان است، و اغلوطه آن ملعون و قیاس باطل غلطش به واسطه این حجاب غلیظ بود. این حجاب کلیه حقایق را از نظر مى‏برد، بلکه تمام رذایل را محاسن جلوه مى‏دهد و تمام محاسن غیر را رذیله نمایش دهد، و معلوم است کار انسانى که جمیع اشیا را بر غیر واقعیت خود ببیند به کجا منتهى شود. و علاوه بر آنکه خود این رذیله موجب هلاک انسان است، منشأ بسیارى از رذایل نفسانى و مفاسد اخلاقى و اعمالى شود که ذکر آنها موجب ملالت است.

پس، انسان عاقل که این مفاسد را از این خلق فاسد فهمید و به شهادت صادق مصدّق رسول اکرم و اهل بیت معظمش، صلوات اللّه علیهم أجمعین، اذعان کرد که این ملکه انسان را به هلاکت مى‏کشاند و اهل آتش مى‏کند، باید درصدد علاج نفس برآید، و اگر خداى نخواسته در دل او از این خلق به قدر خردلى هست، خود را از آن پاک و پاکیزه کند که در وقت مهاجرت از این عالم و انتقال به عالم آخرت و رسیدن اجل مقدر پاک باشد و با نفس صافى منتقل شود. و باید بداند انسان که مجال بسیار کم است و وقت تنگ است، زیرا که انسان نمى‏داند چه وقت روز ارتحال اوست.

اى نفس خبیث نویسنده، شاید در همین حال که مشغول نوشتنى، اجل مقدّر

__________________________________________________

 [1] مرحوم فیض (ره) در علم الیقین (ج 2، ص 1042 و 1043) روایتى را با همین مفهوم نقل مى‏کند.

برسد و تو را با این همه رذایل اخلاقى منتقل کند به عالمى که بازگشت ندارد.

اى عزیز، اى مطالعه کننده این اوراق، عبرت کن از حال این نویسنده که اکنون در زیر خاک و در عالم دیگر گرفتار اعمال زشت و اخلاق ناهنجار خویش است، و تا فرصت داشت به بطالت و هوى و هوس عمر عزیز را گذاراند و آن سرمایه الهى را ضایع و باطل کرد، تو ملتفت خود باش که نیز روزى مثل مایى و خودت نمى‏دانى آن چه روز است، شاید الان که مشغول قرائتى باشد. اگر تعللى کنى، فرصت از دست مى‏رود. اى برادر من، این امور را تعویق نینداز که تعویق انداختنى نیست. چه قدر آدمهاى صحیح و سالم با موت ناگهانى از این دنیا رفتند و ندانیم عاقبت آنها چیست؟ پس فرصت را از دست مده و یک دم را غنیمت شمار که کار خیلى اهمیت دارد و سفر خیلى خطرناک است. دستت از این عالم، که مزرعه آخرت است، اگر کوتاه شد، دیگر کار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نتوانى کرد، جز حسرت و حیرت و عذاب و مذلت نتیجه نبرى. اولیاى خدا آنى راحت نبودند و از فکر این سفر پر خوف و خطر بیرون نمى‏رفتند. حالات على بن الحسین، علیهما السلام، امام معصوم، حیرت انگیز است. ناله‏هاى امیر المؤمنین، علیه السلام، ولىّ مطلق، بهت آور است. چه شده است که ما این طور غافلیم؟ کى به ما اطمینان داده جز شیطان که کارهاى ما را از امروز به فردا مى‏اندازد. مى‏خواهد اصحاب و انصار خود را زیاد کند و ما را با خلق خود و در زمره خود و اتباع خود محشور کند. همیشه آن ملعون امور آخرت را در نظر ما سهل و آسان جلوه دهد و ما را با وعده «رحمت خدا» و «شفاعت شافعین» از یاد خدا و اطاعت او غافل کند. ولى افسوس که این اشتهاى کاذب است و از دامهاى مکر و حیله آن ملعون است.

رحمت خدا الآن به تو احاطه کرده: رحمت صحت و سلامت و حیات و امنیت و هدایت و عقل و فرصت و راهنمایى اصلاح نفس. در هزاران رحمت گوناگون حق تعالى غوطه‏ورى و استفاده از آنها نمى‏کنى و اطاعت شیطان مى‏کنى. اگر از این رحمتها در این عالم استفاده نکنى، بدان که در آن عالم نیز بى‏بهره هستى از رحمتهاى بى‏تناهى حق و از شفاعت شفیعان نیز محروم مانى. جلوه شفاعت شافعان در این عالم هدایت آنهاست، و در آن عالم باطن هدایت شفاعت است. تو از هدایت اگر بى‏بهره شدى، از شفاعت بى‏بهره‏اى، و به هر قدر هدایت شدى، شفاعت شوى. شفاعت رسول اکرم، صلّى اللّه علیه و آله، مثل رحمت حق مطلق است، محل قابل باید از او استفاده کند. اگر خداى نخواسته شیطان با این وسایل‏ ایمان را از چنگ تو ربود، دیگر قابلیت رحمت و شفاعت نخواهى داشت. بلى، رحمت حق سرشار است در دو دنیا، تو اگر طالب رحمتى، چرا از این رحمتهاى پیاپى که در این عالم مرحمت فرموده و بذر رحمتهاى عوالم دیگر است برخوردار نمى‏شوى. این همه انبیا و اولیاء خدا تو را دعوت کردند به خوان نعمت و مهمانخانه الهى، نپذیرفتى و با یک وسوسه خنّاس و القاء شیطانى همه را کنار گذاشتى.

محکمات کتاب خدا و متواترات احادیث انبیا و اولیا و ضروریات عقول عقلا و براهین قطعیه حکما را فداى خطرات شیطانى و هواهاى نفسانى کردى. اى واى به حال من و تو از این غفلت و کورى و کرى و جهالت!

فصل در عصبیت‏هاى اهل علم است‏

یکى از عصبیتهاى جاهلیت ایستادگى در مطالب علمیه است و حمایت کردن از حرفى است که از خودش یا معلمش یا شیخش صادر شده، نه براى اظهار حق و إبطال باطل. معلوم است این عصبیت از جهاتى زشت‏تر و از حیثیاتى نارواتر است از سایر عصبیتها: یکى از جهت متعصب. زیرا که اهل علم، که باید مربى بنى نوع بشر باشد و شاخه شجره نبوت و ولایت است و به وخامت امور مطلع و عواقب اخلاق فاسده را مى‏داند، اگر خداى نخواسته خود عصبیت جاهلیت داشته باشد و متصف به صفات رذیله شیطانیه باشد، حجت بر او تمامتر و مورد مؤاخذه بیشتر واقع گردد.

کسى که خود را معرفى کند به اینکه چراغ هدایت مردم و شمع محفل انس و راهنماى سعادت و معرّف طرق آخرت است، اگر خداى نخواسته عامل به قول خود نباشد و باطنش با ظاهر مخالف باشد، در زمره اهل ریا و نفاق به حساب آید و از علماى سوء و عالم بلا عمل است که جزاى آن بزرگتر و عذاب آن الیم‏تر است، و مثل آنها را در قرآن کریم ذکر فرموده: بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْم الَّذینَ کَذَّبُوا بآیاتِ اللَّه وَ اللَّه لا یَهْدِى القَوْمَ الظّالِمینَ. [1] پس، بر اهل علم خیلى لازم است که این مقامات را حفظ کنند و خود را کاملا از این مفاسد پاک کنند تا هم اصلاح آنها شود و هم اصلاح جامعه را کرده وعظ آنها مؤثر گردد و پند آنها در قلوب موقعیت پیدا کند. فساد عالم موجب فساد امت شود، و معلوم است فسادى که ماده فسادهاى دیگر شود و خطیئه‏اى که خطیات دیگر زاید، بالاتر و بزرگتر است پیش ولىّ النعم از فساد جزئى غیر متعدى.

__________________________________________________

 [1] «چه بد است مثل گروهى که آیات خدا را دروغ پنداشتند و خداوند گروه ستمکاران را راهنمایى نخواهد کرد.»

 (جمعه- 5).و یکى دیگر [از] جهات قباحت و وقاحت این خلق در اهل علم از ناحیه خود علم است. زیرا که این عصبیت خیانت به علم و حق ناشناسى از آن است، و کسى که حامل بار این امانت گردید و مخلّع به این خلعت شد، باید حفظ حرمت آن را بنماید و آن را صحیح و سالم به صاحبش تحویل دهد، و اگر تعصب جاهلیت کند، البته خیانت به آن کرده و ظلم و تعدى نموده، و این خود خطیئه عظیمه‏اى است.

و یکى دیگر از جهات قباحت آن از ناحیه طرف است. زیرا که طرف آن در مباحث علمى اهل علم است، و او از ودایع الهیه و حفظ حرمتش لازم و هتک آن از حرمات الهیه و موبقات عظیمه است. و عصبیتهاى بیموقع گاه باعث شود که انسان مبتلا به هتک حرمت اهل علم شود. پناه مى‏برم به خداى تعالى از این خطیئه بزرگ.

و یکى دیگر از ناحیه متعصّب له است، که استاد و شیخ انسان است، که البته موجب عقوق شود. زیرا که مشایخ عظام و اساطین کرام، نضّر اللّه وجوههم [1]، طرفدارى حق را مایل و از باطل گریزان، و سخط کنند بر کسى که براى عصبیت جاهلیت حق کشى کند و ترویج باطل کند. و البته عقوق روحانى بالاتر است از عقوق جسمانى، و حق ولادت روحانیه بالاتر است از حق ولادت جسمانیه.

پس بر اهل علم، زادهم اللَّه شرفا و عظمة، لازم و حتم است که خود را از مفاسد اخلاقى و اعمالى مبرا نمایند، و به حلیه اعمال حسنه و اخلاق کریمه مزین نمایند، و خود را از منصب شریفى که حق تعالى به آنها مرحمت فرموده منخلع ننمایند، که خسران آن را جز خداى تعالى کسى نداند. و السّلام.

__________________________________________________

 [1] «خداوند چهره‏هاى ایشان را زیبا گرداند.»